رسيدگی به اين جنايت بزرگ وظيفه مسوولان است

خانواده کیانوش آسا دانشجوی دانشگاه علم و صنعت که در حوادث پس از انتخابات به شهادت رسید طی نامه‌ی سرگشاده خواستار روشن شدن زوایای پنهان مرگ فرزند خویش و شناسایی و مجازات عاملان این جنایات هولناک شدند. متن این نامه به شرح زیر است:

به نام يزدان پاک

رئيس کميته حقيقت ياب مجلس شورای اسلامی و رئيس قوه قضائيه باسلام
احتراماً اينجانبان فاطمه فلاح ، مادر و کامران آسا برادر جانباخته کيانوش آسا، گوشه ای کوچک، از ظلم بسيار بزرگی که بر نخبه مملکت ، خانواده ما و جامعه علمی و صنعتی ايران وارد شده را بيان می کنيم.

کيانوش آسا متولد فروردين سال ۱٣۶٣ نقاش و کاريکاتوريست ، نوازنده ساز عرفانی تنبور ، شاگرد ممتاز ۱۲ سال تحصيل قبل از د انشگاه ، شرکت کننده در مسابقات و المپيادهای متعدد علمی وهنری و موفق به دريافت لوح تقدير و جوايز مختلف ، دانشجوی باهوش،فعال و برجسته کارشناسی مهندسی شيمی گرايش گاز و پتروشيمی دانشگاه رازی کرمانشاه (ورودی ٨٣-٨۲) و نخبه علمی در دوره کارشناسی ارشد مهندسی شيمی گرايش طراحی و شبيه سازی فرايند های نفت و پتروشيمی در دانشگاه علم و صنعت ايران (ورودی ٨۷-٨۶) بود يازده سال فعاليت موثر و عملی در انجمن زيست محيطی جبهه سبز کرمانشاه داشت که تعدادی از سوابق تحصيلی دوران دانشجويی و قبل از آن ، تقدير نامه های علمی و ورزشی ، فعاليتهای هنری، تصاوير فعاليتهای زيست محيطی، عنوان پايان نامه دوره کارشناسی ارشد، نامه استخدامی در پتروشيمی صنعت نفت جنوب( اهواز) ، پتروشيمی کرمانشاه و همچنين پذيرش عضويت در هيئت علمی و تدريس در يکی از دانشگاههای استان کرمانشاه (که قرار بود يکی از اين سه را انتخاب کرده و مشغول به کار و خدمت به جامعه شود) جهت اطلاع به پيوست اين نامه ارسال می گردد.

شرح واقعه:
کيانوش آسا در روز ۲٣ خرداد برای انجام امور مربوط به پايان نامه دوره کارشناسی ارشد خود از کرمانشاه (زادگاهش) به دانشگاه علم و صنعت ايران برمی گردد و در روز ۲۵ خرداد يعنی ٣ روز بعد از انتخابات در تجمع ميليونی آزادی حضور پيدا می کند اما بعد از آن ما خبری از او نداشتيم پس از مطمئن شدن از گم شدن عزيزمان ، در پی ۹ روز جستجوی مداوم گروهی و شبانه روزی کوچکترين خبرهای که به ما می رسيد، در زندان اوين و کهريزک ، دادگاه انقلاب ، پليس امنيت ، حفاظت اطلاعات ناجا ، آگاهی شاپور،بيمارستان حضرت رسول و ديگر بيمارستانهای تهران، ناباورانه روز سوم تير جسد او را در پزشکی قانونی تهران با دهانی پر از خون ناشی از اصابت گلوله ها شناسايی کرديم در حالی که بارها از طريق جاهای مختلف به ما گفته بودند که کيانوش در اوين زندانی می باشد و هيچ گاه تصور نمی کرديم حضور عزيزمان در يک راهپيمايی مسالمت آميز ميليونی، ما را روزها و شبها در اضطراب و بی خبری قرار داده و سپس به پزشکی قانونی بکشاند و در برابر صحنه و سپس شرايطی قرار دهد که در بدترين حالات و اوضاع ممکن، تصور آن را هم به ذهن خود راه نمی داديم.

طبق گفته های دوستان نزديک ، در آخرين لحظات حادثه ، تنها يک گلوله به پهلوی کيانوش اصابت می کند و زخمی می شود بعد از آن ديگر کسی از او اطلاعی ندارد و بر اساس گزارش پزشکی قانونی، جسد در تاريخ ۲۹ خرداد يعنی ۴ روز بعد از اصابت آن گلوله به مرکز پزشکی قانونی تهران تحويل می گردد اما وقتی که ما جسد را روز سوم تير شناسايی کرديم ديديم که علاوه بر آن گلوله ، گلوله ديگری هم به گردنش اصابت کرده و بدين سادگی با جنايتی هولناک جان دانشجوی کُرد جوان از خطه کرمانشاه را از او و خانواده و جامعه گرفتند. در رابطه با اين تناقض از پزشکی قانونی و دادسرای انقلاب سوالاتی پرسيديم که هر کدام با جوابهايی همچون « ما اطلاعی نداريم » و « معلوم نيست » و« کسی نمی داند» برای سردرگمی و شايد پيگيری نکردن و کوتاه آمدن خانواده از اين اسفناک ترين ، سخت ترين و سنگين ترين فاجعه زندگيمان به ما جواب دادند. حال آنکه گزارش پزشکی قانونی ناقص بوده و تنها علت فوت را اصابت گلوله عنوان کرده و به روز فوت و اينکه گلوله های موجود در بدن از يک جنس يا جنسهای متفاوت بوده تا نوع و شکل مرگ مشخص گردد اشاره ای نکرده است.

در اين شرايط ما با اندکی دقت در گذشته و اينکه در دوران جنگ ،خسارتهای مادی و معنوی بسياری را متحمل شديم . خانه و زندگی خود را از دست داديم . سالها در رنج و مرارت بسر می برديم اما هيچگاه تصور نمی کرديم که از همه آن دورانهای ظلم و تجاوز صدام جنايتکار و آوارگی های پی درپی عبور کرده ولی سالها بعد ، بعد از به ثمر نشستن زحمتهای شبانه روزی کيانوش آسا و خانواده اش در رسيدن او به اين جايگاه علمی و نخبگی و دانايی، به همين سادگی آماج گلوله های کسانی قرار بگيرد که به ظاهر خود را ايرانی خوانده اما استفاده بی پروا از اسلحه بر عليه جوانان ايرانی و ريختن خون آنها را مجاز دانسته، اين جنايت بزرگ را مرتکب شده و اين چنين آتش به زندگی ما زده و غم و ماتم و اندوه را به خانه و خانواده و ماهها گريه های شبانه روز را بر مادرش تحميل کنند و در اين زمينه با طفره رفتن از اين فاجعه عظيم و ويرانگر تا کنون هيچ شخص يا سازمانی پاسخگو نبوده است .

حال مصرانه کمترين تقاضای ما به عنوان خانواده کيانوش آسا که بزرگترين ظلم غير قابل تصور بر ما تحميل شده، در ابتدا، مشخص شدن زوايای نامعلوم اين فاجعه است و اينکه کيانوش عزيزمان ، که مظهر اخلاق ، صلح ، دوستی، پاکی ،مهربانی و تلاشگری در راه علم،هنر و موسيقی عرفانی بود قبل از مرگ يعنی در روزهای ۲۵ تا ۲۹ خرداد در چه شرايطی بوده ؟ کدام روز جان خود را از دست داده ؟ محل نگهداری اش کجا بوده؟بعد از زخمی شدن از گلوله اول آيا به بيمارستان انتقال داده شده؟ و در آن صورت در کدام بيمارستان بوده ؟ و آيا بدن زخمی اش تحت درمان مناسب قرار گرفته يا نه ؟ و لباسها، عينک ، ساعت و تلفن همراهش در کجا نگهداری شده يا می شود؟ و چرا آنها را به ما تحويل نداده اند؟ و رسيدگی و پاسخ صريح ، روشن و دقيق را به اين جنايت بزرگ و ضد بشری که نفی کننده تمام اصول اوليه حقوق انسانها در هر آئين و مکتب و عقيده ای است وظيفه انسانی و ايرانی آن کسانی می دانيم که در جايگاه و مسئوليت اين امر قرار دارند. اميد آن را داريم بعد از پيگيری دقيق، نتيجه را در اختيار ما به عنوان خانواده داغدار کيانوش آسا قرار داده و مهمتر از همه بعد از معرفی عاملان و آمران اين جنايت هولناک ، محاکمه روشن و شفاف و مجازات قاتل يا قاتلين آنها با حضور خانواده کيانوش با هر لباس و در هر مکانی را خواستاريم.

آدرس: کرمانشاه- فرهنگيان فاز ۱ – پشت مجتمع غدير – مجتمع دادگستری – پلاک ۲۱
تلفن: ۴۰۱۱ ٨۱۹ ۰۹٣۶

با احترام – فاطمه فلاح و کامران آسا
مادر و برادر جانباخته کيانوش آسا

رونوشت:
کميته پيگيری حوادث اخير تشکيل شده از سوی آقايان کروبی و موسوی جهت اطلاع و پيگيری
رئيس مجلس شورای اسلامی آقای دکتر لاريجانی جهت اطلاع و پيگيری
کميسيون اصل ۹۰ مجلس شورای اسلامی جهت اطلاع و پيگيری
دکتر جهانبخش امينی نماينده مردم کرمانشاه در مجلس جهت اطلاع و پيگيری
آقای محمد رضا شعبانی نماينده مردم کرمانشاه در مجلس جهت اطلاع و پيگيری
فراکسيون نمايندگان کرد در مجلس جهت اطلاع و پيگيری
شورای شهر تهران جهت اطلاع و پيگيری
سيد محمد خاتمی جهت اطلاع
سازمان ادوار تحکيم وحدت جهت اطلاع
رياست دانشگاه علم و صنعت ايران جهت اطلاع و پيگيری
شورای صنفی دانشگاه علم و صنعت ايران جهت اطلاع و پيگيری
انجمن اسلامی دانشکده شيمی دانشگاه علم و صنعت ايران جهت اطلاع
شورای شهر کرمانشاه جهت اطلاع
رياست دانشگاه رازی کرمانشاه جهت اطلاع
انجمن اسلامی دانشکده شيمی دانشگاه رازی کرمانشاه جهت اطلاع
دفتر تحکيم وحدت جهت اطلاع
آقای شکوری راد جهت اطلاع
مادران صلح جهت اطلاع
مادران عزادار جهت اطلاع

برگرفته از: ادوارنیوز

نوشتن دیدگاه

تاملی در اهميت بيانيه پانزدهم میرحسین موسوی در آستانه شانزده آذر

«مفاهيمي که فطرت مردم آنها را مي‌پسندد چرا بايد در نزد برخي از دوستان بسيجي ما نفرت ايجاد کند؟ کدام زشتي در نام‌هايي چون آزادي وجود دارد که وقتي بر زبان مي‌آيد قلب بعضي از آنان را مشمئز مي‌کند، گويي که نام بزرگترين گناهان باشد؟ حال آن که هنوز بزرگترين ميعادگاه‌ها در اکثر شهرهاي ما به نام آزادي خوانده مي‌شوند. مگر نمي‌گوييم عنوان‌هايي چون حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقليت‌ها، و امثالشان محمل‌هايي است تا قدرت‌ها رياکارانه خويشتن را به آنها الصاق کنند و سيمايشان را زيبا جلوه دهند؟ چرا آنهايي که قاعدتاً بايد صاحبان اصلي و اصيل چنين آرمان‌هايي باشند از آنها فاصله مي‌گيرند؟» ميرحسين موسوي، 4 آذر 1388، بيانيه پانزدهم

بيانيه پانزدهم مير حسين موسوي به مناسبت سالگرد تشكيل بسيج، به رغم ظاهر ساده‌اش اهميت سياسي بسيار دارد. اهميت اين بيانيه اگر در نسبت با بحث‌هاي اخير خوانده شود، بيشتر روشن مي‌شود. در روزهاي اخير بحث شعارهاي جنبش و بحث خشونت از مطرح‌ترين مسايل پيرامون جنبش سبز بوده‌اند. بیانیه شماره پانزده میرحسین موسوی نیز به ابعاد مختلف این بحث پرداخته است. در این نوشتار به شرح و توضیح این ابعاد و اهمیت آن در آستانه ۱۶ آذر می‌پردازیم:

مسئله خشونت و رويكرد به آن

پس از وقايع 13 آبان برخي گروههاي سياسي و روشنفكران به نوعي از اين كه جنبش در برابر خشونتي كه عليه‌اش اعمال مي‌شود به اصطلاح «راديكال» شود، ابراز نگراني كرده بودند. ميرحسين موسوي نيز در دومين مصاحبه ويديويي خود، كه پس از 13 آبان انجام شد، گفت كه نبايد در برابر اين خشونت‌ها عصباني شد. با اين حال رويكرد او در بيانيه اخير از نظر سياسي متفاوت، و مهم‌تر بود.

موسوي در سالروز تاسيس بسيج، با زباني كه علي‌القاعده بايد ميان او و بسيج مشترك باشد، و با اتكا به ارزش‌هايي كه او به آن‌ها معتقد است و انتظار دارد كه مورد اعتقاد بسيج هم باشد، بسيجيان را مورد خطاب قرار داد، اما براي اين‌كه از آن‌ها بپرسد كه چرا با مردم خشونت مي‌كنند؟ آيا با جايزه گرفتن به خاطر خشونت عليه مردم، باز هم مي‌توانند خود را با آن‌چه آرمان‌هاي بدو تاسيس‌شان مي‌خوانند، پايبند بدانند؟ آيا خود را در وضعي متناقض نمي‌بينند؟

اين مخاطبه فقط از اين جهت كه بسيجيان را به خاطر خشونتي كه مي‌كنند به پرسش گرفته مهم نيست، بلكه به خاطر پيامي كه از ميان خطوط آن مي‌توان خواند معنادارتر مي‌شود. اين‌كه در موقعيت اعمال خشونت گسترده، مردم را مخاطب قرار دهيم و بگوييم «مبادا راديكال شويد»، چيزي جز نوعي ابراز نگراني نخواهد بود. ابراز نگراني‌اي كه بدون اشاره به هيچ راه حلي براي خشونت، معلوم نيست قرار است چه فايده‌اي داشته باشد. موسوي در بيانيه پانزدهم، گامي از اين نوع ابراز نگراني فراتر گذاشته. او به سراغ عوامل خشونت رفته تا آن‌ها را با تناقضات رفتارشان مواجه كند و از آن‌ها بخواهد به سوي مردم برگردند. به اين ترتيب، موسوي اين بار نه به سوي خشونت‌شده، كه به سراغ خشونت‌گر مي‌رود.

جنبش چه مي‌خواهد؟ يك يادآوري الهام بخش

در آن بخش بياينه كه موسوي بسيج را به سوي مردم مي‌خواند نكته مهمي وجود دارد كه مي‌تواند در حركت‌هاي بعدي جنبش كارساز باشد. چنان كه در پاره نقل شده در آغاز اين نوشته آمد، موسوي از بسيجيان مي‌پرسد كه چرا از اسم آزادي نفرت دارند؟ چرا به آزادي حمله مي‌كنند؟ چرا از آزادي مي‌گريزند؟ آن هم در زماني كه «هنوز» حاكميت بر استفاده از نام آزادي، همچون ميراثي انقلابي پافشاري مي‌كند. حمله به آزادي، در عين استفاده از آن، درست در جملات بعدي با موضوع مشابهي پيوند مي‌خورد. موسوي يادآور مي‌شود كه در گفتار ايدئولوژيك حاكميت، « حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقليت‌ها، و امثال‌شان» محمل‌هايي شمرده مي‌شوند كه «قدرت‌ها رياکارانه خويشتن را به آنها الصاق» مي‌کنند كه «سيمايشان را زيبا جلوه دهند». اما آيا اين همان كاري نيست كه حاكميت با نام آزادي مي‌كند؟ آيا در عين اين ابراز تنفرها از آزادي نيست كه رييس دولت كودتا بارها وضعيت موجود در ايران را آزادي مطلق يا نزديك به مطلق خوانده است؟ آيا اين مشابه همان «رياكاري‌اي» كه به «قدرت‌ها» نسبت داده مي‌شود نيست؟

در اين‌جا در عين حال موسوي تصريح مي‌كند كه خواست مردم در جنبش سبز، خواستِ آزادي، حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقليت‌ها، و امثال اين‌ها است. در جايي كه پاره‌اي از تحليل‌گران با اشاره به شعارهاي «راديكال» اخير، آن‌ها را با احتمال راديكال شدنِ مردمِ مورد خشونت مربوط مي‌كنند، موسوي در خطاب به بسيجيان كه عامل خشونت شده‌اند تاكيد مي‌كند كه شعارهاي جنبش را بايد اساساً شعارِ آزادي، حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقليت‌ها، و امثال اين‌ها دانست. موسوي مي‌گويد كه شعار ما اين است و اصل برخورد وخشونت با مردم، به‌خاطر چنين شعارهايي است كه صورت مي‌گيرد.

موسوي باز هم گامي به پيش مي‌گذارد: اگر استفاده «قدرت‌ها» از اين شعارها «رياكارانه» دانسته مي‌شود، پس خود شعارها به نوعي تصديق مي‌شوند. و از آن مهم‌تر، اين شعارها به تعبير او، مانند شعار آزادي مورد «پسند فطرت مردم» هستند. شعارهايي كه به فطرت برمي‌گردند، شعارهايي انساني هستند. شعارهايي هستند كه تحقق‌شان به خير و صلاح همه انسان‌ها است. پس بسيجيان به عنوان بخشي از مردم، خود بايد از «صاحبان اصلي» اين شعارها شناخته شوند، و اگر امروز آن‌ها در برابر خواهندگانِ اين شعارها خشونت مي‌ورزند؛ اگر براي خشونت‌ورزي‌شان پاداش مي‌گيرند؛ اگر پي دروغ‌گو رفته‌اند، همه اين‌ها به اين دليل و به اين معني است كه با خود بيگانه شده‌اند و بر عليه اصل خود و «فطرت» خود عمل مي‌كنند. بيگانگي‌اي كه موسوي در بندهاي ديگر بيانيه در بعد ايدئولوژيك و آرمان‌هاي هنوز مورد ادعا هم نشانش داده است.

