آرشیو برای مقاله

روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲ در دانشگاه تهران چه گذشت؟

در شانزدهمین روز آذر سال ۱۳۳۲ دانشگاه تهران شاهد حمله نیروهای ارتش به دانشجویان بود که به کشته شدن ۳ نفر و زخمی شدن ده ها نفر انجامید.

این اتفاق حدود ۱۰۰ روز پس از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۲۳ و سقوط دولت دکتر محمد مصدق و روی کار آمدن دولت کودتایی فضل الله زاهدی رخ می داد و به گفته تاریخ نگاران هنوز خشم و افسردگی ناشی از سقوط نخست وزیر ملی گرای ایران در فضای عمومی این کشور موج می زد.

بریتانیا و آمریکا هم بر اساس مستنداتی که منتشر شد در این کودتا ۲۸ مرداد نقش رهبری کننده مستقیم داشتند.

فخرالدین عظیمی، پژوهشگر و استاد رشته تاریخ در آمریکا می گوید در این زمان درباره موضوع نفت ملی شده ایران که با تلاش دکتر مصدق به سرانجام رسید هم مردم نگران بودند که دولت از این اقدام روی برگرداند و شرایط را به پیش از ملی شدن نفت بازگرداند.

حدود سه ماه پس از ساقط کردن دولت قانونی ایران، مذاکرات محرمانه ای برای تجدید رابطه با بریتانیا که از زمان ملی شدن نفت قطع شده بود، آغاز کرد.

به اعتقاد آقای عظیمی این مسائل باعث شده بود که فضای سیاسی و اجتماعی پژمرده ای در ایران حاکم باشد اما این همه ماجرا نیست.

در میانه پاییز سال ۱۳۳۲ هم اعلام شد که “ریچارد نیکسون” معاون رئیس جمهور آمریکا از طرف دوایت آیزنهاور رئیس جمهور آن کشور به ایران می‏آید.

نیکسون در نطقی که پس از کودتای ۲۸ مرداد در کنگره آمریکا ایراد کرده بود، سقوط دولت محمد مصدق را “پیروزی سیاسی امیدبخشی” توصیف کرده بود “که در ایران نصیب نیروهای طرفدار تثبیت اوضاع و قوای آزادی خواه شده است.”

قرار بود معاون رئیس جمهور آمریکا در جریان دیدار از ایران از دانشگاه تهران بازدید کند و دکترای افتخاری دانشکده حقوق این دانشگاه را دریافت کند.

دانشجویان معترض به حضور آقای نیکسون در ایران، از دو روز پیش از سفر او در اطراف و داخل دانشگاه دست به تجمعات اعتراضی زدند که به دستگیری شماری از آنها منجر شد.

اما روز شانزدهم آذر، دو روز پیش از ورود معاون رئیس جمهور آمریکا، نیروهای ارتش با هدف کنترل دانشجویان در اطراف و محوطه دانشگاه تهران مستقر شدند.

هرچند علی اکبر سیاسی اولین رئیس انتخابی دانشگاه تهران، برای جلوگیری از افزایش درگیری و وارد شدن خسارت به دانشجویان، کلاس های دانشگاه را در این روز تعطیل کرد اما در شرایطی که هنوز تمام دانشگاه از حضور آنها خالی نشده بود، نیروهای ارتش به قصد سرکوب شماری از معترضان وارد محوطه دانشگاه شدند.

سرانجام این اقدام تیراندازی به سوی دانشجویان و کشته شدن سه دانشجوی دانشکده فنی در مقابل ساختمان آن دانشکده بود.

مهدی شریعت رضوی، احمد قندچی و مصطفی بزرگ نیا سه داشنجوی دانشگاه تهران بودند که روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲ کشته شدند. بر اساس گزارش های موجود رژیم شاه به خانواده این سه دانشجوی اجازه برگزاری مراسم یادبود نداد.

یک روز پس از این واقعه دانشگاه های ایران به نشانه اعتراض و خشم دست به اعتصاب و اعتراض زدند، با این همه به فاصله کوتاهی، یعنی روز هجدهم آذر، معاون رئیس جمهور آمریکا هم به تهران آمد و در دانشگاه تهران دکترای افتخاری هم دریافت کرد.

علی اکبر سیاسی رئیس دانشگاه تهران هم بر اساس دست نوشته هایش پس از این واقعه به دیدار محمدرضا شاه رفت و به حمله ارتش به حریم دانشگاه اعتراض کرد.

شاه و حکومت او چنان که دکتر سیاسی می گوید در اقناع و دلجویی از دانشجویان و خانواده های کشته شدگان ناکام ماندند و سالگرد این روز به نمادی برای اعتراض به سرکوب و دخالت خارجی و مهمتر از آن گرامیداشت دانشجویان آزادی خواه بدل شد.

نگرانی محمدرضا شاه از فضای موجود در دانشگاه های ایران از همین سال ها آغاز شد و تا انقلابی که به سقوط او منجر شد ادامه داشت.

شاه معتقد بود که دانشگاه های ایران به خصوص دانشگاه تهران، در حال در اختیار قرار گرفته شدن توسط مارکیست ها و طرفداران نظام کمونیستی است.

