آرشیو برای ادبی

تصنیف جدید استاد شجریان

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

نوشتن دیدگاه

تقدیم به همه کسانی که به دستور مقام معظم شکنجه شده اند:

من اعتراف می‌کنم به قتل، حمل اسلحه/ به ارتباط اجنبی، به سازش و مسامحه//

من اعتراف می‌کنم به ننگ سرسپردگی/ به اغتشاش و مفسده، به شرب خمر و هرزگی/

من اعتراف می‌کنم به انقلاب مخملی/ به کودتای موسوی علیه بیت رهبری//

من اعتراف می‌کنم که خاتمی منافق است/ و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است//

و اعتراف می‌کنم به صاف بودن زمین/ به روز بودن شب و یسار بودن یمین//

من اعتراف می‌کنم که جان‌نثار رهبرم/ که قتل این همه جوان نبوده کار رهبرم//

من اعتراف می‌کنم که شب سفید بود و من/ اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من//

من اعتراف می‌کنم که اشتباه کرده‌ام/ و عمر خویش بی‌جهت چنین تباه کرده‌ام//

من اعتراف می‌کنم تعفن لباس من/ زکار خویش بوده من خودم خراب کرده‌ام//

فقط مرا تمیز کن، مجال یک وضو بده/ من اعتراف می‌کنم هوای ‌آب کرده‌ام//

من اعتراف می‌کنم نه بطری و نه کابل بود/ نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود//

من اعتراف می‌کنم که قرص‌ها توهم است/ و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است//

من اعتراف می‌کنم فقط کمی امان بده/ به دوستان گشنه‌ام فقط یه لقمه نان بده//

من اعتراف می‌کنم تو رو خدا فقط بزن/ چه کار کرده مادرم؟ چه کار کرده پیرزن//

من اعتراف می‌کنم فقط نگو به دخترم/ در این یکی دوماه من چه آمدست بر سرم//

نوشتن دیدگاه

حقوق بشر کجاست؟ هادی خرسندی


های ای رهبران غربی کور!
لال‌های کثيف خاور دور !

های ای جاکشان ِ ليدی و جنت!
که رئيسيد يا پرزيدنت!

هيچ باتوم خورده بر سرتان؟
روی اسفالت مرده دخترتان؟

هيچ فرزندتان اسير شده؟
خرد و درمانده و خمير شده؟

های ای رهبران ريز و درشت
هيچکس از شما عزيزی کشت؟

نوجوان شما به کهريزک
نشده مثل مال ما بی‌شک …

از خفقانتان بود معلوم
که خبر گشته‌ايد از باتوم

غم ما را اگرچه می‌بينيد
جز گل از باغ ما نمی‌چينيد

تا بود باغ ما پر از گل ِ نفت
غمتان نيست که چه بر ما رفت

نفت ما خون خالص و ناب است
خون صدها ندا و سهراب است

خون قربانيان استبداد
توی ايران و حومه‌ی بغداد

پس بنوشيد بهر پرخونی
از اوباما الی برلس-کونی!

تف به روی شما يکايک‌تان
چهره‌های حقير مضحکتان

تف به روی شما همه با هم
بجز اين از شما نميخواهم!

***

ما که مسئول مشکل خويشيم
هريک از جمله‌ی شما بيشيم

بی‌نياز از همه شما هستيم
ملتی فحل و خودکفا هستيم

چوب اگر لای چرخمان ننهيد
به حکومتگران کمک ندهيد

برحذر از شما و خوشحاليم
که جوان ملتی کهنساليم

ما جوانان پرتوان داريم
فکر و برنامه‌ی جوان داريم

مادرانی که توی ميدانند
زن آزادفکر ايرانند

مردها پرتلاش و با ايمان
مثل ستارخان و باقرخان

مردمانند اهل انديشه
با صفا، با غرور، با ريشه…

متن کامل شعر:

http://news.gooya.com/columnists/archives/092005.php

دیدگاه‌ها غیرفعال