شعارهاي جنبش: هم استراتژي هم تاكتيك
بيانيه موسوي در اين بند را مي‌توان حامل پيامي براي مردمي كه در اين‌جا مخاطب نيستند، هم دانست: شعارهاي ما آزادي، حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقليت‌ها، و امثال اين‌ها هستند. ما تحقق اين‌ها را مي‌خواهيم، پس مي‌توانيم به اين شعارها نه صرفاً به مثابه هدف و استراتژي، كه همچون تاكتيك مبارزه هم نگاه كنيم؛ كاري كه خود موسوي در اين بيانيه به نوعي انجام داده است. موسوي در اقدامي الهام بخش، خواسته نشان دهد كه شعارهاي جنبش چنان فراگيرند، كه حتي مي‌توان آن‌ها را به ميان بسيج برد و به نفوذ آن‌ها در ميان بسيجي كه امروز عامل اصلي سركوب جنبش است هم اميد بست. مي‌توان با بلندپروازي‌اي به سبك خود او، روزي را تصور كرد كه همه با هم «سبز شويم». مستقل از اين كه چنين آرزويي به وقوع خواهد پيوست يا نه، اين رويكرد مي‌تواند به عنوان تاكتيكي اساسي در جنبش مورد اعتنا قرار گيرد.

جنبش سبز با توجه به ظرفيت شعارهاي اساسي‌اش «آزادي، حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقليت‌ها و…» بايد به اين بيانديشد كه چگونه اين شعارها را به ميان اقشار و طبقات و گروههاي مختلف اجتماعي ببرد. بايد به اين بينديشد كه چگونه به هر كسي نشان دهد كه او هم بايد اين شعارها را بخواهد. جنبش سبز مي‌تواند به طراحي شعارهاي مشخص‌تر بر پايه همين شعارهاي اصلي و پيوند برقرار كردن با گروههاي مختلف براي ايجاد تفاهم بر سر اين شعارها بينديشد.

در آستانه 16 آذر

دانشگاهيان اين روزها شايد بيشتر از هر زمان ديگري در سال‌هاي اخير هدف حملات ارتجاع قرار گرفته‌اند. ارتجاعي كه از زبان فرمانده بسيج مي‌گويد «در دانشگاه‌ها جهل غربي ترويج‌ مي‌شود». فرماندهي كه نزديك‌ترين فاصله‌اش با دانشگاه در 18 تير خونين 1378 بود و لابد اين معرفت را هم از همان‌جا آورده است.

دانشگاهيان و دانشجويان در اين هجوم روز افزون راهي ندارند جز اين كه پاسخ اين تاريك انديشي‌ها را با روشنگري بدهند. در همين راه دانشگاهيان مي‌توانند سهم مهمي در يافتن طرق ارتباط با بخش‌هاي مختلف جامعه بازي كنند. آن‌ها مي‌توانند بر پايه همين ارتباط به بردن شعارها به ميان گروههاي مختلف وملموس كردن آن‌ها براي همگان فعاليت كنند. دانشگاهيان همچنين مي‌توانند در اين راه در كنار ديگران فعاليت كنند كه با ايجاد ارتباط با بخش‌هاي مختلف جامعه، خواست‌هاي آن‌ها را بازنمايند و نسبت اين خواست‌ها را با شعارهاي جنبش نشان دهند. 16 آذر مي تواند آغازي براي پيوند خوردن بيشتر دانشگاه با بدنه اجتماعي جنبش باشد.

mowjcamp

نوشتن دیدگاه

بیانیه شماره یک ستاد هماهنگی جنبش سبز دانشجویی به مناسبت ۱۶ آذر

جنبش سبز دانشجویی که زنجیره سبز دانشجویان در تمام دانشگاه‌های آزاد و دولتی سراسر کشور است، در روز شانزده آذر امسال (روزدانشجو) بعدازظهر دعوت به برگزاری مراسم هم زمان می نماید. به گزارش خبرنگار رویداد “ستاد هماهنگی جنبش دانشجویی” اعلام نمود: “مراسم سخنرانی شخصیت های سیاسی در هر دانشگاه بزودی اعلام می شود. درصورت عدم امکان دعوت سخنران، دانشجویان سبز هردانشگاه با ابتکارخود مراسم را برگزار می کنند.”

در ادامه این بیانیه آمده است: “ازتمام مردم درهمه شهرها دعوت می شود که با پیوستن به فرزندان دانشجوی خود درمراسم امسال دردانشگاه ها، آنان را تنها نگذارند ودرصورتی که کودتاچیان از ورود آنان به محوطه دانشگاه ها ممانعت به عمل آوردند با تجمع اتومبیل دراطراف دانشگاه ها وایجاد ترافیک، تردد سرکوب گران را با اشکال مواجه سازند وبه این ترتیب دانشجویان را یاری دهند”.

ستاد هماهنگی جنبش سبز دانشجویی با تاکید بر نفی هرگونه خشونت در اعتراضات مردمی اعلام نمود: “مراقبت ازانضباط مبارزات بی خشونت مجددا مورد تاکید قرارمی گیرد و دانشجویان مراقب هستند که به دام حکومت برای خشونت ورزی نیفتند. اما اگرمزدوران بخواهند به صحن دانشگاه وارد شده و حمله کنند، سد کردن راه آنان و یا بررسی راه های گریز و پخش شدن درسطح شهر از واجبات است.
اصل براین است که با حفظ انضباط مبارزات بی خشونت درشانزده آذرامسال کتک خورده و یا دستگیری نداشته باشیم. بررسی راه های بیرون رفتن ازدانشگاه و برگزاری تظاهرات پراکنده و سریع در مراکز شهری متعدد، توسط دانشجویان سبز هردانشگاه به عمل می آید.”

در ادامه بیاینه ستاد هماهنگی آمده است: “جنبش سبز دانشجویی ازتمام دانش آموزان مدارس کشور نیزدعوت می نماید که با سردادن شعارهای جنبش سبزدرروزدانشجو، درمدارس و یا هنگام خروج ازآن ها همبستگی خود را با دانشجویان اعلام نمایند.
“اتحاد، مبارزه، پیروزی”(شعاردیرینه جنبش دانشجویی)، “برادرسپاهی چرا برادرکشی” و” ارتشی وسپاهی دولشکرالهی یاورملت ما درجنگ با تباهی” به اضافه سایرشعارها، پیشنهاد جنبش سبزدانشجویی برای مراسم امسال است.”

در پایان این بیانیه تایید شده است: “امسال دانشجویان غیرازبرگزاری مراسم درسطح کشور و دعوت ازاقشارگوناگون ملت به خصوص دانش آموزان برای پیوستن به آنان، اولین گام را نیزدردعوت ازنیروهای مسلح برای پیوستن به ملت برمی دارند. این امریکی ازمقدمات شرکت عموم مردم درمراسم سراسری محرم امسال خواهد بود.”

اتحاد- مبارزه – پیروزی
جنبش سبزدانشجویی
هفتم آذرهشتاد وهشت

sarkhat.com

نوشتن دیدگاه

محسن مخملباف جایزه « آزادی آفرینش» را به آیت الله منتظری تقدیم کرد

radiofarda.com
محسن مخلمباف فیلمساز ایرانی، روز چهارشنبه در مراسم دریافت جایزه آزادی آفرینش در لندن این جایزه را به آیت الله حسینعلی منتظری و جنبش اعتراضی ایران تقدیم کرد. جایزه «آزادی آفرینش» جایزه ای بین‌المللی برای تقدیر از هنرمندانی است که به رغم خطری که آنها را تهدید می کند، همچنان به فعالیت خود ادامه می دهند. گروه «داستان سرایان کومجینگ» از برمه (میانمار) بزرگترین گروه اقلیت این کشور، در رده ی دوم قرار گرفت. «شینكای عالم استانیكزای» از افغانستان، سومین برنده ی این جایزه شد. جایزه آزادی آفرینش به مبلغ ۷۵ هزار دلار، مشتركا به برندگان مقام های اول تا سوم تعلق گرفت. امسال بیش از هزار نفر كاندیدای اولیه دریافت این جایزه بودند

نوشتن دیدگاه

متن نامه بدون “معظم” احمد زیدآبادی

advarnews.us
پرسش نخست من از رهبری به همان حساسیت‌های موجود در مورد طرح پرسش و یا نقد اظهار نظرهای ایشان بر می‌گردد. سوال این است که به چه علت شرعی، عقلی، قانونی و یا عرفی و بر اساس کدام مصلحت عمومی، پرسش علنی از رهبری و یا نقد گفته‌ها و عملکرد وی، عملا در جامعه ایران ممنوع است؟ از نقطه نظر شرعی می‌دانیم که حتی انبیا و اولیای خداوند که در نزد ما از منزلت معنوی بی‌مانندی برخوردارند، هیچگاه افراد جامعه و از جمله پیروان خود را از به چالش کشیدن رفتار و گفتار خود بر حذر نداشته‌اند و سیره پیامبر اسلام و خلفای راشدین بخصوص امیرالمومنین علی نیز نشان می‌دهد که آن بزرگان، هیچگاه در مقابل تندترین برخوردهایی که افراد عادی جامعه با آنها داشته‌اند، شدت عمل نشان نداده‌اند و اگر هم از تعرض لفظی بی‌ادبانه و بی‌موردی به خشم آمده‌اند، کلام را با کلام پاسخ داده‌اند و نه با تشکیل پرونده و ارجاع به قاضی و وضع مجازات. در اینجا نمی‌خواهم با فهرست کردن شیوه برخورد پیامبر و اصحاب آن بزرگوار در برابر انتقادهای لفظی دیگران، فضل فروشی کنم، اما تاکید می‌کنم که مصونیت رهبری از طرح پرسش و انتقاد در جامعه ما، نه فقط سابقه‌ای در شرع ندارد، بلکه بدعتی بی‌سابقه در تفکر اسلامی به شمار می‌رود. نقد گفتار و رفتار رهبری منع نشده است از نقطه نظر عقلی نیز همه دلایلی که در حوزه نقد و پرسش به ذهن بشر می‌رسد، دلالت بر ضرورت انتقاد از رهبران جامعه در هر سطحی دارد و حتی یک دلیل عقلی نیز نمی‌توان برای حرمت نقد و پرسش از رهبران سیاسی و مذهبی جوامع ارائه کرد. از لحاظ قانونی هم تا آنجا که من اطلاع دارم، توهین به رهبری در قوانین جمهوری اسلامی جرم شناخته شده، اما نقد گفتار و رفتار وی در هیچ قانونی منع نشده است. از منظر عرفی نیز، امروزه در همه کشورهایی که رهبران آنها با رای مردم انتخاب می‌شوند، انتقاد و پرسش که جای خود، بلکه شهروندان از حق هر نوع تخطئه و تعرض لفظی به آنها نیز برخوردارند…سوال من از رهبری اما این است که چرا ایشان اصرار دارند که همه ایرانیان ارزیابی ایشان را از شرایط داشته باشند و اگر جز این باشد به تعبیر وی حرف دشمن را تکرار می‌کنند و یا به گفته برخی از مقام‌های امنیتی، از عوامل دشمن هستند. در دنیای امروز، روزانه میلیون‌ها خبر و گزارش در باره یک موضوع انتشار می‌یابد که مسلما یک نفر نمی‌تواند همه آنها …

نوشتن دیدگاه

حكومت با وثيقه هاي ميليوني، صاحب كشور مي شود!

“مازيار بهاري” مستندساز، نه اولين و نه آخرين نفري است كه براي رهايي از زندانهاي غيرانساني جمهوري اسلامي، ناگزير از پرداخت يك وثيقه سنگين 300 ميليون توماني شد و كشور را بالاجبار ترك كرد و طبيعتا” از وثيقه اي كه به قوه قضائيه سپرده بو، چشم پوشيد. بسياري از زندانيان سياسي و افراد عادي در طول اين ساليان مجبور به چنين انتخابي شده اند. چشم پوشي از مال و نجات جان!

در جريان اعتراضات اخير، علاوه بر چهره هاي سياسي سرشناس كه گاهي مثل آقاي ابطحي تا 700 ميليون تومان وثيقه ملكي خود را به قوه قضائيه سپرده و موقتا” آزاد شده اند، قوه قضائيه بسياري از شهروندان معترض را با گرفتن وثيقه هاي صد و دويست ميليوني آزاد كرده كه تقريبا” همه آنها جرم و گناهي جز اين نداشتند كه از حاكمان سئوال مي كردند: “رأي من كو؟” اما بعد از مدتي اقامت در انفرادي ها و زندانهاي كشور، در مقابل يك راه قرار گرفتند و ناچار شدند براي رهايي از وضعيت غيرانساني بازداشت، خانه خود و يا حتي خانه هاي خود بعلاوه خانه هاي بستگان خود را براي رهايي در گرو حكومت بگذارند و از زندان بيرون بيايند. شمار و رقم اين وثيقه ها در يك برآورد سرانگشتي، به ارقامي نجومي مي رسند كه تا زمان برگزاري دادگاه (كه در بسياري از موارد دادگاه هرگز برگزار نشده) نزد قوه قضائيه باقي مي مانند. ناگفته پيداست كساني هم كه به رغم سپردن چنين وثيقه هاي سنگيني، صلاح را در ترك كشور و نجات جان خود ديده اند، در حقيقت حكم به مصادره ملك يا اموال خود به حاكميت داده اند. با نگاهي به خيل چنين ايرانيان مهاجري، بيراه نيست اگر درآمد قوه قضائيه از “وثيقه هاي ملكي” را از درآمد صدور پسته و فرش ايراني بيشر فرض كنيم!

در اين بين هستند كساني مانند مادر شهيد سهراب اعرابي كه در طول بيس روزي كه فرزند عزيزش در سردخانه بود، با وعده برخي مسئولان قضائي در به در زده و سندي ملكي به ارزش بالاي دويست ميليون تومان تهيه كرده بود و در انتظار گرو گذاشتن آن سند و رها كردن فرزندش بود. يا برخي مادران و پدران ديگر كه ناچار شدند به كارچاق كن هايي در قوه قضائيه پولهاي كلان رشوه دهند تا از پرونده دلبندشان خبري بياورند!

به ارقام سنگين وثيقه ها فكر مي كنم، 300 و 400 و 500 ميليون تا 700 ميليون تومان! خيلي از دانشجويان و طبقات ساده و از جمله خودم چنانچه زنداني مي شدم، هرگز توان تأمين يك هزارم چنان وثيقه اي را هم نداريم! مي دانم خيلي از خانواده هاي زندانيان براي رهايي دلبندشان، ناچار از قرض و رو انداختن به فاميل هستند تا سندي را تأمين كنند و به قوه قضائيه بسپارند و برخي حتي آن قاميل و آشناي ثروتمند را هم ندارند و ناچار در زندان مي مانند. از خود مي پرسم آيا همه اينها يك استراتژي خاموش براي تملك و تصاحب رسمي كشور توسط حكومت نيست؟ و آيا تأسف بار نيست در كشوري كه معروفترين قاچاقچيان مواد مخدر نهايتا” با 400 ميليون وثيقه براي آزادي خود تهيه كرده و سپرده اند، معاون رئيس جمهور سابق را به پرداخت وثيقه ملكي 700 ميليوني مجبور مي كنند؟ حساب اين ارقام نجومي در دست كدام نهاد است؟ و آيا نهادهاي قضائي كه ساده ترين حقوق زنداني را هم رعايت نمي كنند و گاهي امانتدار جان آنها هم نبوده اند، امانتداران مناسبي براي سپردن اين وثيقه ها هستند؟ بعيد مي دانم. معتقدم اگر چه بدبينانه است، اما تعيين چنين وثيقه هاي سنگيني از سوي حاكميت، چندان بي علت و بي حكمت نيست. بخصوص كه ما با حاكميتي طرفيم كه در “هاي جك كردن” منافع ملي و ربودن ثروت ملي ايرانيان، روشها و خدعه هاي مختلفي را به كار بسته و بلد است. حكومتي كه برخي مقاماتش در “جعل اسناد” تحصيلي و دكترا سابقه و يد طولايي دارند!

پي نوشت: آزادي همه رهاشدگان از زندان را به خود و خانواده هايشان تبريك مي گويم و در انتظار آزادي ساير فرزندان دربند از زندانها هستم و براي آزادي نهايي ملت و وطن دربندمان از چنگ زندانبانان زندان بزرگي بنام ايران لحظه شماري مي كنم.

وبلاگ بابک داد

نوشتن دیدگاه

16 آذر….

50 شهر
200 دانشگاه

روز سبز دانشجو

نوشتن دیدگاه

بیانیه شماره ۱۵ میرحسین موسوی:قرار نبود بسیج جیره‌خوار دولت شود و به ازای دستگیر کردن مردم در اجتماعات پاداش سرانه بگیرد

به گزارش کلمه متن کامل این بیانیه به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

پنجم آذرماه سالروز تاسیس بسیج مستضعفان از سوی امام خمینی و فرصتی است تا این نهاد موثر در تاریخ انقلاب اسلامی در معرض نگاهی دوباره قرار گیرد. بسیج چه بود و چه هست و چه باید باشد؟ بسیج را چه چیز ساخت و چه چیز نامدار کرد و قهرمان تمامی سلیقه‌ها و گرایش‌ها در دوره‌ای از تاریخ معاصر این سرزمین قرار داد؟ آن سابقه درخشان و دستاورد بزرگ که بسیج نامیده شد با بودجه‌های کلان و سلاح‌های گران به دست نیآمد. سازماندهی برتر نبود که از بسیج اسطوره ساخت و قدرت نظامی نبود که توانایی‌های بسیج را شکل داد، بلکه نیت‌هایی پاک و عمیق این بنای بلند را برافراشت و اسوه‌هایی را پرورش داد که هنوز هرگاه از آنان نام برده می‌شود گویندگان و شنوندگان، یاران پیامبر (ص) را به یاد می‌آورند.