خاطرات رئیس وقت دانشگاه تهران نشان می دهد که شاه اصرار داشت شماری از اساتیدی که به اعتقاد او گرایشات مارکسیستی داشتند، اخراج شوند اما مقاومت رئیس دانشگاه و ادامه بد بینی شاه، روابط دانشگاه و حاکمیت را به مرور سنگین تر و بدبینانه تر کرد.

فخرالدین عظیمی پژوهشگر مسائل تاریخی ایران می گوید شاه چنین اعتقاد داشت، اما هرگز مستندات قابل ارائه ای برای این ادعا منتشر نشد. به اعتقاد دکتر عظیمی آنچه که همواره از سوی شاه و حکومت او نادیده گرفته می شد، علت اعتراض دانشجویان و زمینه های آن بود.

به اعتقاد تاریخ نگاران، ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲ اعتراضات دانشجویی در ایران را آرام آرام به شکل جنبش درآورد و به آن هویت و شکل داد.

روز ۱۶ آذر اینک به یاد دانشجویان کشته شده دانشگاه تهران، نام یکی از خیابان های همجوار دانشگاه است. گذشت حوادث طی ۵۶ سال از ۱۶ آذر ۱۳۳۲ این روز را یک روز مهم در تقویم ملی ایرانیان کرده است.

bbc

نوشتن دیدگاه

ايران، عظمت جنبش سبز و حقارت کودتاگران را به نمايش گذاشت! علی کشتگر

اعتراضات امروز دانشجويان و حمايت فعال مردم از آنان آن‌هم در زير حملات سنگين و وحشيانه‌ی ماموران کودتا به همه‌ی جهانيان نشان داد که جنبش سبز آزادی‌خواهانه و حق‌جويانه‌ی ايران بزرگ‌تر و ريشه دارتر شده‌است. که خامنه ای در خفه کردن اعتراضات ملت عليه کودتا شکست خورده‌است. که اين جنبش در ادامه خود می‌تواند روزهايی مثل ۲۲ بهمن سالگرد انقلاب را به روز قيام ملی عليه کودتا تبديل کند. خامنه ای هم اگر پنيه در گوش در پستوی بيت رهبری خود را پنهان نکرده بوده‌باشد فرياد اين ملت بزرگ را شنيده و بر حقارت خود و دلقک‌هايی که به دور خود گردآورده گريسته‌است!
شش ماه پيش که جنبش سبز از دل تجربه ها و تلاش های ۱۵۰ سال مبارزه آزادی خواهانه ملت ايران زاده شد، کودتاگران کوردل می پنداشتند که می شود با داس اهريمنی و خون ريز زورگويی سرکوب، وتزوير اين ميليونها نهالی که می رفت کويرهای همه سرزمين تشنه آزادی ايران را سرسبز کند، ريشه کن کنند!
ماموران مزدورو جاهل به فرمان رهبر سياه دل کودتا داس مرگ به دست به جنبش سبز هجوم آوردند و تا توانستند درو کردند، تجاوز کردند، کشتند و نعره سردادند. اما اين مزرعه سبزفلک که درهمه سرزمين ايران رويش آغاز کرده بود، بزرگ تراز آن بود که اربابان حقير مرگ، از عهده درو کردن و خشکاندن آن برآيند. شگفتا که دراين شش ماهه هرچه بيشتر دريدند و کشتند و تجاوز کردند، جنبش سبز انبوه تر و سرسبز تر شد و در همه خاک ايران ريشه دوانيد. حالا اين جنبش به جنگلی سرسبز و بزرگ به عظمت ايران زمين تبديل شده است. چنان که مزدوران و رهبران آنان در پيچ و خم آن به ره گم کردگانی حقير و سراسيمه می مانند،که هنوز هم نتوانسته اند بزرگی آن را ببينند و در برابرش سرتسليم فرود آورند.
اگردراعتراضات عظيم دو ماهه نخستين پس از کودتا اين مردم تهران و معدودی از شهرهای بزرگ ديگر بودند که درمخالفت با کودتای خامنه ای به ميدان می آمدند، حالا در ۱۶ آذر کمتر از ۶ ماه پس از کودتا مردم اکثر شهرهای کشور از تبريز و اروميه گرفته تا شيراز و اصفهان و مشهد و همدان، کرمانشاه، واهواز…همه جا با تهران هم راه و هم صدا شده اند. حالا همه فضای کشور را جنبش سبز تسخير کرده است. و اين يعنی آن که خط سرکوب و کشتار و ارعاب شکست خورده است. خامنه ای و ايادی او بهتر از هرکس می دانند که شکست سياست سرکوب و ارعاب يعنی فرو ريختن تنها تکيه گاه ديکتاتوری منزوی شده آنها، يعنی آغاز فروپاشی.
فريادهای حق جويانه ديشب مردم تهران، اصفهان، مشهد، شيراز، قزوين، کرج، اهواز، کرمان، يزد، کرمانشاه، رشت، ساری، تبريز، اردبيل، اروميه و… را مقايسه کنيد با همين فريادها در نخستين شب های پس از کودتا، و يا سه ماه پيش، آيا اين فريادها گسترده تر و فراگير تر شده اند؟ يا آن چنان که کيهان و رسانه های دروغگو می گويند محدود و خاموش گشته اند؟
حکومت کودتا برای جلوگيری از بازتاب اخبار و گزارش های اعتراضات دانشجويان و مردم از چندين روز پيش از ۱۶ آذر همه امکانات و انرژی خود را بسيج کرد. سانسور کامل خبری، ممنوعيت سه روزه خبرنگاران خارجی از بازتاباندن اخبار کشور، صدور احکام ظالمانه عليه زندانيان سياسی، قطع تلفن های همراه، از کارانداختن کيوسک های تلفن عمومی، تشديد فيلترينگ، آرايش جنگی در تهران و شهرهای بزرگ، لشکرکشی و محاصره نظامی دانشگاهها، حضور سنگين نظاميان مسلح در همه ميدان ها و خيابانهای تهران و شهرهای بزرگ…
با اين همه امروز خبر اعتراضات دانشجويان و مردم ايران در زير حملات سنگين نظامی و شليک گاز اشک آور در صدر اخبار همه جهان قرار گرفت و تصاوير و فيلم های محدودی که فعالان جنبش سبز از اين اعتراضات تهيه کرده بودند، به اندازه کافی عظمت جنبش سبز و حقارت کودتاگران را به جهانيان نشان داد. جهان بار ديگر جنبش سبز را تحسين کرد و در کودتاگران به ديده تحقير نگريست.
در هيچ دوره ای از تاريخ ۳۰ ساله عمر جمهوری اسلامی ايران شاهد اين همبستگی عظيم و گسترده جنبش دانشجويی و وحدت همه گرايش های دانشجويی بر محور آزادی خواهی نبوده است. اين بيشمار دانشجويانی که امروز (۱۶ آذر) همه دانشگاهها و مراکز آموزشی کشور را به ميدان اعتراضی عليه کودتاگران تبديل کردند نمايندگان همه لايه های اجتماعی جامعه ايران بودند و عمق نارضايتی ملت وعظمت فضای اعتراضی ايران را ۶ ماه پس از کودتای ۲۲ خرداد به نمايش گذاشتند.
همه دانشگاهها و مراکز آموزشی کشور از جمله در شهرهای کوچکی مثل رودهن و يا جهرم امروز شاهد همبستگی عظيم دانشجويان و ملت در مخالفت با کودتا بودند.
اعتراضات امروز دانشجويان و حمايت فعال مردم از آنان آنهم در زير حملات سنگين و وحشيانه ماموران کودتا به همه ما نشان داد که جنبش سبز آزادی خواهانه و حق جويانه ايران بزرگتر و ريشه دار تر شده است. که خامنه ای در خفه کردن اعتراضات ملت عليه کودتا شکست خورده است. که اين جنبش در ادامه خود می تواند روزهايی مثل ۲۲ بهمن سالگرد انقلاب را به روز قيام ملی عليه کودتا تبديل کند. خامنه ای هم اگر پنيه درگوش درپستوی بيت رهبری خود را پنهان نکرده بوده باشد فرياد اين ملت بزرگ را شنيده و بر حقارت خود و دلقک هايی که به دور خود گرد آورده گريسته است!
جاذبه و قدرت جنبش سبز امروز به جائی رسيده که خامنه ای را در صحن قدرت نيز لحظه به لحظه منزوی تر می کند. جنبش سبز به زودی شاهد روزی خواهد بود که بدنه نيروهای مسلح نيز فرمان سرکوب رهبران کودتا را به زمين بگذارند. آن روز روز جشن آزادی است. روزی که بسيار نزديک تر از آن است که خامنه ای تصور کند. حکومتی که ناچار شود برای بقای خود دانشگاهها را به محاصره نظامی درآورد و با دانشجويان که وجدان ملت اند به زبان سرنيزه و زندان سخن گويد، حکومتی است در حال زوال و فروپاشی. کشور ما اين گونه فروپاشی را ۳۰ سال پيش شاهد بوده است. حکومتی که نيروی نظامی را به جنگ مردم بی سلاح و بی دفاع گسيل می دارد، حکومتی است که سنگرهای اصلی قدرت يعنی جايگاه خود را در دل ملت بطور کامل از دست داده است. آنچه امروز در تهران و در اطراف دانشگاههای کشور در سراسر ايران ديديم بسيار شباهت داشت به ۱۶ آذرسال ۵۷، به روزهايی که نويد فروپاشی و ديکتاتوری را می داد.

۱۶ آذرماه ۸۸
علی کشتگر

نوشتن دیدگاه

۱۶ آذر، روز نمايش اتحاد تاريخی دانشجويان عليه کودتا! علی کشتگر

جنبش سبز برخلاف تبليغات رسانه‌های کودتا افت نکرده بلکه ريشه‌دار و تنومندتر شده‌است. کودتاگران هم اين را می‌دانند. خامنه‌ای چندين بار محسنی اژه‌ای، دری نجف‌آبادی، حبيب‌اله عسکراولادی مسلمان و برخی از ديگر نزديکان خود را نزد ميرحسين موسوی و کروبی فرستاده و با روش‌های تهديد و تطميع کوشيده‌است آنان را از هم‌راهی با مردم بازدارد. اما تاکنون در اين زمينه موفقيتی کسب نکرده‌است