علاوه بر این، بسیج در تاریخ انقلاب نماد و نهاد شجاعت و ایستادگی ملت ماست. سی سال پیش از این امام بسیج مستضعفان را در مقابله با احتمال حمله نظامی ابرقدرت ها به وجود آورد و این موثرترین اقدام ممکن برای پیشگیری از آن خطر بود. در این سه دهه هیچ سلاحی وجود نداشت که قدرت‌های بزرگ و کوچک مخرب‌تر از آن را در اختیار نداشته باشند و تنها چیزی که آنان را از گزند رساندن به این خاک منصرف و یا پشیمان می‌کرد ملاحظه شجاعت مردمی بود که از قدرت قدرتمندان نمی‌ترسیدند و در دفاع از آرمان‌ها و حقوق خود کوتاهی نمی‌ورزیدند. بسیج قابی بود که این چهره از ملت ما را به نمایش می‌گذاشت.

و بسیج جلوه‌گاهی بود برای ظهور یکپارچگی اقشار و سلیقه‌های گوناگون مردم ما. زمانی که پدر دلسوز ما این نهال را غرس می‌کرد گفت: «کشوری که بیست میلیون جوان دارد، باید بیست میلیون بسیجی داشته باشد». چنین هدفی چگونه می‌توانست تحقق بیابد اگر بسیج به یک سلیقه یا نحله یا فرقه یا قشر تعلق پیدا می‌کرد؟ بلکه مقصود او از ارتش بیست میلیونی ایجاد ‌آن ظرفی و رنگی بود که بتواند تمام، یا لااقل اکثریت عظیمی از رنگ‌های جامعه را در خود جمع کند؛ شبیه‌ترین چیز به پرچم‌های سالار شهیدان (ع) که هر ساله در کشور ما بلند می‌شود و همه اقشار مردم ما، حتی برخی از اقلیت های دینی را گرد خویش می‌آورد.

اگر بسیج به یکی از بزرگترین دستاوردهای تاریخی ملت ما تبدیل شد به خاطر توجه به چنین رمزهایی بود، والا از صرف یک نام چنین هنرهایی ساخته نیست؛ هنر تبدیل انسان‌هایی عادی به لشکر مخلص خدا، هنر پایدار ماندن و پیروز شدن با دستانی خالی و هنر محور و مایه وحدت و سربلندی یک ملت تاریخی و بزرگ قرار گرفتن.

اینک نیز داستان همین است. نوعی از نام‌ها و نشانه‌ها، نوعی از کلمات و ظواهر، نوعی از لحن‌ها و لهجه‌ها، نوعی از جملات و طلسم‌ها…. نیستند که مدرسه‌های عشق و انسان‌های بزرگ می‌سازند. تمامی بسیجیان نامدار و گمنامی که ایمان و ایران به آنان افتخار می‌کند به صرف ادای چند حرف در میادین سابقین قهرمان نشدند. آنان در بوته قرار گرفتند. و در این جهان کیست که در بوته‌های فتنه آزموده نشود؟

احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون.

آیا مردم گمان کردند همین که بگویند ایمان آوردیم به حال خود رها می‌شوند و در فتنه‌ها آزموده نخواهند شد؟

و لقد فتنا الذین من قبلهم و لیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین

به تحقیق کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم و خداوند خواهد دانست کسانی را که راست گفتند و خواهد دانست آنانی را که دروغ‌گویانند.

اینک نوبت به وارثان باقری‌ها و باکری‌ها رسیده است. نسل جدیدی که بسیجی نامیده می‌شود امروز در بوته تاریک‌ترین شبهه‌ها و فتنه‌ها قرار دارد. آیا این نسل جدید نیز شبیه به کسانی هستند که جنگ جمل را در رکاب امیرمومنان (ع) مبارزه کردند؟ یا این قیاس‌ها واهی است و کسانی که این‌گونه قیاس می‌کنند بسیج را ماشینی سرکوبگر می‌‌خواهند برای زدن و گرفتن و آزار و حتی قتل انسان‌هایی که تنها جرمشان دعوت به دادگری است؟ چه کسانی جواب این سوال را می‌دانند؟ هویت آن سازمانی که اینک بسیج مستضعفان نامیده می‌شود به راستی چیست؟ دستگاهی بی‌نیت که بفرموده چشمانش را می‌بندد و دست ‌و پای خواهران و برادرانش را می‌شکند، یا نهادی مجهز به عمیق‌ترین بصیرت‌ها که می‌تواند در ظلمانی‌‌ترین شب‌های فتنه راه‌ را از بیراهه‌ تشخیص دهد؟ شب فتنه روز کسانی است که در پاسخ به این پرسش‌ها مردد مانده‌اند.

اذا التبست علیکم الفتن کقطع اللیل المظلم فعلیکم بالقرآن. پاسخ پیامبر (ص) را به تمامی این تردیدها بشنوید که وقتی فتنه همچون پاره‌های شب تاریک شما را فرا گرفت باید به قرآن رو کنید. قرآن شفیعی است که اگر به سود کسی شفاعت ‌کند از او پذیرفته خواهد شد و چون به رغم کسی شهادت ‌دهد تصدیق می‌شود؛ کتابی که هرکس آن را پیشوا و پیشارو بگذارد به بهشت می‌رود و کسانی را که به آن پشت کنند به سوی دوزخ می‌راند؛ کتابی که به سوی بهترین راه‌ هدایت می‌کند؛ کتابی که به روشنی و صراحت ما را فرمان می‌دهد تا با راستگویان باشیم.

یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین

ای کسانی که ایمان آورده‌اید از خدا پروا کنید و با راستگویان باشید.

ولی اگر معلوم بود کدام گروه راستگو هستند که شب فتنه به پایان می‌رسید. در عین حال این قدر معلوم است که راستگویان دروغ نمی‌گویند. کسانی که در مبارزه سیاسی اصلی‌ترین شیوه‌شان دروغ گفتن است حتما راستگو نیستند؛ تقوا در همدستی‌ با آنان و ایمان سازگار با پیروی‌شان نیست. آیا در این چند ماهه هیچ دروغی نشنیده‌اید؟ ای جماعت مومنان! تقوا کنید و با راستگویان باشید.

بسیج چه بود و چه خواهد بود و چه باید باشد؟

بسیجی که امام می‌‌خواست در مقابل ملت قرار نمی‌گرفت، بلکه در کنار مردم و پشت‌سر آنان بود؛ بسیجی که فراتر از جناح‌ها عمل کند و بازوان بلندش همه اقشار را در بر بگیرد؛ بسیجی که از دوستی مردم لذت ببرد؛ بسیجی که به دنبال رفاقت و محبت و یگانگی مردم باشد؛ بسیجی که بدون توجه به اختلافات سلیقه‌ای خود با دیگران حافظ ارض و ناموس‌شان باشد، که آنان یا برادر او در دینند و یا نظیر او در آفرینش؛ بسیجی که حرمت حریم‌های خصوصی مردم راحفظ کند. امام بسیج را به عنوان ابزاری برای قدرت حاکمان نمی‌خواست، بلکه نهادی برای قدرت مردم می‌دید تا حاکمیت آنان بر سرنوشتشان تضمین نماید. قرار بود رفتار و اندیشه بسیجی در مردم اثر کند، نه آن که قدرت بسیج بر سر مردم فرود آید. قرار نبود بسیج جیره‌خوار دولت شود و به ازای دستگیر کردن مردم در اجتماعات پاداش سرانه بگیرد. افسوس بر بسیج اگر تا حد یک حزب سیاسی تنزل کند؛ این آن چیزی نیست که امام ما برای بسیجیان می‌خواست. قرار نبود بسیج به دستگاهی تبدیل شود که اختیار انتخاب و آزادی رای را از مردم بستاند.

برادران بسیجی من! کدام عیب و کاستی در آرزوهای امام برای بسیج وجود داشت که از آنها کناره گرفته ‌شود؟ و چرا باید چهره‌ای که با زحمات گذشتگان شما پدید آمد به کدورت‌ها آلوده گردد؟ شما خود با مردمید و از مردمید. مفاهیمی که فطرت مردم آنها را می‌پسندد چرا باید در نزد برخی از دوستان بسیجی ما نفرت ایجاد کند؟ کدام زشتی در نام‌هایی چون آزادی وجود دارد که وقتی بر زبان می‌آید قلب بعضی از آنان را مشمئز می‌کند، گویی که نام بزرگترین گناهان باشد؟ حال آن که هنوز بزرگترین میعادگاه‌ها در اکثر شهرهای ما به نام آزادی خوانده می‌شوند. مگر نمی‌گوییم عنوان‌هایی چون حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقلیت‌ها، و امثالشان محمل‌هایی است تا قدرت‌ها ریاکارانه خویشتن را به آنها الصاق کنند و سیمایشان را زیبا جلوه دهند؟ چرا آنهایی که قاعدتا باید صاحبان اصلی و اصیل چنین آرمان‌هایی باشند از آنها فاصله می‌گیرند؟ مگر می‌خواهند مکتب‌شان کریه جلوه کند؟ چرا این مفاهیم را لعن می‌کنیم و ملاک بی‌دینی قرار می‌دهیم؟ دینی که چونان یک بوته گل دلخواه برای بشر ارمغان آورده شد، از بس که آموزه‌هایش ملایم و موافق با فطرت بود. مبادا آن را تبدیل به یک بوته خار کنیم تا هرکس با هر گوشه از آن تماس می‌گیرد زخمی شود؛ زخم‌هایی از نوع آنچه جوانان ما در خیابان‌ها می‌بینند.

بسیج نیز سی سال پیش از این همچون یک بوته گل و یک پارچه نور متولد شد. آیا اگر کسی رجعت به آن عهد نورانی و نخستین را بخواهد به انقلاب پشت کرده است و دست به براندازی نظام زده است؟ آیا اگر کسی بازگشت به نسخه اصیل انقلاب اسلامی را طلب کند، آیا اگر کسی خواستار آن اسلام ناب محمدی که امام منادی و معرف آن بود باشد و از خرافه‌پرستی‌ها و قشری‌گری‌هایی که با نام دین به مردم فروخته می‌شود بیزاری بجوید، آیا اگر کسی اجرای بدون‌تنازل قانون اساسی را دنبال کند، آیا اگر کسی از وفاداری به عهدهای ایمانی و انسانی بپرسد جز به دادگری فراخوانده است؟ آیا چنین کسانی باید در خیابان‌ها کتک بخورند، در زندان‌ها شکنجه ببینند و به حبس‌های طولانی‌مدت محکوم شوند؟ آیا اسلام و قرآن اجازه می‌دهد مردمی که با مسالمت حاکمانشان را به عدالت امر می‌کنند کشته شوند؟

و یقتلون الذین یامرون بالقسط من الناس فبشرهم بعذاب الیم

و مردمی را که به دادگری امر می‌کنند به قتل می‌رسانند، پس آنان را به عذابی دردناک بشارت ده.

بسیج چه بود و چه خواهد بود اگر به مسیری که پیش‌رویش گذاشته شده است ادامه دهد؟ آن نیرویی که یک زمان نماینده شجاعت ملت ما بود آیا اینک به کار گرفته شود تا ایرانیان را بترساند؟ کاملا پیداست که آخرین و تازه‌ترین راهبرد اقلیت اقتدارطلب ایجاد هراس در مردم است. آیا لباس‌های مخوف می‌پوشند و ‌در خیابان‌های شهر آرایش‌های نظامی به خود می‌گیرند تا هم‌وطنانشان را مرعوب کنند؟ یا مردم را می‌ترسانند چون خود می‌ترسند؟ یا فرزندان انقلاب را به هفت سال و ده سال و پانزده سال زندان محکوم می‌کنند تا به خود تسلی داده باشند؟ و فکر نمی‌کنند که با این رفتارهای کوته‌بینانه چگونه امنیت ملی کشور را در معرض خطر قرار می‌دهند.

کافی است مردم بترسند تا پای قدرت‌ها به مرزهای این بوم باز شود. کافی است سمعه شجاعت این ملت خدشه‌دار گردد و بیگانه در دلاوری و استواری آنان تردید کند تا خواب های سی ساله تعبیر شود. به دو کشور همسایه ما که اینک در اشغال خارجی قرار دارد نگاه کنید. در هر دو آنها نخست مردم ترسانده شدند و ترسیدند. ظاهرا قدرت‌ها با شعار آزادی‌بخشی به این دو کشور قدم گذاشتند، در عین‌حال که وقتی ابوغریب‌ها را به راه می‌انداختند طمع خویش را در چهره‌های وحشت‌زده مردم پنهان نکردند. آنها با صراحتی که بیشتر از آن ممکن نبود به مردم این دو کشور می‌گفتند شما همان‌هایی هستید که از صدام و طالبان وحشت داشتید، پس اینک حق آن است که از سلاح‌های رعب انگیزتر ما بیشتر بترسید. حتی تروریست‌های افراطی هنوز به آن امید که بتوانند همچون خونخواران پیش از خود بر هراس مردم این کشورها حکومت کنند آنان را بیرحمانه می‌کشند. قربانیان ددمنشی‌های صدام و طالبان هنوز دارند تاوان ترس خود را می‌پردازند، کما این که ملت ما هنوز امنیت و آرامش خویش را مرهون شجاعت و استحکامی است که در طول سی سال گذشته به نمایش گذاشت.

حال کسانی در داخل کشور می‌خواهند این سرمایه را از ما بگیرند. در مقابل نمایش‌های آنان مردم یا نمی‌ترسند، که نمی‌ترسند، و این آخرین حربه هم از آنان سلب می‌شود، و یا خدای ناکرده می‌ترسند. در آن صورت آیا اسباب‌بازی‌های جنگی از تمامیت این کشور حفاظت خواهدکرد؟

بسیج در تاریخ معاصر ما نه فقط یک نام، بلکه یک عملکرد بود که هرگز از آن بی‌نیاز نمی‌شویم؛ تا جایی که اگر معدودی از متصدیان این عملکرد ماموریت‌های خود را فراموش کنند لازم است ما مردم خود آنها را بر عهده بگیریم. ضرورتی، حتی به مراتب مهم‌تر از آرمان‌های جنبش سبز ما را مجبور می‌کند که اجازه ندهیم کسی در ترسیدن ما طمع کند.

و بدانیم که بالاتر از سیاهی رنگی نیست. ترساندن آخرین تیر ترکش است. مخالفانتان اشتباه کردند و در مقابل مسالمت و مقاومت شما آن را به کار بردند تا اگرکارگر نشود چاره‌ دیگری نداشته باشند. چاره راستین آنها هم خود شمایید، روزی که از مخالفان خود بپرسید آیا پرچم‌های رنگارنگ شما نیز به معنای اصرار بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی است، و اگر آری گفتند آنها را بپذیرید. آن روز وقتی است که همه با هم سبز می‌شویم.

میر حسین موسوی

۱۳۸۸/۰۹/۰۴

نوشتن دیدگاه

فرمان شلیک به مردم از اختیارات رهبر بود!

دستور تیر مشخصا و مستقیما بر عهده مقام رهبری است. ایشان فرمانده کل قوا هستند و تمام نیروهای نظامی و انتظامی و امنیتی و لباس شخصی ماموران تحت فرمان ایشان. (به گلوله بستن مردم یعنی اداره کشور؟)

اگر کشور رهبری و اداره می شد، حجم نقدینگی در دوره احمدی نژاد سیصد در صد رشد نمی کرد. اگر کشور رهبری و اداره می شد، سپاه و سازمان اطلاعات موازی، وزارت اطلاعات را نمی بلعید. اگر کشور اداره و رهبری می شد، در مذاکرات ژنو آن تسلیم و افتضاح بالا نمی آمد. اگر کشور اداره و رهبری می شد، نگرانی وجود نداشت که لاریجانی در سفر قم این نگرانی از آینده نظام را به مراجع اطلاع بدهد. اگر کشور اداره می شد هاشمی رفسنجانی را در این روزها زیر فشار نمی گذاشتند تا در باره 16 آذر سکوت کند. اگر کشور اداره می شد نیاز نبود که روز 16 آذر روز مبارزه مردم و دانشجویان با استبداد دینی شود. اگر کشور اداره و رهبری می شد لااقل خود آقایان قبول داشتند که مردم را مرعوب و خانه نشین کرده اند، و از جمعیت چند میلیونی 25 خرداد که به خیابان آمده بودند فقط چند هزار نفر باقی مانده اند، درحالیکه خودشان هم میدانند اینطور نیست. اگر رهبر و اداره کنندگان کشور می خواهند واقعا ببینند مردم سرکوب و خانه نشین شده اند یا نه، به وزارت کشور بگویند برای روز 16 آذر اجازه راهپیمایی مردم هر شهری را تا دانشگاه مرکزی همان شهر صادر کنند تا صدای مردم را بشنوید. مردمی که نمی ترسند!

مهندس موسوی در دومین مصاحبه اینترنتی- تصویری با ” کلمه” به نکات بسیار مهمی اشاره کرده اند. وقتی اصل صحبت مهندس موسوی را می دیدیم، دوستی گفت: “چرا اینقدر ساده و افتاده حرف می زند. کاش اندکی از خودش جوش و خروش و صلابت نشان می داد!”

گفتم مهندس موسوی همین است. چشمه ای زلال و درخشنده، هیچ نیازی به آرایش و پیرایش سخن و فراز و فرود لحن ندارد. مردم هم همو را همینگونه دوست دارند، خودش هم که صمیمیانه و صاف در اعلامیه ای گفت که من بلاغت در سخن ندارم. البته دیدم در سایت رجا نیوز سردار سپاه آقای قاسمی از بلاغت مسعود رجوی تعریف کرده بود و از مهندس موسوی انتقاد…

مقصودم تکیه یا تاکید بر بلاغت سخن نبود. قصدم این است که وقتی از آغاز درخشش جنبش سبز امید، اعلامیه ها و سخنان مهندس موسوی را مرور می کنیم و در هر سخن او تاملی، به روشنی پیداست که مهندس موسوی با تدبیر و دقت تمام نقشه راه و خط مشی جنبش را ترسیم کرده است. به اقتضای موقعیت نیز گاه سخنانی درشت و درست گفته است. درشت گویی او هیچگاه از چهارچوب متانت و ادبیات ویژه او فراتر نرفته است.

در مصاحبه دوم گفته اند:” کشوری که به نام اسلام اداره می شود، نباید با ترساندن مردم مسیر را طی کند…مسیر در کشوری که به نام اسلام اداره می شود و یک انقلاب بزرگ را از سر گذرانده، نباید از این راه باشد که با ترساندن مردم کشور را اداره کند.”

به روشنی روز است که کشور اداره نمی شود. اگر اداره می شد، حجم نقدینگی به بالای دویست هزار میلیارد تومان نمی رسید و در همین مدت دوره احمدی نژادی این حجم سیصد در صد رشد نمی کرد.