۱۶ آذر، روز دانشجو، فرصتی ديگر برای به ميدان آمدن جنبش سبز است. فرصتی برای ميليونها دانشجو که همچون شش ماهه گذشته نشان دهند که زير بار ستم ديکتاتوری نخواهند رفت!
در ۱۶ آذر ۳۲ حکومت برآمده از کودتای آن زمان با کشتن سه دانشجوی دانشگاه تهران (رضوی، قندچی و بزرگ نيا) مرتکب جنايتی هولناک شد. آن جنايت اما در برابر جنايات بزرگی که در اين چند ساله خامنه ای و ايادی او عليه دانشجويان مرتکب شده اند، حالا کوچک و رنگ باخته می نمايد.
حملات وحشيانه مزدوران بيت رهبر به خوابگاههای دانشجويان، ربودن، شکنجه، تجاوز و کشتن جوانان معترض، به گلوله بستن تظاهرات مسالمت آميز مردم و انواع روشهای جنايتکارانه ديگری که به دستور رهبر و ايادی او در اين چند ماهه به وقوع پيوسته، با هيچ يک از جنايات حکومت های پيش از جمهوری اسلامی قابل قياس نيست. پايداری و هوشياری امروز جنبش دانشجويان نيز با هيچ يک از برش های گذشته تاريخ ما قابل مقايسه نيست!
از همين رو است که ۱۶ آذرامسال، سالی که کودتای ننگين ۲۲ خرداد و فجايع خونين پس از آن در آن به ثبت رسيده، روز اعتراض و همبستگی مبارزاتی دانشجويان سراسر ايران عليه کودتا گران کنونی است. سال اتحاد همه دانشجويان آزاديخواه و سال همبستگی همه مردم با دانشجويان است.اتحاد، مبارزه، پيروزی که در۱۶ آذرهای پيش از انقلاب شعار ما دانشجويان دهه چهل و پنجاه عليه رژيم شاه بود، حالا حرف و شعار دانشجويان عليه کودتاگرانی است که از ۲۲ خرداد ۸۸ به زور سرنيزه و مسلسل و به مقابله واداشتن نيروهای مسلح با مردم خود، قدرت را غصب کرده اند.
در نخستين سالهای دهه ۵۰ (هجری شمسی) اگر هزاران دانشجوی معترض ايران ۱۶ آذر را به روز اعتراض با ديکتاتوری آن زمان تبديل می کردند، حالا صدها هزار دانشجو در تهران و شهرهای بزرگ کشور با اين شعار عليه حکومت جبار و آزادی کش خامنه ای به ميدان می آيند. و اگر آن زمان سانسور حکومتی هنوز می توانست فرياد اعتراض دانشجويان را به فضای دانشگاه و خيابانهای پيرامونی آن محدود کند، حالا هيچ سانسوری نمی تواند مانع از بازتاب فرياد آزادی خواهانه دانشجويان در فضای سراسر ايران و جهان شود. امروز به برکت مبارزه پيگير، گسترده، شجاعانه و هوشيارانه جنبش سبز که دانشجويان پيشگامان آگاه آن هستند کودتاگران رسواتر از آن هستند که بتوانند در حد کودتاچيان گذشته جايی در صحنه جهانی برای خود دست و پا کنند و از اين مهمتر و بی اعتبارترومنزوی ترازآن هستند که بتوانند ملت را مرعوب و جنبش سبز را خاموش کنند.بحران عميقی که رژيم ايران در آن غرق شده، نتيجه مقاومت مردم در برابر کودتا گران است. اين بحران بدون کنار رفتن غاصبان قدرت حل شدنی نخواهد بود.
خامنه ای و گماشتگان او در نيروهای مسلح و دستگاههای امنيتی و قضايی هرگز تصور آن را نمی کردند که پس از کودتا اين چنين در ايران و جهان خوار و خفيف شوند و جنبشی با اين عظمت در برابر آنان قد علم کند، هرچند که البته آنها همان گونه که رای ملت را انکار می کنند، حضور فراگير و پويای جنبش سبز را نيز انکار می کنند.
رسانه های دروغ پرداز کودتا شب و روز بيهوده در کارند تا وانمود کنند که گويا جنبش سبز به سراشيب افت افتاده. که اين جنبش را مشتی اغتشاش گر و بازی خورده دست اجنبی براه انداخته اند. اما به رغم اين دروغهای شاخدار، خوب می دانند که جنبش حق طلبانه و مسالمت جويانه سبزکه تنها از دل ملتی هوشيار سرچشمه می گيرد آن چنان ريشه داروتنومند شده که موج ياس و ترس را از درون جامعه به ميان حاکمان برده و نور اميد به آزادی و سربلندی را در دلها فروزان کرده است. در آستانه برگزاری فراگير تظاهرات اعتراضی ۱۶ آذر فشرده ای از پيروزی های ۶ ماهه گذشته جنبش سبز را عليه کودتاگران مرور می کنيم:
- جنبش سبز شيوه های نوينی در سازماندهی مبارزه و اطلاع رسانی و تبليغ درشرايط سرکوب و اختناق برای ادامه مقاومت و خنثی کردن دستگاه سرکوب ابداع کرده که در تاريخ مبارزات آزاديخواهانه ما بی سابقه است.
- جنبش سبز برای نخستين بار از زمان روی کار آمدن جمهوری اسلامی تا کنون اکثريت قريب به اتفاق مخالفان استبداد حاکم را از هر گرايش و عقيده ای در داخل و خارج ايران در خود جای داده است. اين هم بستگی ملی که فقدان آن در هر سه دهه گذشته احساس می شد از دستاوردهای بزرگ جنبش سبز و شرط لازم برای ادامه مبارزه پيروزمندانه ملت عليه کودتاگران است.
- پايداری پيگير و گسترده اين جنبش و توسل به روشهای عدم خشونت که بنظر می رسد حالا به يک باور ملی در مبارزه عليه خشونت و استبداد تبديل شده، ماهيت سرکوبگر، دغلکار و دروغگوی خامنه ای و ايادی وی را در جهان برملا ساخته است.
- جنبش سبز با نشان دادن خواست آزاديخواهانه و عدالت جويانه مردم ايران، و با وفاداری به شيوه های عدم خشونت وانسانی در مبارزه عليه استبداد تحسين و همدردی و حمايت جهانيان را برانگيخته و موقعيت داخلی و بين المللی حکومت جبار خامنه ای را به نحو بی سابقه ای تضعيف کرده است. اعتراضات گسترده مردم عليه خيانت بزرگ خامنه ای در امانت داری از آرای مردم، و ادامه اعتراضات به رغم همه آدم کشی ها و تجاوزات، کودتاگران را در صحن نظام جمهوری اسلامی نيز بيش از بيش منزوی و بی اعتبار کرده است.
اگر خامنه ای توانسته بود به زور سرنيزه و مسلسل و عمليات وحشيانه ای که اعتراضات مسالمت آميز را به خون کشيد جنبش ملی را خفه کند، نه فقط امروز بسياری از روحانيون و مسوولان نظام در برابر کودتاگران قرار نداشتند بلکه کسانی همچون موسوی، کروبی و خاتمی نيز بی سروصدا به زندان می افتادند. اما جنبش ملی سبز که جنبش دانشجويی موتور نيرومند و محرک آن است به برکت عزم راسخ و شجاعت و هوشياری دانشجويان و جوانان روزبه روز فراگيرتر و ريشه دارتر شد و هرچه بيشتر ريشه دوانيد کودتاگران را بی آينده تر ساخت. در اين چند ماهه کودتاگران برای نابودی جنبش سبز علاوه برسرکوب های خونين و دستگيری ها و شکنجه های وحشيانه به روشهای زير نيز متوسل شده اند بدون آن که کوچکترين موفقيتی کسب کنند:
- تلاش همه جانبه برای جدا کردن اصلاح طلبان پيگير از مردم يکی از روشهای خامنه ای از همان نخستين روزهای پس از کودتا بود. در اين مدت خامنه ای چندين بار محسنی اژه ای، دری نجف آبادی، حبيب اله عسکراولادی مسلمان و برخی از ديگر نزديکان خود را نزد ميرحسين موسوی، کروبی و خاتمی فرستاده و با روشهای تهديد و تطميع کوشيده است آنان را از همراهی با مردم بازدارد. اما تاکنون در اين زمينه موفقيتی کسب نکرده است. بنظر می رسد که اين سه چهره شاخص اصلاح طلب خوب می دانند که اگر تا امروز در صحنه مانده اند و توسط خامنه ای به زندان و يا به ديار عدم نرفته اند اين همه از برکت حضور جنبش سبز و همراهی آنان با اين جنبش است. حتی بسياری از اصول گرايان ميانه رو و ناراضی از حکومت کودتا نيز می دانند که اگر اين فضای اعتراضی نيرومند در کار نبود آنان نيز به حاشيه رانده می شدند.
- کشاندن فعالان جنبش سبز به روشهای قهرآميز و شعارهای افراطی که به فرماندهان سرکوب درهمراه کردن بدنه نيروهای مسلح با خود کمک می کند از جمله تلاشهای ناموفق کودتاگران بوده است. اما فعالان جنبش سبز با هوشياری اين ترفندها را خنثی کرده اند. آن چه در اين مورد درخور توجه و تعمق است آن است که جنبش سبز تاکنون برای حفظ هم بستگی و انسجام خود عمدتا به شعارهای حداقلی قناعت کرده است. اما درعين حال هرگز حاضر به مرزبندی با آن دسته از فعالانی که در واکنش به جنايات رژيم حاکم شعارهای راديکال تری سرمی دهند نشده است. در روزهای گذشته رسانه های حکومتی از جمله کيهان، صداوسيما و بلندگوهای ديگر کودتا چهره های شاخص و شناخته شده جنبش سبز را برای تبری جستن از شعارهای راديکال تر جوانان زير فشار گذاشته اند بدون آن که در اين زمينه موفقيتی کسب کنند. بنظر می رسد که فعالان جنبش سبز هرچند که می دانند برای فراگير تر کردن اين جنبش و منزوی کردن فرماندهان سرکوب می بايست در شرايط کنونی به شعارهای حداقلی روی آورند، اما درعين حال اين را نيز به خوبی می دانند که نبايد حساب خود را با مردمی که در واکنش به جنايات کودتاگران شعارهای ديگری را سر می دهند، جدا کنند. در آستانه برگزاری ۱۶ آذر همه نهادهای سرکوب برای محدود کردن اعتراضات دانشجويی به دست و پا افتاده اند. در اين راه فرماندهان نظامی و انتظامی هم چنان به تهديد و خط و نشان کشيدن ادامه می دهند، قوه قضائيه با صدور احکام تند عليه زندانيان سياسی می کوشد فعالان دانشجويی را مرعوب کند، نيروهای بسيج نيز آماده شده اند تا در محوطه دانشگاهها در روز ۱۶ آذر با دانشجويان درگير شوند. با اين همه هم بستگی وسيع دانشجويان در همه دانشگاهها و مراکز آموزشی کشور، و ادامه فضای اعتراضی عمومی در سراسر ايران، هم راه با هم بستگی گسترده جهانی با مبارزات آزاديخواهانه مردم ايران، موجب ارتقاء روحيه مبارزاتی دانشجويان شده است. زندانی کردن و يا محروم کردن دانشجويان از ادامه تحصيل اگر در شرايط رکود و خمود مايه ترس و نوميدی می شد، برعکس در شرايط کنونی، تاثيری بر جنبش دانشجويی نخواهد داشت. زندانيان سياسی و دانشجويانی که بخاطر دفاع از حق و آزادی از دانشگاه اخراج می شوند، پيشروان و پرچمداران جنبشی هستند که ديريازود بر کودتاگران کنونی پيروز می شود. افتخاری که آنان از رهگذر مبارزات خود کسب می کنند و مهمتر از آن ثمری که اين مبارزات برای امروز و آينده ايران به بار می آورد بسيار بزرگ تر از آن است که آنان را از پرداخت هزينه های امروز دچار ترديد و پشيمانی کند.