اگر کشور اداره می شد، وزارت اطلاعات که معمولا در هر دوره ای می کوشید بر اساس روشمندی علمی و آگاهانه و غیر ماجراجویانه حوادث را تحلیل کند و از این رو در دوران آقای یونسی با بازداشت اعضا و سران نهضت آزادی مخالف بود، در کام سپاه بلعیده نمی شد.

اگر کشور اداره می شد، دبیر شورای عالی امنیت ملی که نماینده رهبری ست در مذاکرات اول اکتبر آن سخنان را نمی گفت و چنان مواضعی را نمی گرفت، که رهبری مستقیما وارد بحث بشوند و تمام کاسه و کوزه احمدی نژاد و دولتش را بر هم بریزد .

وقتی کشور اداره نشد، گمان می کنند با زور و سرکوب و رعب می توان فضا را آرام و جامعه را ساکت و بحران را جمع کرد. دادگاه های مدل دادگاه های شوروی سابق و ضرب و شتم مردم در خیابان ها نشانه های همان ارعاب بود. آیا ارعاب موفق از کار در آمد؟ مردم ترسیدند و به قول تحلیلگران طرفدار دولت و حاکمیت جمعیت سبز ها از چند میلیون راهپیمایی 25 خرداد به جمعیت چند هزار نفری سیزده آبانماه انجامید؟

بعید می دانم خود آقایان هم چنین تفسیر و تحلیل هایی را باور کنند. چنان که رئیس مجلس در ملاقات با مراجع تقلید در قم به صراحت از نگرانی هایی که برای نظام پیش آمده است، سخن گفت.

به گمانم به صراحت می توان گفت نظریه پیروزی بر اساس سرکوب و قتل و شکنجه و اسارت با مانع جدی رویارو شده است. در روز سیزدهم آبانماه کاملا اشکار بود که پلیس و نیرو های امنیتی دستور شلیک تیر مستقیم را نداشتند. در روزهایی که جوانان مردم در خیایان ها کشته شدند، چنین دستوری وجود داشت. فیلم ها و تصاویر هم همین را می گوید. ماموران شخصی که مستقیم به سوی مردم شلیک می کردند، دستور تیر داشتند. دستور تیر هم مشخصا و مستقیما بر عهده مقام رهبری است. ایشان فرمانده کل قوا هستند و تمام نیروهای نظامی و انتظامی و امنیتی و لباس شخصی ماموران تحت فرمان ایشان.

از سوی دیگر هیچگاه شنیده نشد که فرماندهانی به دلیل دستور تیر بازخواست شوند، بلکه بر عکس خون جوانان کشته شده دست کم گرفته شد.

چرا در روز سیزدهم آبانماه دستور تیر داده نشد؟ دلیلش روشن است. خون ندا آقا سلطان و سهراب و محسن روح الامینی و همه شهیدان، ایران و جهان را تکان داد.

این بار تا پیش از شانزدهم آذرماه که شاهد بلوغی دیگر از جنبش سبز ملت ایران خواهیم بود، تهدید ها به سوی سران جنبش سبز است. در این گونه مواقع هم ابتدا برخی ائمه جمعه آتش بیار معرکه اند. آیه الله نمازی که از رویش های انقلاب بود و اصل، آقایان کروبی و موسوی را به زندان و محاکمه تهدید کرده است. دادستان انقلاب در باره بازگشت مهدی هاشمی صحبت کرده؛ تا آیه الله هاشمی رفسنجانی تا شانزدهم آذر ساکت بماند.

به گمانم این ها همه نشانه های رشد جنبش سبز در گستره و اعماق جامعه است. مرم نمی ترسند. به تعبیر مهندس موسوی کتک می خورند و در خیابان می مانند. شاهد شیر زنانی بوده ایم و هستیم که رو در روی ماموران نظامی و انتظامی و امنیتی می ایستند و از جوانان دفاع می کنند. نشانه های ترک برداشتن و فروریختن افسانه نصر بالرعب. شانزده آذر ماه روز دیگری است. روز رویارویی مردم و در راس آنان دانشجویان با استبداد دینی. اسلام و اندیشه توحیدی به مسلمانان یاد داده است که در برابر ستم فریاد بزنند و از جور و صولت سلطان نهراسند. در کنزالعمال علاءالدین هندی داستان غریب و عبرت آموزی ذکر شده است. عمر بن خطاب خلیفه دوم برای مردم سخن می گفت. گفت:” اگر در کار و رفتار من کژی و ناراستی دیدید، به من تذکر دهید.”

بشر بن سعد برخاست و در میانه مجلس در بین جمعیت مهاجر و انصار با صدای بلند گفت: “اگر از خلیفه کژی و ناراستی ببینیم با این تیغ کج او را راست می کنیم.” شمشیرش را از میان بیرون کشید و به جمعیت نشان داد.

عمر با شکیبایی به سخن او گوش داد و گفت:” خداوند را سپاس می گویم که در بین امت محمد(ص) کسانی هستند که بر خیزند و چنین سخن بگویند.”( کنزالعمال 5/687)

باید به آنانی که گمان می کنند می توانند مردم را بترسانند، گفت: کاشکی جلوه ای از عدالت و آینده بینی عمر در رفتار شما بود!

مثل سیزدهم آبانماه دستور تیر ندهید! اگر هم می خواهید حضور مردم را ببینید، به وزارت کشور بگویید اجازه راهپیمایی مردم هر شهری را تا دانشگاه مرکزی همان شهر صادر کند. صدای مردم را بشنوید. مردمی که نمی ترسند.

جهان را به آهن نشایدش بستن

به زنجیر حکمت ببند این جهان را!

مهاجرانی
پیک نت

دیدگاه‌ها غیرفعال

پشت به “تيان آن مِن”، درباره استراتژی “گل در برابر گلوله” در روز ۱۶ آذر، عماد بهاور (تحلیلی بر شرایط موجود و وضعیت جنبش سبز در آستانه 16 آذر و لزوم خودداری از اقدامات خشونت آمیز)

حاکمان نظامی بر مبنای يک “تحليل اشتباه” با جنبش مواجه شده اند. لذا سرکوب خشونت آميز را به هرگونه وفاق و مذاکره يا سازش ترجيح می دهند. آن ها می خواهند با استفاده از ابزارها و تکنيک های امنيتی “اغتشاشات” را سرکوب کنند. برای رسيدن به اين هدف، بايد کاری کنند تا تجمعات راديکاليزه شده و به خشونت کشيده شود. لذا بر روی تحريک احساسات عمومی برای انجام خشونت متقابل در انتقام از سرکوب روز ۱۳ آبان حساب باز کرده اند. روز ۱۶ آذر بهترين فرصت برای سوء استفاده از احساسات دانشجويی خواهد بود.
آيا در روز شانزدهم آذر امسال فاجعه «تيان آن من» ديگری رخ خواهد داد؟ برخورد سخت حزب کمونيست چين با دانشجويان در ميدان «تيان آن من» در ۴ ژوئن ۱۹۸۹، منجر به کشته و زخمی شدن صدها تن از مردم چين شد. به ظاهر اعتراضات سرکوب شد و حکومت کمونيستی به راه خود ادامه داد. ضمن آنکه «ژائو زيانگ»، رهبر چين و دبيرکل حزب کمونيست، نيز که خواهان مذاکره و رسيدن به توافق با دانشجويان بود، از طرف حزب برکنار و به مدت ۱۶ سال تا زمان مرگش در حبس خانگی به سر برد. برای آن ها که مدينه فاضله شان کشور چين است، احتمالا سرکوب چينی نيز الگوی مناسبی برای برخورد با جنبش سبز خواهد بود.

يک تحليل اشتباه

در ذهن همه فعالين سياسی اين سوال مطرح است که چرا هسته مرکزی حاکميت ايران هيچ تمايلی به پذيرش، به رسميت شناختن، يا حتی ديدن جنبش سبز ندارد. گويی از نظر آن ها اساسا هيچگاه چنين جنبشی وجود نداشته است. آيا حاکميت اين جنبش را می بيند اما به روی خود نمی آورد و يا اساسا ناتوان از ديدن چنين جنبشی است؟ هفته گذشته کاظم انبارلويی در مصاحبه با نشريه مثلث در پاسخ به اين سوال که برای خروج از «وضعيت فعلی» چه بايد کرد، گفت: «خيلی وقت است که از وضعيت فعلی بيرون رفته ايم (!) اغتشاشاتی که اکنون به حداقل رسيده، نشان می دهد که مشکل حل شده است.» اظهارات انبارلويی و امثال وی آشکار می سازد که ايشان به عمد و يا نادانسته وجود جنبشی عظيم را ناديده گرفته يا باور ندارند.

شيوه برخورد نيروهای امنيتی با فعالين سياسی و مردم معترض در تظاهرات مختلف ، نشان می دهد که چيزی به عنوان جنبش سبز از طرف حاکميت به هيچ وجه پذيرفته نيست. پس به زعم ايشان آنچه در طی ماه های اخير رخ داده تنها اعتراض های محدود و هدايت شده از طرف رسانه ها و عوامل خارجی بوده است که می توان آن را با شيوه های امنيتی کنترل و سرکوب کرد. تمام استراتژی های امنيتی و سياسی حاکميت برمبنای چنين تحليلی استوار شده است.

خلاصه اين تحليل اينچنين است: از گذشته در تهران حدود ۲۰ درصد (اکنون حدود دو ميليون نفر) مردم معترض وجود دارد. اين مردمان از قبل هم وجود داشته اند اما منفعل و خانه نشين بوده اند. ايشان همواره در وضعيت قهر با حاکميت قرار داشته و در دوره های انتخاباتی در موضع تحريم بوده اند و به همين دليل هيچگاه رای شان ديده و محسوب نشده است (حتی در پشت پرده) . اين مردمان خاموش و منفعل هيچگاه خطری برای حکومت محسوب نمی شده اند چرا که نه سازمانی داشته اند و نه رهبری منسجمی و البته در اهدافشان هم اختلاف نظر و پراکندگی قابل ملاحظه ای وجود داشته است. «اما» ناگهان «تقارن» حوادث و اتفاقات انتخابات رياست جمهوری سال ۸۸ در اين طيف از مردم يک «اميد کاذب» ايجاد کرد؛ اميد به اينکه می شود از طريق حضور در جريان های قبل و بعد از انتخابات، با هزينه کم، تغييری اساسی در بنيان نظام سياسی ايجاد کرد. بدين ترتيب آن قشر منفعل و پنهان و غيرمنسجم ناگهان فعال و علنی شدند و درچارچوب ستادهای انتخاباتی انسجام يافته و به خيابان ها آمدند. اغتشاشات و تظاهرات پس از انتخابات نيز کار بخشی از همين دو مليون نفر اميدوار کاذب (!) بوده است. حال راه حل چيست؟ اگر اين مردم چند مرتبه به خيابان ها بيايند و هربار با قاطعيت هرچه بيشتر حاکميت مواجه شوند و پس از مدتی مشاهده کنند که اتفاقی نيافتاده است، اميدشان به تغيير به تدريج رنگ می بازد و به خانه های خود باز می گردند. به اين ترتيب نظام بحران را پشت سر گذاشته و زندگی بارديگر شيرين می شود.

تحليل فوق کم وبيش با همين محتوی اما طبيعتا با جملاتی پرطمطراق و دهان پرکن شامل انواع اصطلاحات و واژگان امنيتی و البته با امضای چند کارشناس متخصص امنيت با مدرک دکتری، در بولتن ها، گزارشات و جلسات مختلف ارائه و منجر به انتخاذ تصميماتی حساس در سطح ملی می شود. رد پيشنهاد وفاق، عدم مذاکره با رهبران جنبش، عدم پذيرش وجود بحران، به رسميت نشناختن جنبش سبز و در نهايت برخورد بسيار خشونت آميز با معترضان نشانگر آن که تمام تصميمات بر مبنای تحليل فوق اتخاذ می شوند.

شکی نيست که تحليل فوق از لحاظ مبنايی بسيار اشتباه است؛ جنبش حقيقتا وجود دارد؛ اين جنبش سطحی نبوده و بسيار عميق است. مطالبات آن جدی است و عدم پاسخگويی به اين مطالبات نظام را به شدت دچار بحران در سطوح مختلف اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سياسی می کند. تداوم بحران ها مشروعيت نظام را به صورت جدی مخدوش کرده و ثبات سياسی را از بين می برد. اما با وجود طرح اين مباحث از سوی اساتيد دانشگاه و روشنفکران و هشدار و تذکر مکرر به حاکميت، باز هم توجه ای به اين مسائل نشده است. البته يک دليلش می تواند اين باشد که به اعتقاد حاکمان، تئوری های فوق محصول «علوم انسانی غربی» هستند و به کار «شرق اسلامی» نمی آيند. به عقيده ايشان، مبنای مشروعيت و مبنای کارآمدی در دولت اسلامی با آنچه در غرب بوده و تعريف شده کاملا متفاوت است.

انشقاق در سازمان مجازی و تضعيف رهبر فرضی

از سويی ديگر حاکميت فرض می کند که حتی اگر اين جنبش ها و اين بحران ها جدی و واقعی باشد، می توان آن را با استفاده از منابع مالی و ابزار امنيتی کنترل کرد. می توان در سازمان جنبش شکاف ايجاد کرد و رهبری آن را با جنگ روانی و با استفاده از تکنيک های نرم افزاری تضعيف کرد. درست است که سازمان متکثر و مجازی جنبش دليل تداوم آن تا اين لحظه بوده است اما از همين تکثر و عدم تمرکز موجود در جنبش نيز می توان برای ايجاد اختلاف و انشقاق در آن استفاده کرد. با اعمال فشار روانی بر رهبران جنبش برای اعلام شفاف مواضع و مرزبندی ها، عملا در ميان اعضای جنبش ريزش نيرو به وجود خواهد آمد. از طرفی اگر رهبران اصلاح طلب در مورد اهداف و شعار ها اعلام موضع نکنند، رهبری جنبش به خارج از کشور منتقل شده و به سمت اهداف راديکال کشيده خواهد شد. اين همان چيزی است که حاکميت می خواهد و در آن صورت با مشروعيت بيشتر و توجيهات قابل قبول تری دست به سرکوب جنبش خواهد زد. بنابراين رهبران جنبش ناچارخواهند شد تا برای جلوگيری از انحراف و در نتيجه سرکوب جنبش به اعلام مواضع صريح تر بپردازند.

چه اتفاقی رخ داده است که آقای عسگر اولادی ناگهان نظر خود را مبنی بر وفاق با موسوی و خاتمی تغيير داد و گفت که ايشان از خط قرمزها گذشته اند و خود تبديل به خط قرمز شده اند؟ همه چيز به تحولات پس از ۱۳ آبان باز می گردد. خشونت کفه ترازو را به نفع حاکمان نظامی سنگين تر کرده است. اين را پيش از اين بسياری از صاحبنظران نيز گفته بودند؛ در فضای بحران و خشونت اين نظاميان هستند در معادلات سياسی برتری پيدا می کنند. به همان اندازه که تظاهرات مسالمت آميز روز قدس جريان را به نفع جنبش سبز تغيير داد، تظاهرات خشونت آميز ۱۳ آبان نيز باعث شد که اصولگرايان تا حدودی ابتکار عمل را در دست گيرند. آن ها تصور می کنند که توانسته اند تظاهرات ۱۳ آبان را سرکوب کنند و از اين بابت در پوست خود نمی گنجند. مهم نيست که برای اين کار ميلياردها تومان هزينه کرده و يا ده ها هزار نيروی نظامی و شبه نظامی را بسيج کرده باشند؛ مهم آن است که تصاوير ميليونی روز قدس ديگر تکرار نشد و آن ها اکنون می توانند جنگ روانی جديدی عليه رهبران جنبش سبز آغاز نمايند.

تقريبا تمام نشريات و رسانه های وابسته به جناح به اصطلاح اصولگرا از نشريات مثلث و پنجره و کيهان گرفته تا رجانيوز و فارس نيوز و الف، در ده روز گذشته يک استراتژی مشخص را پيگيری کرده اند: ايجاد جنگ روانی عليه موسوی، کروبی و خاتمی با هدف زير سوال بردن پايگاه اجتماعی و سياسی آن ها. يک بازی بسيار پيچيده که ضربات سختی به جنبش سبز خواهد زد؛ اصولگرايان دائم از رهبران جنبش می خواهند که نسبت خود را با تظاهرات خشونت آميز و طرح شعارهای راديکال از سوی بخشی از مردم روشن نمايند. درواقع از آن ها می خواهند که نسبت خود را با نظام روشن کنند.

نتيجه اين فشارها و نتيجه اين جنگ روانی احتمالا اين خواهد شد که موسوی و کروبی از مردم بخواهند که روز ۱۶ آذر در خارج از دانشگاه ها تجمع نکنند ويا شعارهای تند سر ندهند. اما از آنجا که «خوشبختانه يا متاسفانه» سازماندهی جنبش به صورت مجازی است و اين رهبران فرضی تسلط کامل بر فضای مجازی ندارند، بسياری از سايت های اينترنتی و شبکه های ماهواره ای وابسته به نيروهای اپوزيسيون خارج از کشور از مردم خواهند خواست که روز ۱۶ آذر به خيابان ها بيايند. در نتيجه نمود بيرونی اين وضعيت آن خواهد بود که رهبری موسوی و کروبی بر جنبش تضعيف شده و ديگر مردم به حرف های ايشان توجه نمی کنند. در واقع ابتکار اصولگرايان در راه اندازی اين بازی، رهبری جنبش را تضعيف کرده و سست شدن پايگاه اجتماعی ايشان را به نمايش خواهد گذاشت. فردای روز ۱۶ آذر نيز بمباران روانی بر سر موسوی و کروبی فرو خواهد ريخت که مرزبندی خود را با مردمی که عليرغم توصيه های ايشان به خيابان ها آمده اند و با نيروهای پليس درگير شده اند وشعارهای ساختارشکن سرداده اند، مشخص کنند. اين يعنی آغاز انشقاق در جنبش. در واقع جناح اصولگرا در روز ۱۶ آذر از يک سو به سرکوب بسيار خشونت آميز دست خواهد زد و از سوی ديگر رهبری جنبش را تضعيف و پايگاه اجتماعی آن را متلاشی خواهد کرد.