علی کشتگر
پنج شنبه ۱۲ آذرماه ۸۸

گویا

نوشتن دیدگاه

تاملی در اهميت بيانيه پانزدهم میرحسین موسوی در آستانه شانزده آذر

«مفاهيمي که فطرت مردم آنها را مي‌پسندد چرا بايد در نزد برخي از دوستان بسيجي ما نفرت ايجاد کند؟ کدام زشتي در نام‌هايي چون آزادي وجود دارد که وقتي بر زبان مي‌آيد قلب بعضي از آنان را مشمئز مي‌کند، گويي که نام بزرگترين گناهان باشد؟ حال آن که هنوز بزرگترين ميعادگاه‌ها در اکثر شهرهاي ما به نام آزادي خوانده مي‌شوند. مگر نمي‌گوييم عنوان‌هايي چون حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقليت‌ها، و امثالشان محمل‌هايي است تا قدرت‌ها رياکارانه خويشتن را به آنها الصاق کنند و سيمايشان را زيبا جلوه دهند؟ چرا آنهايي که قاعدتاً بايد صاحبان اصلي و اصيل چنين آرمان‌هايي باشند از آنها فاصله مي‌گيرند؟» ميرحسين موسوي، 4 آذر 1388، بيانيه پانزدهم

بيانيه پانزدهم مير حسين موسوي به مناسبت سالگرد تشكيل بسيج، به رغم ظاهر ساده‌اش اهميت سياسي بسيار دارد. اهميت اين بيانيه اگر در نسبت با بحث‌هاي اخير خوانده شود، بيشتر روشن مي‌شود. در روزهاي اخير بحث شعارهاي جنبش و بحث خشونت از مطرح‌ترين مسايل پيرامون جنبش سبز بوده‌اند. بیانیه شماره پانزده میرحسین موسوی نیز به ابعاد مختلف این بحث پرداخته است. در این نوشتار به شرح و توضیح این ابعاد و اهمیت آن در آستانه ۱۶ آذر می‌پردازیم:

مسئله خشونت و رويكرد به آن

پس از وقايع 13 آبان برخي گروههاي سياسي و روشنفكران به نوعي از اين كه جنبش در برابر خشونتي كه عليه‌اش اعمال مي‌شود به اصطلاح «راديكال» شود، ابراز نگراني كرده بودند. ميرحسين موسوي نيز در دومين مصاحبه ويديويي خود، كه پس از 13 آبان انجام شد، گفت كه نبايد در برابر اين خشونت‌ها عصباني شد. با اين حال رويكرد او در بيانيه اخير از نظر سياسي متفاوت، و مهم‌تر بود.

موسوي در سالروز تاسيس بسيج، با زباني كه علي‌القاعده بايد ميان او و بسيج مشترك باشد، و با اتكا به ارزش‌هايي كه او به آن‌ها معتقد است و انتظار دارد كه مورد اعتقاد بسيج هم باشد، بسيجيان را مورد خطاب قرار داد، اما براي اين‌كه از آن‌ها بپرسد كه چرا با مردم خشونت مي‌كنند؟ آيا با جايزه گرفتن به خاطر خشونت عليه مردم، باز هم مي‌توانند خود را با آن‌چه آرمان‌هاي بدو تاسيس‌شان مي‌خوانند، پايبند بدانند؟ آيا خود را در وضعي متناقض نمي‌بينند؟

اين مخاطبه فقط از اين جهت كه بسيجيان را به خاطر خشونتي كه مي‌كنند به پرسش گرفته مهم نيست، بلكه به خاطر پيامي كه از ميان خطوط آن مي‌توان خواند معنادارتر مي‌شود. اين‌كه در موقعيت اعمال خشونت گسترده، مردم را مخاطب قرار دهيم و بگوييم «مبادا راديكال شويد»، چيزي جز نوعي ابراز نگراني نخواهد بود. ابراز نگراني‌اي كه بدون اشاره به هيچ راه حلي براي خشونت، معلوم نيست قرار است چه فايده‌اي داشته باشد. موسوي در بيانيه پانزدهم، گامي از اين نوع ابراز نگراني فراتر گذاشته. او به سراغ عوامل خشونت رفته تا آن‌ها را با تناقضات رفتارشان مواجه كند و از آن‌ها بخواهد به سوي مردم برگردند. به اين ترتيب، موسوي اين بار نه به سوي خشونت‌شده، كه به سراغ خشونت‌گر مي‌رود.