به نظر می رسد که موسوی، کروبی و خاتمی، برای اينکه در اين دام نيافتند بايد ضمن آنکه به صورت کلی خشونت را نفی کرده و بر انديشه عدم خشونت و مبارزات مسالمت آميز تاکيد کنند، مشخصا از ارائه دستورالعمل های مشخص درباره مکان و زمان و چگونگی اعتراضات خودداری نمايند. از طرف ديگر، رهبران جنبش سبز هيچ الزامی ندارند که مرزبندی خود را با تمام گرايش های موجود در جنبش سبز اعلام کنند يا دائما نسبت خود را با نظام سياسی تعريف نمايند. اين قطعا يک دام برای ايشان است. کافی است ايشان تنها به تشريح مواضع قانونی و اصلاح طلبانه خود همت گمارند. اين نظام است که بايد نسبت خود را با جنبش مردمی مشخص کند نه برعکس. اين نکته ای کليدی و رمز ماندگاری رهبران جنبش سبز خواهد بود.

۱۶ آذر ۸۸ و استراتژی «گل در برابر گلوله»

حاکميت بسيار تلاش کرده و می کند تا جنبش ميليونی سبز را به تظاهرات ده هزارنفری دانشجويی تقليل دهد. درصورتی که کار به اغتشاش و تظاهرات خشونت آميز بيانجامد، حاکميت از «حق قانونی استفاده مشروع از زور» برخوردار خواهد بود. ضمن آنکه بابالاتر رفتن هزينه ها که بيشتر از متوسط توان اعضای جنبش است، جنبش دچار ريزش نيروی گسترده خواهد شد. نتيجه چيزی جز تبديل جنبش فراگير به اغتشاش محدود و در نهايت سرکوب قانونی توسط پليس نخواهدبود. اپوزيسيون برانداز خارج از کشور، دانسته يا نادانسته، به تحقق اين سناريو کمک کرده است. بسيار روشن است که اپوزيسيون ساختارشکن آغاز کننده اين جنبش نبوده اند اما قطعا می توانند پايان دهنده آن باشند.

می توان اينگونه جمع بندی کرد: حاکمان نظامی بر مبنای يک «تحليل اشتباه» با جنبش مواجه شده اند. لذا سرکوب خشونت آميز را به هرگونه وفاق و مذاکره يا سازش ترجيح می دهند. آن ها می خواهند با استفاده از ابزارها و تکنيک های امنيتی «اغتشاشات» را سرکوب کنند. برای رسيدن به اين هدف، بايد کاری کنند تا تجمعات راديکاليزه شده و به خشونت کشيده شود. لذا بر روی تحريک احساسات عمومی برای انجام خشونت متقابل در انتقام از سرکوب روز ۱۳ آبان حساب باز کرده اند. روز ۱۶ آذر بهترين فرصت برای سوء استفاده از احساسات دانشجويی خواهد بود. همچنين در اين ميان با اعمال فشار گسترده و هماهنگ بر رهبران جنبش آن ها را وادار به موضع گيری در برابر شعارهای ساختارشکن و تظاهرات خشونت آميز می کنند. اگر رهبران جنبش در اين دام بيافتند، قطعا تضعيف رهبری ايشان و انشقاق در بدنه جنبش را به دنبال خواهد داشت. ابتکار جناح اصولگرا در پياده سازی اين سناريو پس از ۱۳ آبان چنان ايشان را ذوق زده کرده که امثال عسگر اولادی را از هرگونه وفاق منصرف ساخته است. اما نکات مهم ديگری وجود دارد که در معادلات و محاسبات اصولگرايان ناديده مانده است. برخی از اين نکات به طور خلاصه به شرح زير است:

۱- گاندی گفت وقتی شما مطالبه ای داريد، اول مسخره تان می کنند، بعد ناديده تان می گيرند، بعد سرکوبتان می کنند و درنهايت شما پيروز می شويد! اظهارات قائم مقام وزارت اطلاعات مبنی بر حضور ۴۰ هزار نفر در راهپيمايی روز قدس و ۵ هزار نفر در راهپيمايی روز ۱۳ آبان و اظهاراتی از اين دست نه تنها به زعم ايشان موجب تحقير و تضعيف روحيه اعضای جنبش سبز نخواهد شد بلکه جنبش را وارد «پروسه اثبات خويشتن» می کند. يعنی اين احساس تحقير شدگی و ناديده گرفته شدن توسط حاکميت انگيزه دوچندانی به اعضای جنبش برای حضور رسمی تر و علنی تر در مراسم ها و برنامه های مختلف می بخشد. بنابراين اگرچه علوی در انديشه هدايت يک جنگ روانی است اما قطعا متوجه اين امر نيست که «انکار تحقيرآميز جنبش» موجب تداوم و استقامت آن خواهد شد.

۲- «خواندن نماز جمعه با کفش» يک مثال از صدها مثال جالب از «عمل گرايی و واقع گرايی» اعضای جنبش است. ظاهرا اين دو پارامتر کليدی از چشمان حاکمان دور مانده است. هم اعضا و هم رهبران جنبش واقع گرا و عملگرا هستند و اين بدان معنا است که درجه تحريک پذيری و عمل احساسی آن ها به نسبت پايين تر است. اين جنبش به سرعت می تواند خود را تحليل کرده و انحرافات را تصحيح نمايد. يک نوع بازبينی، بازسازی و «خود- کنترلی» واقع گرايانه در عملکرد جنبش ديده می شود. شايد در مقاطعی جنبش به انحراف برود اما به سرعت مسير خود را اصلاح و اشتباهات را جبران می کند. لذا ممکن است درجه بالای اعمال خشونت از سوی نيروی انتظامی در روز ۱۳ آبان تا مدتی موجب بروز واکنش های احساسی شده باشد اما جنبش پتانسيل بالايی در کنترل خويش دارد. نيروی انتظامی و نيروهای شبه نظامی با اعمالی مانند حمله مستقيم به زنان قصد تحريک احساسات مردم و کشاندن آن ها به تقابل خشونت آميز را داشته اند. اينگونه خرج ذکاوت شايد به درد «جمهوری کومور» بخورد اما قطعا به کار ايران با يکصد سال تاريخ دموکراسی خواهی نمی آيد. لذا هيچ بعيد نيست که اشتباه استراتژيک ۱۳ آبان اين بار در ۱۶ آذر تصحيح شده و نقشه حاکمان نظامی نقش بر آب شود.

۳- «انديشه عدم خشونت و مبارزه مسالمت آميز» تنها يک شعار لوکس متعلق به طبقه متوسط نيست، بلکه «استراتژی اصلی» جنبش به شمار می رود. رهبران جنبش و بسياری از گروه های سياسی و غيرسياسی همبسته با جنبش با تمام ابزار تبليغاتی و اطلاع رسانی خود بر اين استراتژی تاکيد کرده و خواهندکرد. شايد در مواردی برخی از شرکت کنندگان در راهپيمايی ها به دليل القائات خارج از کشور دست به خشونت متقابل و انتقام جويی از شبه نظاميان بزنند اما قطعا فضای خشونت فضای غالب بر جنبش در آينده نخواهد بود. اين خود تضمين کننده سلامت و تداوم جنبش می باشد.

۴- همانطور که بسياری از صاحبنظران گفته اند دو عامل ديگر وجود دارد که باعث تشديد جنبش خواهد شد. يکی «شورش نان» است که احتمالا در پی اجرای طرح هدفمندکردن يارانه ها و گسترش نارضايتی مردم از وضع اقتصادی بوجود خواهد آمد. در اين حالت احتمال می رود جنبش طبقات پايين به جنبش طبقه متوسط بپيوندد و جنبشی به مراتب عظيم تر با مطالبات عميق تر شکل گيرد. دوم فشار بين المللی است که در پی بن بست مذاکرات اتمی با غرب و شکست احمدی نژاد در ايجاد رابطه با آمريکا بسيار بيشتر خواهد شد. اين عامل نيز به طور غيرمستقيم بر تداوم جنبش سبز خواهد افزود. اشتباهات اقتصادی و بين المللی دولت دهم اين ذهنيت را ايجاد می کند که آينده از آن جنبش سبز خواهد بود. همين اميد به آينده يکی ديگر از عوامل انگيزه بخش به اعضای جنبش برای ادامه راه می باشد.

۵- جنبش سبز به کوه يخی می ماند که تنها قله آن بيرون از آب مانده است. اصولگرايان با تمام توان درصدد ازبين بردن اين قله از ديد انظار عمومی هستند. اما قطعا نمی توانند تمام کوه يخ را از بين ببرند. کنترل امنيتی حتی در صورت موفقيت تنها به پاک کردن صورت مسئله می انجامد و نه حل آن . طبيعی است مطالبات همچنان باقی مانده و در زمان ديگر و به صورت جدی تر مطرح خواهد شد. شايد نمودهای بيرونی فروکش کند اما به زودی و در پی حادثه ای ديگر دوباره جنبش بر می خيزد. اين حرکت سينوسی اينبار «ميرا» نيست چراکه با مکانيسم های درونی هراز چندی به بازسازی و احيای خود می پردازد؛ مانند ويروسی است که جهش پيدا کرده و هربار با مشخصاتی جديد و به صورت جهش يافته ظهور پيدا می کند. همانطور که بارها صاحب نظران متذکر شده اند، اين جنبشی نيست که بتوان آن را کنترل و سرکوب کرد.

***

۱۶ آذر صحنه آزمون بسياری از نکات فوق است. اينکه تا چه حد جنبش واقع گرا و عملگراست؛ اينکه تا چه ميزان انديشه عدم خشونت و مبارزه مسالمت آميز در ميان مردم به عنوان يک اصل مطرح است؛ اينکه استراتژی «گل در برابر گلوله»، مورد قبول مردم و دانشجويان است يا خير؛ اينکه رهبران جنبش همچنان نفوذ فکری و کلامی بر جنبش دارند يا خير؛ اينکه عقلانيت حاکميت در ديدن و پذيرش جنبش تا چه حد است و … ؛ آيا عسگراولادی بار ديگر نظر خود را تغيير داده و سخن از وفاق ملی خواهد گفت؟

وقتی «ژائو زيانگ» در سال ۲۰۰۵ درگذشت، دولت چين که در اوج اقتدار و سرمست از موفقيت های اقتصادی و تبديل شدن به يک ابرقدرت جهانی بود، حتی اجازه نداد که برای اين رهبر سابق حزب کمونيست و مخالف سرکوب دانشجويان در ميدان »تيان آن من»، مراسمی به مناسبت درگذشت اش برگزار شود. حزب کمونيست می ترسيد که اين مراسم موجب شعله ور شدن مجدد اعتراضات شود. پس از ۱۶ سال نه تنها مشکل حل نشده بود که حتی «ابرقدرت چين» از جنازه ژائو زيانگ هم می ترسيد.

gooya
——————————
هوشیار باشیم و در نمایش مسخره دیکتاتور ها وارد نشویم.
16 آذر با حضور سبز و مسالمت آمیز خود بار دیگر سرود آزادی خواهی سر خواهیم داد.

نوشتن دیدگاه

خامنه‌ای آخرین رهبر ایران خواهد بود

برگردان؛ آرمین تفاخری

رنجش نهاد روحانیت در ایران از آیت‌الله علی خامنه‌ای به حدی است که حتی پس از مرگ او هم کسی را جای‌گزین او در جایگاه رهبری نخواهد کرد
جنیو عبدو، نیوزویک
می‌توان فهمید چرا لیبرال‌ها و اصلاح‌طلبان ایرانی در سراسر جهان معتقد بودند که انتخابات و سرکوب گسترده مردم در ماه‌های گذشته به تقویت تندروها در ایران می‌انجامد. با در نظر گرفتن چشم‌انداز کوتاه مدت می‌توان گفت که آن‌ها درست می‌گفتند:
محمود احمدی‌نژاد هم‌چنان رییس‌جمهور ایران است و مخالفان‌ را سرکوب کرده است. اگر چه با در نظر گرفتن چشم‌انداز بلندمدت می‌توان مخالفان را پیروز این میدان دانست: حتی اگر سیستم تئوکراتیک بتواند از بحران کنونی جان سالم به در برد، آیت‌الله علی خامنه‌ای احتمالا آخرین رهبر در ساختار قدرت جمهوری اسلامی خواهد بود که همه قدرت را در اختیار دارد.
اکنون در مدارس مذهبی و حوزه‌های علمیه قم، پایتخت مذهبی ایران، بحث‌هایی پیرامون راهکارهای حذف جایگاه «ولایت فقیه» که آیت‌الله روح‌الله خمینی در زمان تاسیس جمهوری اسلامی در سال ۱۹۷۹ بنیان نهاد، برانگیحته شده است.
خمینی به تصریح گفته بود که نقش وی به عنوان رهبر تام‌الاختیار سیاسی و مذهبی، مورد تایید خدا، حضرت محمد پیامبر مسلمانان و آخرین وارث او، امام دوازدهم شیعیان است که به اعتقاد شیعیان در سال ۹۴۱ پس از میلاد برای در امان ماندن از خلفای سنی مخالف خود عصر غیبت‌اش آغاز شد اما روزی ظهور خواهد کرد تا صلح و عدالت را برای همیشه در زمین حکم‌فرما کند.
به‌رغم سوابق درخشان حوزوی، مواضع انقلابی و کاریزمای مذهبی خامنه‌ای، تفسیر رادیکال وی از مذهب شیعه واکنش‌های اعتراضی گسترده‌ای را در میان روحانیون بلندپایه ایران پدید آورده است. منشا مخالفت بسیاری از آن‌ها این دیدگاه سنتی است که در غیاب امام دوازدهم، قدرت سیاسی همواره نامشروع است، در حالی که اکنون برخی از متفکران مذهبی می‌گویند همواره نگران این بوده‌اند که ادعای حاکمیت الهی در تضاد با ارزش‌های جمهوری قرار گیرد، حتی اگر آن جمهوری یک جمهوری اسلامی باشد.
خمینی با تکیه بر قدرت بی‌حد و حصر و تاثیر بی‌مانندش بر مردم ایران و نیز احترامی که در میان شیعیان و سنی‌های سراسر جهان داشت، می‌توانست منتقدان خود را آرام کند. اما اکنون رفتار نابخردانه جانشین وی، آیت‌الله خامنه‌ای، موهبت‌های دوران خوش گذشته را بر باد داده و به شدت از اعتبار این جایگاه کاسته است.
واکنش خامنه‌ای به تظاهرات گسترده معترضان به نتیجه انتخابات در تابستان امسال، مهر تاییدی بود بر باوری دیرپا در میان اکثریت علما و محققان مذهبی که پیش از این کمتر کسی جرات بیان‌اش را داشت: باور به این‌که حاکمیت مطلقه روحانیت، صرف‌نظر از این‌که چه کسی قدرت نهایی را در دست دارد، می‌تواند منجر به حاکمیتی استبدادی شود و به همین خاطر باید چنین جایگاهی را از بین برد. قدرت مطلقه نمی‌تواند وجود داشته باشد، چرا که همان‌طور که خامنه‌ای نشان داد، انسان جایزالخطا است.
در خارج از ایران هم این نکته به‌خوبی فهمیده شده که روحانیون حاکم بر آن کشور به این نتیجه رسیده‌اند که با معترضانی که در خیابان‌ها حضور یافتند منافع مشترکی دارند؛ آن‌چه دیگر کشورهای جهان هنوز درک نکرده‌اند این است که حتی آن روحانیون هم می‌خواهند خامنه‌ای برود
آیت‌الله حسین‌علی منتظری که از ارکان جنبش اعتراضی کنونی بوده و هم‌چنین محسن کدیور، از شاگردان وی که از متفکران مشهور مذهبی است و به خاطر دیدگاه‌های نواندیشانه مذهبی‌اش در ایران زندانی شده بود و اکنون در دانشگاه دوک آمریکا تدریس می‌کند، رهبری کمپین بر ضد ولایت فقیه را بر عهده دارند.
در ماه‌های اخیر، منتظری بیانیه‌های شدیداللحنی صادر کرده و این بحث را مطرح کرده است که ولی فقیه تنها در صورتی مشروعیت دارد که توسط اکثریت مردم مورد تایید قرار گرفته باشد. این بیانیه‌ها را می‌توان انتقاد مستقیم به خامنه‌ای دانست.
منتظری در یکی از بیانیه‌هایش با اشاره به تلاش خامنه‌ای برای قدرت یافتن بی‌حد و حصر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که تحت کنترل مستقیم خامنه‌ای است و در رویدادهای پس از انتخابات مسئولیت سرکوب گسترده معترضان، فعالان حقوق بشر و روزنامه‌نگاران مخالف را بر عهده داشت، نوشت:
«آن‌چه ما شاهدش هستیم ولایت نظامی است، نه ولایت مذهبی.»
منتظری که خمینی در ابتدا او را به‌عنوان جانشین خود برگزیده بود و سپس خامنه‌ای را جایگزین وی کرد، از دیرباز معتقد بود که اعتقاد خمینی به این‌که ولی فقیه منصوب خداوند است، نادرست است.
با برآمدن استبداد در ایران درست چند سال پیش از مرگ خمینی، منتظری در نامه‌هایی خصوصی به خامنه‌ای و هم‌چنین در مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های مختلف، انتقاداتی پیرامون رفتار ایران در جنگ میان ایران و عراق مطرح کرد و صراحتا اعلام کرد که تلاش‌ ایران برای «صدور انقلاب اسلامی» این کشور را منزوی کرده است.
انتقادات وی اعتراضات گسترده‌ تندروها را در پی داشت که هنوز هم ادامه دارد و شاید به همین خاطر است که او از محبوب‌ترین منتقدان حکومت اسلامی است که اعتماد و احترام بسیاری را در داخل و خارج از ایران برانگیخته است.
آیت‌الله منتظری به قدرت بی‌حد و حصری که خمینی پیش از مرگ خود و جانشینی خامنه‌ای به این جایگاه بخشید نیز اعتراض کرده است. به اعتقاد وی رهبری باید توسط قانون محدود شود و به واسطه انتخابات، پاسخگوی مردم باشد.
از تهدیداتی که متوجه جایگاه ولی فقیه است همین بس که آیت‌الله مصباح یزدی، رهبر معنوی و حامی سرسخت محمود احمدی‌نژاد مجبور شد تلاش کند تا به نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (که از نظر قدرت متکی به خامنه‌ای است) درباره آینده ولایت فقیه اطمینان بدهد.
این مانند این است که رهبر یک حزب دموکراتیک به مردم اطمینان دهد که ریاست‌جمهوری آینده روشنی دارد. بر اساس گزارش‌های رسانه‌های دولتی ایران، مصباح یزدی در جمع سپاهیان گفت: «ولایت فقیه، ستون خیمه انقلاب است.
در نظام اسلامی هر چیزی به امر و فرمان ولی فقیه مشروعیت می‌یابد … هر حركت و فعاليتی در جهت تضعيف ولايت فقيه، موجب ضربه به اسلام و حركتی شيطانی است.»
اظهارات مصباح یزدی در کنار سخنان دیگری از این دست که اخیرا توسط تندروهای دیگر، در دفاع از این جایگاه و در جمع‌های مختلفی از هواداران «نظام اسلامی» بیان شده، به خاطر هراس آن‌ها از تردید هواداران در مشروعیت مقام خامنه‌ای است. نماینده آیت‌الله خامنه‌ای در سپاه پاسداران در جمع «مبلغان نهاد نمايندگی رهبری در دانشگاه‌ها» به آن‌ها اطمینان داد که عزل رهبر ناممکن است. مجتبی ذوالنور گفت:
«ولايت و مشروعيت ولی فقيه ازسوی خداوند، پيامبر و معصومين است و اين‌گونه نيست كه مردم به ولی فقيه مشروعيت بدهند تا هر زمان كه بخواهند او را عزل كنند.»
روی کاغذ، مجلس خبرگان که متشکل از ۸۶ عضو است و ریاست آن بر عهده رییس‌جمهور اسبق، هاشمی رفسنجانی است که گوشه‌چشمی هم به جایگاه رهبری دارد، می‌تواند خامنه‌ای را از مقام رهبری عزل کند. اما ذوالنور تقریبا درست گفت که خامنه‌ای قرار نیست عزل شود، چون خامنه‌ای و دیگر تندروهای حاکم بر این ساختار سیاسی، معمولا توانایی لازم برای عزل و نصب خبرگان را دارند.
گذشته از این، عزل رهبر در چنین شرایطی – که ایران به شدت بر سر مساله هسته‌ای با غرب درگیر است – به این معنی است که حکومت اسلامی به بن‌بست رسیده است.
با این حال، حمایت از خامنه‌ای در میان روحانیون به سرعت رنگ باخته است. جانب‌داری او در نبردی سیاسی که به ابقای احمدی‌نژاد در قدرت انجامید، به اندازه کافی بد و غیرقابل دفاع بود، اما پس از آن هم با تایید رسمی سرکوب شهروندان ایرانی که در حرکتی دموکراتیک به نتیجه بحث‌برانگیز انتخابات اعتراض کرده بودند، آن‌قدر از اعتبار خود کاست که بسیاری از روحانیون از او روی‌گردان شدند.
از سال ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۱ که من به‌عنوان خبرنگار گاردین در ایران مشغول به کار بودم، برخی از روحانیون در قم بر این باور بودند که ۳۰ سال حاکمیت روحانیون در ایران، وجهه روحانیت را که در طول تاریخ و در سنت شیعی همواره ناظر دولت بود و سعی ‌کرد تا در پیشگاه حاکمان از منافع مردم دفاع کند، مخدوش کرده است. امروز این احساس به شدت تقویت شده است.
در سال‌های اخیر و به‌خصوص پس از تظاهرات گسترده در پی انتخابات که مردم عادی هم در آن فریاد «مرگ بر دیکتاتور» سر دادند و در اقدامی بی‌سابقه برای ابراز نفرت خود نسبت به خامنه‌ای، تصاویر او را لگدکوب کردند، محسن کدیور این بحث را مطرح کرد که ولایت مطلقه فقیه در سراشیبی سقوط قرار گرفته است، چرا که نسل جدید طلاب حوزه مخالف آن هستند. به اعتقاد کدیور آنها در اکثریت‌اند. تصور کنید کاردینال‌ها تصمیم بگیرند که پاپ دیگری انتخاب نکنند.
عبدالکریم سروش، دیگر نواندیش دینی که هم‌چون منتظری از نزدیکان خمینی بوده و در تاسیس جمهوری اسلامی نیز نقش داشته، در ماه سپتامبر نامه‌ای شدیداللحن به خامنه‌ای نوشت که در بسیاری از وب‌سایت‌های ایرانی هم منتشر شد. تیتر نامه سروش این بود:
«جشن زوال استبداد دینی» که در آن نوشت: «شما قربانی نظام بسته‌ای شده‌اید که دیرگاهی‌ست خود آن را آفریده‌اید … آقای خامنه‌ای، می‌خواهم به شما بگویم دفتر ایام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرویش به یغما رفته و طشت رسوائی‌اش از بام تاریخ افتاده است … خدا هم از شما روی‌گردان شده و ستاریت خود را باز گرفته است … شریعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعیت از شما گریخته است.»
در داخل ایران، تعداد بسیار کمی از روحانیون علنا اعلام کرده‌اند که خامنه‌ای آخرین «ولی فقیه»‌خواهد بود. اظهاراتی از این دست می‌تواند آنها را در معرض خطر قرار دهد و به سادگی ممکن است متهم به خیانت شوند.
اما بسیاری از شخصیت‌های مذهبی و کسانی که به تاسیس این ساختار کمک کرده‌اند، صراحتا اعلام می‌کنند که این ساختار ورشکسته است. هرچه این بحران سیاسی و مذهبی آشکارتر می‌شود، این نکته هم وضوح بیشتری می‌یابد که مشکل اصلی از نظر بسیاری از ایرانیان، خامنه‌ای و قدرت بی‌حد و حصر اوست. چرا آنها باید بخواهند یک بار دیگر این تجربه را تجربه کنند؟