جنبش چه مي‌خواهد؟ يك يادآوري الهام بخش

در آن بخش بياينه كه موسوي بسيج را به سوي مردم مي‌خواند نكته مهمي وجود دارد كه مي‌تواند در حركت‌هاي بعدي جنبش كارساز باشد. چنان كه در پاره نقل شده در آغاز اين نوشته آمد، موسوي از بسيجيان مي‌پرسد كه چرا از اسم آزادي نفرت دارند؟ چرا به آزادي حمله مي‌كنند؟ چرا از آزادي مي‌گريزند؟ آن هم در زماني كه «هنوز» حاكميت بر استفاده از نام آزادي، همچون ميراثي انقلابي پافشاري مي‌كند. حمله به آزادي، در عين استفاده از آن، درست در جملات بعدي با موضوع مشابهي پيوند مي‌خورد. موسوي يادآور مي‌شود كه در گفتار ايدئولوژيك حاكميت، « حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقليت‌ها، و امثال‌شان» محمل‌هايي شمرده مي‌شوند كه «قدرت‌ها رياکارانه خويشتن را به آنها الصاق» مي‌کنند كه «سيمايشان را زيبا جلوه دهند». اما آيا اين همان كاري نيست كه حاكميت با نام آزادي مي‌كند؟ آيا در عين اين ابراز تنفرها از آزادي نيست كه رييس دولت كودتا بارها وضعيت موجود در ايران را آزادي مطلق يا نزديك به مطلق خوانده است؟ آيا اين مشابه همان «رياكاري‌اي» كه به «قدرت‌ها» نسبت داده مي‌شود نيست؟

در اين‌جا در عين حال موسوي تصريح مي‌كند كه خواست مردم در جنبش سبز، خواستِ آزادي، حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقليت‌ها، و امثال اين‌ها است. در جايي كه پاره‌اي از تحليل‌گران با اشاره به شعارهاي «راديكال» اخير، آن‌ها را با احتمال راديكال شدنِ مردمِ مورد خشونت مربوط مي‌كنند، موسوي در خطاب به بسيجيان كه عامل خشونت شده‌اند تاكيد مي‌كند كه شعارهاي جنبش را بايد اساساً شعارِ آزادي، حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقليت‌ها، و امثال اين‌ها دانست. موسوي مي‌گويد كه شعار ما اين است و اصل برخورد وخشونت با مردم، به‌خاطر چنين شعارهايي است كه صورت مي‌گيرد.

موسوي باز هم گامي به پيش مي‌گذارد: اگر استفاده «قدرت‌ها» از اين شعارها «رياكارانه» دانسته مي‌شود، پس خود شعارها به نوعي تصديق مي‌شوند. و از آن مهم‌تر، اين شعارها به تعبير او، مانند شعار آزادي مورد «پسند فطرت مردم» هستند. شعارهايي كه به فطرت برمي‌گردند، شعارهايي انساني هستند. شعارهايي هستند كه تحقق‌شان به خير و صلاح همه انسان‌ها است. پس بسيجيان به عنوان بخشي از مردم، خود بايد از «صاحبان اصلي» اين شعارها شناخته شوند، و اگر امروز آن‌ها در برابر خواهندگانِ اين شعارها خشونت مي‌ورزند؛ اگر براي خشونت‌ورزي‌شان پاداش مي‌گيرند؛ اگر پي دروغ‌گو رفته‌اند، همه اين‌ها به اين دليل و به اين معني است كه با خود بيگانه شده‌اند و بر عليه اصل خود و «فطرت» خود عمل مي‌كنند. بيگانگي‌اي كه موسوي در بندهاي ديگر بيانيه در بعد ايدئولوژيك و آرمان‌هاي هنوز مورد ادعا هم نشانش داده است.

شعارهاي جنبش: هم استراتژي هم تاكتيك
بيانيه موسوي در اين بند را مي‌توان حامل پيامي براي مردمي كه در اين‌جا مخاطب نيستند، هم دانست: شعارهاي ما آزادي، حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقليت‌ها، و امثال اين‌ها هستند. ما تحقق اين‌ها را مي‌خواهيم، پس مي‌توانيم به اين شعارها نه صرفاً به مثابه هدف و استراتژي، كه همچون تاكتيك مبارزه هم نگاه كنيم؛ كاري كه خود موسوي در اين بيانيه به نوعي انجام داده است. موسوي در اقدامي الهام بخش، خواسته نشان دهد كه شعارهاي جنبش چنان فراگيرند، كه حتي مي‌توان آن‌ها را به ميان بسيج برد و به نفوذ آن‌ها در ميان بسيجي كه امروز عامل اصلي سركوب جنبش است هم اميد بست. مي‌توان با بلندپروازي‌اي به سبك خود او، روزي را تصور كرد كه همه با هم «سبز شويم». مستقل از اين كه چنين آرزويي به وقوع خواهد پيوست يا نه، اين رويكرد مي‌تواند به عنوان تاكتيكي اساسي در جنبش مورد اعتنا قرار گيرد.