radiozamaneh

نوشتن دیدگاه

6 سال حبس و 5 سا ل تبعید، ‌برای احمد زيدآبادی

خبر را که شنیدی، شاید بهت‌آور باشد‌. چون بسیاری دیگر از اتفاق‌هایی که در جمهوری اسلامی ایران انتظارش می‌رود نباید چندان عجیب نیز نباشد. گناهی نکرده اتهامی ثابت نشده و 6 سال حبس و 5 سا ل تبعید، ‌برای احمد زیدآبادی که تنها جرمش انتقاد بود و بس.”

پس از 155 روز بازداشت غیر‌قانونی و بیش از 120 روز انفرادی اینک او را نه تنها به حبس بلکه به تبعید نیز محکوم می‌کنند و برای مادام‌العمر نیز از حقوق اجتماعی اش محروم می‌کنند. جای تعجب است که در طول دهه گذشته و پس از اولین بازداشت او که با 5 سال محرومیت اجتماعی نیز همراه بود این نظام چه حقوقی به او عطا کرده بود که اینبار آن را به مادام‌العمر تبدیل می‌کند.

محرومیت از کار چه بزور قانون و چه با فشار مرتضوی مخلوع از فعالیت مطبوعاتی – عدم اجازه تدریس در دانشگاه بعنوان یک دانش آموخته طراز اول دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران علیرغم داشتن مدرک دکتری و… دیگر چه حقوقی بوده که از او سلب نکرده باشند‌. اینک نیز نه تنها او را به بند کشیده‌اند بلکه با خیالات متوهمانه خود از انقلاب مخملی که خواب آن را ماهها پیش از انتخابات دیده بودند به 6 سال حبس نیز محکوم می کنند.

باید تبریک گفت به نظامی که دو قوه قضایش که هر کدام مدعی اصلاحات جدی در قوه قضائیه بودند یکی موفق تر از دیگری در زیر پا گذاشتن مر قانون از یکدیگر سبقت گرفته و آنچه در توان داشتند برای چنین شخصی (زیدآبادی)که باید سرمایه چنین کشوری باشد سنگ تمام گذاشتند و آنچه در توانشان بود حکم صادر کردند.باید بسی تبریک گفت به این نظام که منتقد رهبریش را اینگونه مستوجب غذاب می‌داند.

از نگاهی دیگر شاید و البته بدون شک صدور چنین حکم خنده داری مو جی از ناراحتی را برای دوستداران دکتر زیدآبادی و علی‌الخصوص همسر و فرزندانش به همراه آورده باشد که بدون شک نه تنها در طی 155 روز گذشته آرامشی در فضای سرد خانه شان حاکم نبوده بلکه از آن بازداشت نامودبانه و قصد سرقت و تعرض به خانه زیدآبادی به قصد جمع آوری مدارک-وعده های دروغین آزادی به قید وثیقه و تهدید های مکرر بازداشت اعضای دیگر خانواده و در انتها صدور چنین حبس طولانی مدتی دیگر چه هدیه گرانقیمت تری از نظام می توان انتظار داشت که نثار او و خانواده اش نکرد. تنها یک کلام باقی است:

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

.mowjcamp.com

نوشتن دیدگاه

سکوت مشکوک در برابر انتقال 18.5 میلیارد دلار

با دکتر ابراهیم یزدی، دبیرکل نهضت آزادی ایران در مورد انتقال 18.5 میلیارد دلار ارز و طلا به ترکیه و تکذیب آن از سوی محمود احمدی نژاد مصاحبه کرده ایم. دکتر یزدی با تاکید بر اینکه تکذیب انتقال ارز و طلا به ترکیه، امکان بازگرداندن آن را از بین می برد، می گوید: “عجیب است که دولت ایران اینطور نسبت به این مسئله بی تفاوت است وهیچ نوع پیگیری علنی انجام نمی دهد و حتی هرنوع خبری در این مورد را سانسور می کند.”

محمود احمدی نژاد در ارتباط با انتقال 18.5 میلیارد دلار ارز و طلا به ترکیه، گفته است انتقال این حجم پول و طلا با یک کانتینر ممکن نیست. برخی هم گفته اند که از لحاظ حجمی ممکن است اما از لحاظ وزنی ممکن نیست. به نظر شما انتقال این حجم طلا و دلار در قالب یک یا چند کانتینر به کشور دیگر ممکن است؟

اولا اینکه گفته شده یک کانتینر، درست نیست؛ در برخی از منابع و گزارشاتی که از همان ابتدا منتشر شد، محموله را تا 4 کانتینر ذکر کردند. در مرزهای ایران و ترکیه روزانه صدها کامیون تردد می کنند، لذاعبور 5 یا 6 یا 10 کامیون امر خارق العاده ای نیست. بنابراین محدود کردن این محموله به یک کانتینر، نقض غرض یا آدرس اشتباه دادن است. مسئله مهم این است که نخست وزیر ترکیه در جلسه حزب عدالت و توسعه انتقال این حجم مالی به ترکیه را یک موهبت الهی دانسته است. پس از آن نیز در سایت های اینترنتی فیلم هایی از این کانتینرها نشان داده شد؛ اما پس از آنکه فردی به نام “صفاریان نسب” ادعا کرد که این پول متعلق به اوست و پس از آنکه دولت ایران هر نوع ارتباطی با این پول را تکذیب و انکار کرد که چنین پولی از ایران خارج شده است، آنگاه دولت ترکیه هم اصل موضوع را انکار کرد. البته انکار دولت ترکیه خیلی طبیعی است. ما نباید انتظار داشته باشیم وقتی دولت ایران می گوید چنین پولی از ایران خارج نشده، دولت ترکیه بگوید حتما این پول از ایران خارج شده است و ما باید این پول را به ایران بازگردانیم. طبیعی است که آن ها هم بگویند چنین چیزی نبوده است. این رفتار آن ها خیلی طبیعی است، اما عجیب آن است که دولت ایران اینطور نسبت به این مطلب بی تفاوت است وهیچ نوع پیگیری علنی انجام نمی دهد و حتی هرنوع خبری در این رابطه را سانسور می کند. مثلا در مصاحبه ای که درباره روابط ایران و آمریکا از طرف روزنامه اعتماد با من انجام شد، خبرنگار این روزنامه از من درباره این خبر پرسید و من توضیحاتی ارائه دادم، اما متاسفانه آن بخش از مصاحبه کاملا حذف شد. من متوجه نمی شوم که چرا و با چه انگیزه ای این مطالب را حذف و سانسور می کنند.به هر حال به دلیل اقرار ابتدایی و انکار بعدی دولت ترکیه و بی تفاوتی دولت ایران، ما به اتفاق آقایان مهندس سحابی و دکتر صدرحاج سید جوادی نامه ای به ریاست صندوق بین المللی پول نوشته و از آن ها خواسته ایم در چارچوب گزارشات مبادلات ارزی که هر دولتی به صندوق بین المللی پول ارائه می کند، توضیح بدهند که آیا چنین پولی وارد صندوق ارزی ترکیه شده است یا خیر. بالاخره باید در جایی این موضوع بررسی شود. شاید لازم باشد که دادستان کل کشور وارد قضیه شده و ماجرا را پیگیری کند و صحت و سقم آن را مشخص نماید. مطلب دیگری که در این ارتباط مطرح است این است که آقای صفاریان نسب که کپی گذرنامه اش در سایت های مختلف منتشر شده و اطلاعات زیادی درباره سوابق و وابستگی اش به نهادهای مختلف وجود دارد، چگونه چنین ادعایی مطرح می کند و وکیل می گیرد و ناگهان سروصداها خاموش می شود. معلوم نیست این آقا در ایران است یا در ترکیه. در ایران آزاد است یا زندانی. تمام این ها مسائلی است که موجب بروز ابهامات زیادی در مورد انتقال 18.5 میلیارد دلار شده است.

گفتید که تکذیب ترکیه امری طبیعی است، چرا آنها باید در این مرحله این مسئله را تکذیب کنند؟

فرض کنید دولت ترکیه موضوع را تکذیب نکند؛ معنایش این است که بگوید این پول از ایران وارد ترکیه شده است. وقتی چنین حرفی را تایید کند معنایش این است که باید پول را به ایران بازگرداند، زیرا پولی است که به صورت قاچاق از ایران خارج شده و متعلق به ایران است. در آن صورت صرف نظر از اینکه این پول متعلق به فرد است یا نهاد خاصی، باید به ایران بازگردانده شود. دولت ترکیه به چه مناسبت باید تایید کند که این پول وارد ترکیه شده و مجبور به بازگرداندن آن شود، درحالی که خود دولت ایران اصل قضیه را انکار می کند؟ به این دلیل است که می گویم تکذیب ترکیه هم بعد از تکذیب دولت ایران امری طبیعی است، زیرا واکنشی است نسبت به اظهارات دولت ایران. فردی که این پول را به ترکیه برده، اگر به قصد سرمایه گذاری در آن کشور برده بود می بایست هنگام ورود به مرز اعلام می کرد؛ اما چنین اتفاقی نیافتاده و موضوع در گمرک آنکارا لو رفته است. دولت ترکیه هم طبق قوانین خودش، از آنجا که این پول غیرقانونی وارد ترکیه شده، آن را توقیف کرده است. اگر ترکیه بگوید محموله به صورت قاچاق از ایران به آن کشور رفته، از آنجا که متعلق به ایران است باید آن را برگرداند، بنابراین ترکیه طبیعی عمل کرده است.

آیا شما از میزان دقیق مبلغ اطلاع دارید؟

استناد ما به اخباری است که در وهله اول در رسانه های ترکیه منتشر شد و بعد از آن بر روی رسانه های بین المللی قرار گرفت. ما هیچ نوع مدرک مستندی که بتوانیم با استناد به آن بگوییم مبلغ دقیقا 18.5میلیارد دلار بوده است در اختیار نداریم، جزآنکه مطلع هستیم شخص آقای اردوغان و منابع ترکیه این مسئله را از اول مطرح کردند. برای همین هم هست که چون هاله ای از ابهام حول این مسئله وجود دارد، ما از صندوق بین المللی پول برای شفاف سازی ماجرا درخواست کمک کرده ایم.
rooz

نوشتن دیدگاه

سعید امامی، مردی که خامنه ای شيفته تدين و اخلاقش بود ولی با داروی نظافت خودکشی کرد

bbc.co.uk
سعید امامی که در دهه گذشته و پس از افشای قتل های زنجیره ای به یکی مشهورترین چهره های امنیتی جمهوری اسلامی تبدیل شد،تا پیش از مرگ مبهم و جنجال برانگیزیش درافکار عمومی ایران ناشناخته بود.

نام سعید امامی اولین بار پس از مرگ مبهم او در بیمارستان لقمان تهران در شماره یک شنبه 30 خرداد سال 78 روزنامه کیهان منتشر شد.

این روزنامه از سعید امامی به عنوان”متهم اصلی پرونده قتلهای زنجیره ای نامبرد و خبرداد که”سعید امامی معروف به سعید اسلامی متهم اصلی پرونده قتل های مشکوک با غافلگیر کردن نگهبانان،خودکشی کرده است.”

این روزنامه از سعید امامی به عنوان”عامل مشکوک در ارتباط با بیگانگان” نامبرد و افزود “پیش از این حجت الاسلام نیازی رئیس سازمان قضائی نیروهای مسلح از وجود سرنخ هایی خبر داده بود که دخالت عناصر بیگانه در قتل های مشکوک را تائید می کرد.گفته می شود که نامبرده سعید امامی به عنوان عامل اصلی مشکوک درارتباط با بیگانگان بوده است.”

حجت الاسلام محمد نیازی رئیس وقت سازمان قضائی نیروهای مسلح به فاصله یک روز بعد طی گفتگویی با خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی ایرنا گفت:”با وجود مراقبت های ویژه ای که از سعید امامی یکی از عوامل اصلی و محوری این قتل ها به عمل می آمد،وی روز شنبه 29 خرداد 78هنگام استحمام در بازداشتگاه با خوردن داروی نظافت خودکشی کرد”.

نیازی اضافه کرد که “وی پس از اقدام خودکشی،ب لافاصله به بیمارستان منتقل شد ولی تلاش های پزشکی برای نجات وی موثر واقع نشد”.

رئیس وقت سازمان قضائی نیروهای مسلح نیز سعید امامی را یکی از 4 عامل اصلی قتل های زنجیره ای معرفی کرد و گفت”عاملان اصلی با توجه به تحقیقات انجام گرفته مصطفی کاظمی،مهرداد عالیخانی،خسرو براتی و سعید امامی هستند.”

روزنامه ایران در شماره 31 خرداد 78 به نقل از محمد نیازی نوشت”با توجه به مدارک موجود و اعتراف های صریح سعید امامی،وی هیچ گونه راه فراری نداشت و اگر با این اتهامات به دادگاه می رفت حکم او اعدام بود.”

یک روز بعد کیهان باردیگر به نقل از رئیس سازمان قضائی نیروهای مسلح خبر داد که”براساس شواهد و قراين، سعيد امامي، هنگامي كه موضوع هدايت ودخالت بيگانگان درقتلهاي مشكوك تهران مشخص شد ومعلوم شد وي يكي از عوامل اصلي اين دسيسه بزرگ بوده است،اقدام به خودكشي كرد”.

خودکشی سعید امامی با داروی نظافت را کمتر کسی باور کرد و تقریبا چهره های سرشناس هر دو جناح سیاسی بارها از”کشته شدن سعید امامی”سخن گفته اند.

به ادعای دوستان قدیمی سعید امامی و از جمله روح الله حسینیان نماینده فعلی تهران در مجلس”سعید امامی کشته شد تا طراحی قتل ها را به گردن او بیندازند.”

بسیاری از چهره های اصلاح طلب نیز بارها تاکید کرده اند که سعید امامی توسط دوستان سابق خود حذف شد تا آمران اصلی قتل های زنجیره ای را معرفی نکند.

سعید امامی معما یا واقعیت
سعید امامی از دانشجویان ایرانی مقیم امریکا در سالهای پایانی دوران پهلوی بود که به نوشته روزنامه کیهان با استفاده از نفوذ دایی اش که از مقام های ارتش شاهنشاهی بود با کسب بورسیه برای ادامه تحصیل به امریکا رفته بود.

در دوره دانشجویی او چندی در کنفدراسیون دانشجویان فعالیت می کرد اما پس از آن به انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی در امریکا پیوست.

سعید حجاریان در گفتگویی با عمادالدین باقی از ارتباط سعید امامی در ابتدای تشکیل وزارت اطلاعات با این وزارتخانه سخن گفته است.

حجاریان که مسئولیت مصاحبه و گزینش سعید امامی در زمان سفر او به تهران به وی سپرده شد بود گفته است که پس از مصاحبه با سعید امامی به این نتیجه رسیده که وزارت اطلاعات باید از سعید امامی تنها به عنوان منبع یک طرفه استفاده کند و او را نباید به سمت های حساس در این وزارتخانه منصوب کنند.

سعید امامی در دوره وزارت محمد محمدی ری شهری در وزارت اطلاعات رشد کرد و به عنوان یکی از مدیران کل اطلاعات خارجی منصوب شد.با آغاز دوره وزارت علی فلاحیان،سعید امامی 30 ساله معاون امنیت وزارت اطلاعات منصوب شد.

روح الله حسینیان از سعید امامی به عنوان یک نابغه امنیتی یاد کرده و گفته است”سعید امامی یک شخصیت مقتدر و قوی اطلاعاتی بود.”

سعید امامی به گفته روح الله حسینیان”اعتقاد داشت که مخالفان جمهوری اسلامی را باید از دم تیغ گذراند.”

سخنرانی سال 74 امامی در دانشگاه همدان نیز این اظهارات را تائید می کند. امامی در این سخنرانی گفته بود “آنها می خواهند ریشه آخوند را بزنند.تفکر لائیسم می خواهد بنیان فکری ما را به هم بزند.”

سعید امامی شانزدهم مهر 77 کمتر از یک ماه و نیم قبل از قتل های زنجیره ای پاییز 77 در نامه ای به”مقام محترم وزارت” که بعدها در روزنامه سلام منتشر شد از محمد مختاری که کمتر از دو ماه بعد بدر جریان قتل های زنجیره ای کشته شد، نام برد و خطاب به دری نجف آبادی نوشت “فعالیت گسترده عناصری نظیر گلشیری،چهل تن،دولت آبادی،مختاری … برای مطرح نمودن کانون و ایجاد وجهه و پشتیبانی جهانی برای آن،مشکلات امنیتی را برای جمهوری اسلامی ایران و بخصوص وزارت به دنبال خواهد داشت.”

این نامه ای وقتی 15 تیر 78 در روزنامه”سلام”منتشر شد واکنش تند نهادهای قضایی را به دنبال داشت و دادگاه ویژه روحانیت که غلامحسن محسنی اژه ای (دادستان فعلی کل کشور) در آن زمان ریاستش را بر عهده داشت روزنامه”سلام” را به اتهام انتشار نامه محرمانه وزارت اطلاعات توقیف کرد.

حذف سعید امامی از پرونده قتلها

یکی از ابهام های اصلی که منصور سلطانی راد وکیل مصطفی کاظمی و مهرداد عالیخانی و ناصر زرافشان وکیل خانواده مقتولان پس از برگزاری دادگاه به نحوه رسیدگی قضائی وارد کردند”حذف کلیه اوراق بازجوئی از سعید امامی” و”حذف اوراق مربوط به نقش امامی” در قتل هاست.

ناصر زرافشان در سال 79 گفته است”حذف اقاریر و اظهارات متهم اصلی این پرونده که ریاست سازمان قضائی نیروهای مسلح یعنی کسی که رسما مسئولیت رسیدگی به این پرونده را داشته است بارها در مصاحبه های خود او را “طراح اصلی” قتل ها معرفی کرده است چه معنایی غیر از پنهان کردن حساس ترین بخش پرونده دارد؟”

مرتضی علیزاده طباطبائی وکیل 16 نفر از عاملان قتل های زنجیره ای،از سعید امامی به عنوان”پمپاژ” و”چاشنی وزیر” نام برده اما گفته که سعید امامی”در این 4 قتل دخالت مستقیم نداشته است.”

منصور سلطانی وکیل مصطفی کاظمی و مهرداد عالیخانی اما گفته است”در این که سعید امامی نفر اول در این داستان است هیچ کس شبهه ای ندارد”.

او درباره حذف اقاریر و اعترافات سعید امامی از پرونده قتلهای زنجیره ای گفته است”من از آقای قاضی درباره اظهارات سعید امامی جویا شدم ایشان هم فرمود که شخصا اظهارات امامی را مطالعه کرده است که بیشتر در مورد خود او بوده است و از نظر جناب قاضی هم ضرورتی ندارد که این مسائل پر و بال داده شود.”

روابط با مقامات عالی رتبه

سال 87 با گذشت ده سال از افشای قتل های زنجیره ای بخش هایی از مصاحبه فهیمه دری همسر سعید امامی با مرکز اسناد انقلاب اسلامی در سایت های نزدیک به دولت محمود احمدی نژاد با عنوان”مصاحبه همسر شهید امامی” منتشر کردند که از روابط نزدیک سعید امامی با بیت آیت الله خامنه ای یاد شده بود.

همسر سعید امامی در این مصاحبه ادعا کرد که در اواخر سال 69″سعید خانواده آقای خامنه ای را برای کاری برده بود لندن و دو ماه تمام با این خانواده زندگی کرد.”

علاوه براین همسر امامی از علاقه مجتبی خامنه ای به سعید امامی یاد کرد و گفت که”خود آقا مجتبی پسرآقا (داماد آقای حدادعادل) و مادر خانمشان شیفته اخلاق سعید شده بودند که حتی تا قبل از دستگیری سعید هم مرتبا خود آقا مجتبی زنگ می زد به سعید که چرا نمی آیی و با ما رفت و آمد نمی کنی؟”

همسر سعید امامی در گفتگو با مرکز اسناد انقلاب اسلامی ارتباط سعید امامی با اعضای بیت آیت الله خامنه ای را نشانه تائید او ارزیابی کرده و گفته است”اگر مسأله داشت، اگر لغزشی داشت بالأخره اينها می فهميدند. خانواده آقا شيفته تدين و و اخلاقش بودند.”

نوشتن دیدگاه

مهدی کروبی قوه قضاییه را به بی‌توجهی به «مستندات تجاوز جنسی» متهم کرد

مهدی کروبی یکی از نامزدهای معترض به نتایج انتخابات، مقام‌های قضایی جمهوری اسلامی و به ویژه دادستان کل کشور را به بی‌توجهی به مستندات ارایه شده از سوی وی در باره تجاوز جنسی به زندانیان متهم کرد.
به گزارش پایگاه خبری حزب اعتماد ملی آقای مهدی کروبی روز یکشنبه در واکنش به اظهارات اخیر محسنی اژه‌ای، دادستان کل کشور در باره موضوع تجاوز به بازداشت‌شدگان رویدادهای پس از انتخابات ریاست جمهوری با اشاره به مستندات ارایه شده توسط وی به مقام‌های قضایی جمهوری اسلامی گفت:«سؤالم از آقای محسنی اژه‌ای دادستان محترم کل کشور آن است که چرا درخصوص سایر مستندات اشاره‌شده اظهار نظر نمی‌کنند»؟

پیشتر محسنی اژه‌ای وزیر اطلاعات دولت نهم احمدی‌نژاد و دادستان کل کشور با نام بردن از پرونده دختری به نام سعیده پورآقایی که قبلاً از وی با عنوان یکی از قربانیان تجاوز در بازداشتگاه‌های نام یاد شده بود، از آن به عنوان «موضوعی سراسر کذب و دروغ» نام برده و با اشاره به اظهارات آقای کروبی در باره تجاوز به بازداشت‌شدگان گفته بود: «کل اینها سناریوی ساختگی و مجعول بود و باز باید دید چه کسانی و با چه انگیزه‌هایی این سناریو را طراحی و تبلیغاتی کرده بودند».

این در حالی است که به دنبال تبلیغات پرحجم رسانه‌های حامی دولت و به ویژه تلویزیون جمهوری اسلامی درباره این مورد خاص، حامیان جنبش سبز در ایران ار موضوع سعیده پوآقایی به عنوان «سناریویی ساختگی از سوی حاکمیت برای اعتماد زدایی نسبت به اخبار جنبش سبز» نام برده بودند.

دبیرکل حزب اعتماد ملی نیز با بیان اینکه «مورد سعیده پورآقایی یک سناریوی ساختگی بود» اعلام کرد، وی در یکی از جلسات خود با هیئت سه نفره قوه قضائیه اسناد و مدارکی «بسیار تکان‌دهنده و دلخراش» در باره تجاوز به یک خانم دیگر ارایه کرده است، با این حال دادستان کل کشور در اظهارات خود به این گونه موارد مستند اشاره‌ای نکرده است.

مهدی کروبی افزود: «دادستان محترم کل کشور در این خصوص نگفتند که تکلیف این خانم چه شد، زنده است، مرده‌است. به نظر من آقای محسنی لازم نیست این‌قدر به کلیات بپردازند، ایشان بیایند به‌طور مشخص درخصوص این خانم اظهارنظر کنند که الان چه وضعیتی دارند، دروغ گفته، راست گفته و درحال حاضر کجاست؟ چراکه دفتر ما را هم پلمپ کرده‌اند و از وی هیچ خبری نداریم»

آقای کروبی، برای نخستین بار در نامه‌ای به اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس مجلس خبرگان، از وجود گزارش‌های مبنی بر تجاوز به بازداشت‌شدگان خبر داد و خواستار پیگیری در این مورد شد.

پس از علنی شدن این نامه، مقام‌های جمهوری اسلامی، به مهدی کروبی به شدت حمله کردند و افزون بر تعطیل شدن روزنامه اعتماد ملی، دفتر مهدی کروبی، دفتر حزب اعتماد ملی و دفتر کمیته رسیدگی به امور بازداشت‌شدگان و آسیب‌دیدگان انتخاباتی نیز پلمب شده و مرتضی الویری و دو نماینده دیگر وی در کمیته پیگیری امور بازداشت‌شدگان و آسیب‌دیدگان انتخاباتی نیز دستگیر شدند.

از سوی دیگر صادق لاریجانی، رئیس قوه قضائیه سه نفر را مأمور کرد که درباره ادعاهایی که از سوی مهدی کروبی درباره تجاوز به زندانیان مطرح شده بود، تحقیق کرده و نتیجه را اعلام کند.

اما سرانجام این کمیته ادعاهای مهدی کروبی را کذب دانسته و خواستار برخورد با وی شد و مهدی کروبی نیز ضمن پافشاری بر مواضع خود اعلام کرد که دیگر امیدی به پیگیری‌های قوه قضاییه ندارد.

«کروبی بیدی نیست که با این بادها بلرزد»

آقای کروبی در بخش دیگری از سخنان روز یکشنبه خود به اظهارات تازه حبیب‌الله عسگراولادی مسلمان، از اعضای ارشد حزب مؤتلفه درباره رهبران جنبش سبز نیز واکنش نشان داده و وی را به سواستفاده از پست و مقام‌ خود در سال‌های نخستین استقرار جمهوری اسلامی در ایران متهم کرده و افزوده است: «در پایان به آقای عسگراولادی با این سن و سال توصیه می‌کنم که دیگر به بیان اینگونه مطالب نپردازد چرا که هم اکنون در مجمع تشخیص، کمیته امداد و هیئت منصفه مطبوعات مشغول هستند و با این گونه اظهارات مسیر جدیدتری برای ایشان باز نخواهد شد».

عسگراولادی در مصاحبه با روزنامه رسالت مهدی کروبی و میرحسین موسوی را به «خدمت به آمریکا» متهم کرده و گفته بود رهبری جنبش سبز از دست آنان خارج شده است.

آقای کروبی با بیان نمونه‌هایی از سواستفاده عسگراولادی از پست‌های خود در کمیته امداد و سازمان اوقاف پرداخته و افزوده است: «علیرغم تمامی احترامی که برای ایشان قائلم، متأسفم که می‌بینم ایشان مدافع امام شده و ما همه مخالف انقلاب و امام.»

وی همچنین عسگراولادی را به افشاگری‌های بیشتر تهدید کرده و گفته است: «با همه این تفاسیر به بیان این موارد بسنده می‌کنم و از اشاره به موضوع انتخابات مجالس شورای اسلامی و به خصوص دوره سوم که با انشعاب ما از جامعه روحانیت مبارز و پیروزی جریان منتسب به ما و شکست جریان آقای عسگراولادی و بحث‌هایی که آن موقع مطرح شد، خودداری می‌کنم و تاثر خود را از این نکته که ایشان که فاقد هر گونه سوابق قضایی است و تلاش دارد نظرات خود را به قوه قضاییه تحمیل کند، غافل از آنکه مهدی کروبی بیدی نیست که با این بادها بلرزد».
radiofarda

نوشتن دیدگاه

قتل وحشیانه فرزند شهید سید مجتبی هاشمی فرمانده جنگ‌های نامنظم و همراه همسرش

فرزند شهید سید مجتبی هاشمی فرمانده جنگ های نامنظم عصر امروز به قتل رسید.

به گزارش سایت اصولگرای پرچم سید روح الله هاشمی فرزند شهید سید مجتبی هاشمی که مدیریت موسسه فرهنگی شهید هاشمی را به عهده داشته و به تازگی نیز صاحب فرزندی شده بود بعد از ظهر امروز در حالی که در منزل و در کنار خانواده خود به سر می برد به طرز فجیعی کشته شد. در این جنایت اسفناک سر سید روح الله هاشمی و همسرش از تن آنان جدا شده است.

هنوز از عاملان این حادثه اطلاعی به دست نیامده است.

گفتنی است که از سرنوشت نوزاد چندماهه سیدروح الله هاشمی خبری در دست نیست
mowjcamp

نوشتن دیدگاه

حکم اعدام محمدرضا علی‌زمانی تاييد شد

محمدرضا علی‌زمانی که در جلسه دوم دادگاه‌های علنی، بدون حضور وکيل مدافع انتخابی محاکمه شد و به اعدام محکوم گرديد؛ با اعتراض وی، حکم مزبور به دادگاه تجديدنظر ارسال شد. طبق اخبار رسيده، صبح امروز دادگاه تجديدنظر، تاييد اين حکم را به علی‌زمانی ابلاغ کرده است. علی‌زمانی در حالی به عنوان يکی از متهمان اعتراضات پس از انتخابات محکوم شده که زمان بازداشت وی اسفندماه ۸۷ بوده و هيچ‌گونه دخالتی در رويدادهای پس از انتخابات نداشته است. تاکنون برای ۵ تن از متهمان حوادث پس از انتخابات، حکم اعدام صادر شده است.
گویا
__________________
باز هم کشتار ..باز هم اعدام

نوشتن دیدگاه

16 آذر روز سبز دانشجو..باز می آییم..

باز هم برای آزادی..به یاد شهدا..نا امید نخواهیم بود ..می آییم با شعار صلح و دوستی..با ایمان به رهایی از زندان دیکتاتورها..برای اعتراض به شکنجه و زندان و تجاوز.. برای ایران آزاد…همه می آییم..مردم و دانشجویان هم صدا و متحد ..می آییم سبز

(2) دیدگاه

به مناسبت سالگرد قتل‌های زنجیره‌ای و تداوم جریان خشونت‌طلبی‌ بعد از ۱۱ سال

یکشنبه یکم آذر ماه سال ۱۳۷۷، ساعت پنج بعدازظهر سومین پرده* از پروژه‌ای مخوف به نام قتل‌های زنجیره‌ای با قتل وحشیانه یک زوج آغاز شد. داریوش فروهر، چهره نامدار مبارزات سیاسی در پنجاه سال اخیر و رهبر حزب ملت ایران و یکی از چهره های برجسته ملی و منتقد نظام به همراه همسرش، پروانه اسکندری در منزل شخصی‌شان واقع در محله فخرآباد تهران با ضربات متعدد چاقو به قتل رسیدند. خبر به قدری تلخ و تکان‌دهنده بود که واکنش شدیداللحن رئیس‌جمهور وقت، سیدمحمد خاتمی را برانگیخت. او قتل وحشیانه این زوج سیاسی را یک «جنایت نفرت‌انگیز» توصیف کرد. داریوش و پروانه فروهر جزو اولین قربانیان این پرده از قتل‌های از پیش برنامه‌ریزی شده بودند. در روزهای دوازدهم و هجدهم همان ماه جسد دو تن از اعضای کانون نویسندگان، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده نیز بعد از چند روز بی‌خبری مطلق از آنان در جاده‌های اطراف شهر کشف شد. معصومه مصدق، نوه دکتر مصدق نیز که به تازگی به ایران باز گشته بود قربانی بعدی این پروژه منحوس بود. هر سه نفر بر اثر خفگی و به یک شیوه به قتل رسیده بودند.

قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای چه کسانی بودند؟

روزنامه صبح امروز در سال ۷۸ در یادداشتی به قلم اکبر گنجی نوشت: یکم آذرماه ۷۷ داريوش فروهر، دبيركل حزب ملت ايران و وزير كار دولت موقت در كنار همسرش پروانه، در منزل شخصي واقع در خيابان هدايت، با ۲۵ ضربه كارد كشته شدند. دوازدهم آذر ۱۳۷۷ جسد محمد مختاری، نويسنده و عضو شوراي مركزي كانون نويسندگان ايران، پس از آنكه يك هفته از ناپديدشدن وي مي گذشت و در حالی که آثار خفگي در گردن او مشهود بود، سر از پزشکی قانونی درآورد. هجدهم آذر ۱۳۷۷ نامه همسر محمدجعفر پوينده نويسنده ومترجم و عضو شوراي مركزي كانون نويسندگان ايران منتشر شد كه خبر از ناپديدشدن وي مي داد. چهار روز بعد پيكر بي جان وی نیز درحالي كه علايم خفگي به دور گردنش ديده مي‌شد در اطراف شهريار پيدا شد.

افزون بر اين چهار نفر كه بعدها در در پرونده مربوط به قتل‌هاي زنجيره اي مورد بررسي قرارگرفتند، دو تن ديگر نيز در همان ايام مفقود شدند كه تنها يكي از آن‌ها پيدا شد، ليكن مراجع رسمي هرگز حاضر نشدند كه اين دو تن را نيز در پرونده مزبور بگنجانند. مجيد شريف، نويسنده ومترجم و از اعضاي دفتر تدوين مجموعه آثار دكتر شريعتي، نهم آذر ۷۷ ناپديد شد و يك هفته بعد در تاريخ ۱۶ آذر ماه، پيكر بي جان وي در پزشکی قانونی پیدا شد و گفته شد كه مرگ وي در اثر حمله قلبي بوده است. قبل از آن نيز پيروز دواني در سوم شهريور ۱۳۷۷ ناپديد شده بود و پس از آن هرگز پيدا نشد. مراكز رسمي درباره سرنوشت وي هيچگونه اظهارنظري نكردند، ليكن گفته مي‌شود كه وي اواخر شهريور همان سال به قتل رسيد. اين افراد، جملگي از منتقدان جمهوري اسلامي ایران و وابسته به جريان‌هاي اپوزيسيون داخل كشور بودند.

به این یادداشت اکبر گنجی و در زمره قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای باید ‌اسامی افرادی چون احمد امیرعلایی، نویسنده و مترجم؛ غفار حسینی، مترجم؛ حسین برازنده، ابراهیم زال‌زاده، ناشر؛ پیروز دوانی، نویسنده؛ احمد تفضلی و منوچهر صانعی و همسرش که در ۲۸ بهمن همان سال به شیوه فروهرها کشته شدند را افزود. قربانیان دیگری چون سعیدی سیرجانی و دکتر مظفر بقایی هم بودند که هر دو در زندان درگذشتند و مرگ آن‌ها در اثر بیمای و یا سکته عنوان شد. از شواهد موجود چنین بر می‌آید که پروژه قتل‌های زنجیره‌ای قربانیان دیگری‌ هم داشت به طوری که نام‌های بسیاری در سال‌های بعد از پاییز ۷۷ به عنوان قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای مطرح شد.

تشکیل کمیته ویژه برای شناسایی عوامل قتل‌ها :

آذرماه ۷۷ و همزمان با قتل فجیع فروهرها تنها یک سال از روی کار آمدن دولت اصلاحات به رهبری سیدمحمد خاتمی می‌گذشت. دولتی که بعدها به دولت «هر نه روز یک بحران» معروف شد. شاید بتوان گفت ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای از بزرگ‌ترین بحران‌هایی بود که توسط برخی پرسنل خودسر(!) وزارت اطلاعات، از جمله سعید امامی و با فتوای برخی روحانیون نزدیک به جریان اقتدارگرای وابسته به بیت رهبری به عنوان سدی بزرگ در مقابل دولت نوپای اصلاحات قد علم کرد. به قول مسعود بهنود، پروژه قتل‌های زنجیره‌ای ميدانی بود که محافظه‌کاران يافتند تا جنبش اصلاحات را از حرکت بازدارند و به بن بست بکشانند.

وزیر اطلاعات وقت، دری نجف‌آبادی در بيستم بهمن ماه ۱۳۷۷ پس از فشار شديد افكار عمومي، مطبوعات و توصیه سیدمحمد خاتمی استعفا كرد. او خود تأييد كرده بود كه استعفايش به علت فشارهاي داخلي و خارجي صورت گرفته است و در متن استعفاي خود آورده بود كه استعفايش «براي ايجاد فضاي مناسب و شرايط لازم درجهت انجام وظيفه قدرتمند وزارتخانه مهم و حساس اطلاعات بوده است». خاتمي بلافاصله استعفاي او را پذيرفت و علی یونسی جایگزین وی شد. سیدمحمد خاتمی همچنین دستور تشکیل تیم تحقیقاتی ویژه‌ای مرکب از علی یونسی، رئیس وقت سازمان قضایی نیروهای مسلح؛ سرمدی، معاون وزیر اطلاعات و علی ربیعی، مسؤول اجرایی دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی را برای پیگیری و شناسایی عوامل قتل‌های زنجیره‌ای صادر کرد.

علی ربیعی یکی از اعضای کمیته تحقیق خاتمی پیرامون چگونگی شناسایی و دستگیری متهمین می‌گوید: «ما به افراد عمده این گروه یعنی عالی‌خانی و سعید امامی(اسلامی)، بدون تردید شک داشتیم و حدس قوی می‌زدیم که قتل‌ها کار آن‌هاست. بنابراین برنامه‌ای در یک جلسه ریخته شد که من یقین داشتم به گوش سعید امامی اسلامی می‌رسد. در آن جلسه گفتیم که قرار است در چند روز آینده این افراد دستگیر شوند و اتفاقاً با آقای یونسی نیز هم‌نظر بودیم. بحث بازداشت به ضعیف‌ترین حلقه فشار وارد کرد و به نظر من موسوی حلقه ضعیف آن‌ها بود. این‌ها می‌خواستند مسأله را سریع‌تر بگویند، که بله این کار را که کردیم تشکیلاتی بود و این(موضوع)، آن‌ها را شکست. ساعت حدود ۱۲ شب بود که بنده در منزل بودم و کسی زنگ زد و گفتند با شما کار دارند. رفتم دم در و دیدم که یکی از همین متهمان به در منزل آمده‌است. با وی قرار گذاشتم که فردا به اداره بیاید و بعد با هم صحبت کنیم. او صبح به اداره آمد و ماجرای قتل‌ها را به من گفت. حدود سه ساعت از ۹ صبح تا یک بعد از ظهر بخشی از این مسائل را این فرد گفت. من همان جا به آقای خاتمی تلفن زدم که به نظر من قصه روشن و باز شده‌است. حداقل این است که بخش‌های عمده‌ای از حدسیات ما درست بوده و می‌توان آن را پیگیری قضایی کرد».

انحراف پرونده قتل‌های زنجیره‌ای از مسیر اصلی و به فراموشی سپرده شدن آن:

اما نهاد اطلاعات موازی در این بین ظاهرا ماموریت دیگری داشت و آن انحراف پرونده قتل‌های زنجیره‌ای از جریان اصلی خود بود. علي يونسي، وزير اطلاعات، طي گفت‌وگويي با ایسنا ۵ سال بعد از گذشت آن حادثه شوم تأكيد كرد: «در رسيدگي به پرونده [قتل‌ها] به طور كامل وزارت اطلاعات را كنارگذاشتند. اگر وزارت اطلاعات در روند اين پرونده دخالت مي‌داشت، اين پرونده به انحراف كشيده نمي‌شد. سه چهار نفر از پرسنل وزارت اطلاعات كه مورد قبول وزارت اطلاعات نبودند بر اين پرونده مسلط شدند و با طي كردن يك فرايند غلط، پرونده را ازمسير خود منحرف كردند». یونسی تقصیر این انحراف را به گردن قوه قضاییه انداخت و گفت: «پرونده نه در دست وزارت اطلاعات بود، نه دست دولت، در دست دستگاه قضايي بود».

روز بعد سازمان قضايي نيروهاي مسلح درباره اظهارات وزير اطلاعات، اطلاعيه‌اي صادر كرد كه در آن ضمن پافشاري بر اين مسأله كه دولت و نمايندگان رئيس جمهور در پيگيري پرونده دخالت داشته‌اند، در بخشي ديگر از بيانيه، مي‌پرسيد: «بهتر است آقاي يونسي توضيح دهند كه از ابتدا چه كسي و يا كساني به دنبال انحراف بوده‌اند؟»

دفاعیات شجاعانه عبدالله نوری در دادگاه و روشن شدن ابعاد گسترده قتل‌های زنجیره‌ای:

در همین حال، عوامل اصلی قتل‌های زنجیره‌ای در تلاش بودند تا این جنایت را به هواداران رئیس جمهور وقت نسبت دهند. اما روزنامه‌نگاران و فعالان سیاسی‌ این طراحی پشت پرده را بر ملاساختند. عبدالله نوری در جلسه دفاعیات خود در دادگاه مرتبط با روزنامه خرداد و در حضور دادستان گفت: «‌آنچه روزنامه خرداد در خصوص پرونده قتل‌ها مطرح کرده پاسخگویی وزیر اطلاعات وقت است که هم قدرت داشته و هم ظاهرا فتوا صادر کرده، از نظر ما وزیر اطلاعات وقت ( دری نجف‌آبادی) باید به خاطر قتل‌ها پاسخگو باشد چون امنیت ملی را به خطر انداخته است…». نوری همچنین در مورد افشاگری روزنامه خرداد در مورد قتل‌ها گفت:‌ «در همین مورد آیا تلاش نشد که مساله پرونده قتل‌ها در حد چند پرسنل عادی باقی بماند؟ آیا طرح اولیه این نبود که نقش عاملان بر ملا نشود؟ آیا تمام کوشش‌های فعلی صرف این نمی‌شود که مساله از سعید امامی فراتر نرود و مساله قتل‌ها در محدود همان چهار قتل محدود بماند؟».

نوری در آن دفاع و افشاگری شجاعانه پرده از ابعاد گسترده قتل‌های مشکوک و وحشیانه دیگری هم برداشت و گفت: «‌وقتی حسینیان مدعی است سعید امامی از نیروهای متدین و مذهبی و آگاه بوده و وقتی حسینیان حکم ناصبی و مرتد بودن صادر می‌کند، وقتی در طول سالیان گذشته بسیاری قتل‌های مشکوک با سکوت مواجه شد…، وقتی بانویی سال‌خورده را با ۲۵ ضربه کارد سلاخی کردند، وقتی قرار بود اتوبوس نویسندگان به اعمال دره پرتاب شود، وقتی برخی دانشمندان شیعه و سنی به دلایل نامعلوم از بین رفتند، و وقتی حاکمیت مسوول تامین امنیت شهرواندان است، چطور در برابر همه این فجایع کسی اعتراض و پیگیری نکرد؟ چطور کسی در مقابل مرگ حسین برازنده، احمد تفضلی، و احمد میرعلایی خود را پاسخگو ندانست؟ چطور وقتی برخی کشیش‌های مسیحی به قتل رسیدند و پس از تکه‌تکه‌شدن، بدنشان در فریزر جاسازی شد، قاتلان به مردم معرفی نشدند؟ اما حال که مطبوعات کوس رسوایی محفل‌نشینان را به صدا در آورده‌اند برخی در صدد پاک‌کردن صورت مساله هستند؟»‌

سرنوشت عوامل اصلی قتل‌های زنجیره ای:

درآخرين روزهاي خرداد سال ۱۳۷۸ خبري ديگر منتشر شد كه شگفتي افكارعمومي را برانگيخت. سازمان قضايي نيروهاي مسلح طي اطلاعيه‌اي ضمن معرفي سعيد امامي (اسلامي ) به عنوان متهم رديف اول پرونده قتل‌ها خبر داد كه وي با خوردن داروي نظافت درحمام خودكشي كرده است . نيازي، طي گفت‌وگويي با روزنامه کیهان یکم تیرماه ۷۸ اظهار داشت: «براساس شواهد و قراين، سعيد امامي‌، هنگامي كه موضوع هدايت ودخالت بيگانگان درقتل‌هاي مشكوك تهران مشخص شد و معلوم شد وي يكي از عوامل اصلي اين دسيسه بزرگ بوده است، اقدام به خودكشي كرد… با خودكشي يكي از عوامل قتل‌هاي مشكوك تهران، هيچگاه پرونده اين جنايت بسته نشده است‌»

پس از مرگ سعید امامی، ماجرای روزنامه سلام و انتشار یادداشت سعید امامی در آن و اعتراضات دانشجویی رخ داد که منجر به فاجعه هجدهم تیرماه ۱۳۷۸ شد که بسیاری از دانشجویان در کوی دانشگاه و در محل سکونت خود به خاک و خون کشیده شدند. سیدمحمد خاتمی بعدها در واکنش به حادثه کوی گفت این هزینه‌ای بود که باید برای کشف و بر ملاسازی قتل‌های زنجیره‌ای پرداخته می‌شد. او در سخنرانی پنجم مرداد ماه خود در میان مردم همدان گفت: «آن كشف آنقدر بزرگ بود كه به دادن اين تاوان‌ها مي ارزيد».

تداوم جریان فکری خشونت‌طلب پس از ۱۲ سال:

پس از گذشت ۱۱ سال از حادثه تلخ قتل وحشیانه داریوش و پروانه فروهر و سایر قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای در آستانه سالگرد این عزیزان قرار گرفته‌ایم. کسانی که قربانی تفکر خشونت‌طلب و جزم‌اندیشی شدند که تاب و تحمل سخن «دیگری» را ندارد. این جریان فکری در کودتای ۲۲ خرداد یک بار دیگر اثبات کرد که در تمام طول این سال‌ها تداوم داشته است و حاضر به حک و اصلاح رویه خود نیست. همان کسانی که عوامل اصلی قتل‌های زنجیره‌ای بودند به همراه عناصر متبوع خود طرح کودتای ۲۲ خرداد و تجاوز به عرض و آبرو و جان و رای مردم را پیاده کردند. اگر ۱۱ سال پیش در خانه‌های شخصی و با سرنگون‌کردن اتوبوس نویسندگان در دره قربانی می‌گرفتند، اکنون در بازداشتگاه کهریزک و میدان آزادی و مقابل مسجد لولاگر قربانی می‌گیرند.

هنوز بعد از ۱۱ سال هیچ یک از متهمان اصلی پرونده قتل‌های زنجیره‌ای معرفی و محاکمه نشده‌اند. شباهت عجیبی است بین این سیاست‌ها و سرپوش گذاشتن بر مرگ پرابهام پزشک‌وظیفه کهریزک و شهادت قربانیان کهریزک از جمله محسن روح‌الامینی. این جریان فکری خطرناک بعد از گذشت ۱۱ سال همچنان با تایید برخی چهره‌های متنفذ نظام جان انسان‌ها را می‌گیرد و از انجام هیچ جنایتی برای رسیدن به مقاصد خود روی گردان نیست. حال این سوال بعد از ۱۱ سال همچنان تکرار می‌شود که عوامل اصلی این قتل‌ها با کدام مجوز جان انسان‌ها را گرفتند و چرا هنوز هیچ کس جلودار چنین رفتارهایی نیست؟ چرا حاشیه این افراد در طول این سال‌ها چنان امن شده است که دیگر نیازی به توجیه و پرده‌پوشی ندارند و در روز روشن به وسوی مردم شلیک می‌کنند؟

سوالات بی‌جواب از این دست بسیار است و به نظر می‌رسد که اکنون این انحرافات به حدی شدت یافته است که تنها باید مقامات ارشد کشور پاسخ‌گوی این ابهامات باشند.

*اولین پرده از قتل‌های زنجیره‌ای با ترور مخالفان حکومت ایران در خارج از کشور آغاز شد. شاپور بختیار مطرح‌ترین چهره‌ای است که سال ۱۳۷۰ در فرانسه به قتل رسید. فریدون فرخزاد ، خواننده و بازیگر ایرانی نیز در سال ۱۳۷۱ با ضربات متعدد چاقو در منزل خویش در شهر بن در آلمان به قتل رسید. پرده دوم قتل های زنجیره ای با قتل مخالفان داخلی و برخی فعالین اقلیت های مذهبی و قومی همراه بود. قتل کشیش‌های مسیحی مهدی دیباج و هایک هوسپیان مهر در سال ۱۳۷۳ توسط وزرات اطلاعات ایران از آن جمله است. همچنین می توان به قتل دکتر سامی ۱۳۶۷ نیز اشاره نمود.

موج کمپ

نوشتن دیدگاه

تصویب قطعنامه علیه ایران در سازمان ملل متحد،

زمانه:
کمیته حقوق بشر مجمع عمومی سازمان ملل متحد، قطعنامه محکومیت نقض حقوق بشر در ایران را تصویب کرد. این قطعنامه، جمهوری اسلامی را به خاطر نقض «جدی، ممتد و مکرر» حقوق بشر از جمله در دوران پس از انتخابات محکوم کرده است. به گزارش خبرگزاری فرانسه، این قطعنامه امروز جمعه با ۷۴ رأی موافق، ۴۸ رأی مخالف و ۵۹ رأی ممتنع به تصویب رسید. این قطعنامه، محکوم‌کننده است، اما الزام‌آور نیست. در رأی‌گیری مشابهی که سال گذشته و پیش از رخدادهای انتخاباتی ایران در سازمان ملل برگزار شد، شمار آرای حامی جمهوری اسلامی، بیشتر از این بود. قطعنامه سازمان ملل با ابراز «نگرانی عمیق» نسبت به وضعیت حقوق بشر در ایران، واکنش دولت این کشور به اعترضات پس از انتخابات اخیر را محکوم می‌کند. این قطعنامه با حمایت کشور کانادا ارائه شده است…

نوشتن دیدگاه

نوشته‌های کهنه »