جنبش سبز با توجه به ظرفيت شعارهاي اساسي‌اش «آزادي، حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقليت‌ها و…» بايد به اين بيانديشد كه چگونه اين شعارها را به ميان اقشار و طبقات و گروههاي مختلف اجتماعي ببرد. بايد به اين بينديشد كه چگونه به هر كسي نشان دهد كه او هم بايد اين شعارها را بخواهد. جنبش سبز مي‌تواند به طراحي شعارهاي مشخص‌تر بر پايه همين شعارهاي اصلي و پيوند برقرار كردن با گروههاي مختلف براي ايجاد تفاهم بر سر اين شعارها بينديشد.

در آستانه 16 آذر

دانشگاهيان اين روزها شايد بيشتر از هر زمان ديگري در سال‌هاي اخير هدف حملات ارتجاع قرار گرفته‌اند. ارتجاعي كه از زبان فرمانده بسيج مي‌گويد «در دانشگاه‌ها جهل غربي ترويج‌ مي‌شود». فرماندهي كه نزديك‌ترين فاصله‌اش با دانشگاه در 18 تير خونين 1378 بود و لابد اين معرفت را هم از همان‌جا آورده است.

دانشگاهيان و دانشجويان در اين هجوم روز افزون راهي ندارند جز اين كه پاسخ اين تاريك انديشي‌ها را با روشنگري بدهند. در همين راه دانشگاهيان مي‌توانند سهم مهمي در يافتن طرق ارتباط با بخش‌هاي مختلف جامعه بازي كنند. آن‌ها مي‌توانند بر پايه همين ارتباط به بردن شعارها به ميان گروههاي مختلف وملموس كردن آن‌ها براي همگان فعاليت كنند. دانشگاهيان همچنين مي‌توانند در اين راه در كنار ديگران فعاليت كنند كه با ايجاد ارتباط با بخش‌هاي مختلف جامعه، خواست‌هاي آن‌ها را بازنمايند و نسبت اين خواست‌ها را با شعارهاي جنبش نشان دهند. 16 آذر مي تواند آغازي براي پيوند خوردن بيشتر دانشگاه با بدنه اجتماعي جنبش باشد.

mowjcamp

نوشتن دیدگاه

حكومت با وثيقه هاي ميليوني، صاحب كشور مي شود!

“مازيار بهاري” مستندساز، نه اولين و نه آخرين نفري است كه براي رهايي از زندانهاي غيرانساني جمهوري اسلامي، ناگزير از پرداخت يك وثيقه سنگين 300 ميليون توماني شد و كشور را بالاجبار ترك كرد و طبيعتا” از وثيقه اي كه به قوه قضائيه سپرده بو، چشم پوشيد. بسياري از زندانيان سياسي و افراد عادي در طول اين ساليان مجبور به چنين انتخابي شده اند. چشم پوشي از مال و نجات جان!

در جريان اعتراضات اخير، علاوه بر چهره هاي سياسي سرشناس كه گاهي مثل آقاي ابطحي تا 700 ميليون تومان وثيقه ملكي خود را به قوه قضائيه سپرده و موقتا” آزاد شده اند، قوه قضائيه بسياري از شهروندان معترض را با گرفتن وثيقه هاي صد و دويست ميليوني آزاد كرده كه تقريبا” همه آنها جرم و گناهي جز اين نداشتند كه از حاكمان سئوال مي كردند: “رأي من كو؟” اما بعد از مدتي اقامت در انفرادي ها و زندانهاي كشور، در مقابل يك راه قرار گرفتند و ناچار شدند براي رهايي از وضعيت غيرانساني بازداشت، خانه خود و يا حتي خانه هاي خود بعلاوه خانه هاي بستگان خود را براي رهايي در گرو حكومت بگذارند و از زندان بيرون بيايند. شمار و رقم اين وثيقه ها در يك برآورد سرانگشتي، به ارقامي نجومي مي رسند كه تا زمان برگزاري دادگاه (كه در بسياري از موارد دادگاه هرگز برگزار نشده) نزد قوه قضائيه باقي مي مانند. ناگفته پيداست كساني هم كه به رغم سپردن چنين وثيقه هاي سنگيني، صلاح را در ترك كشور و نجات جان خود ديده اند، در حقيقت حكم به مصادره ملك يا اموال خود به حاكميت داده اند. با نگاهي به خيل چنين ايرانيان مهاجري، بيراه نيست اگر درآمد قوه قضائيه از “وثيقه هاي ملكي” را از درآمد صدور پسته و فرش ايراني بيشر فرض كنيم!

در اين بين هستند كساني مانند مادر شهيد سهراب اعرابي كه در طول بيس روزي كه فرزند عزيزش در سردخانه بود، با وعده برخي مسئولان قضائي در به در زده و سندي ملكي به ارزش بالاي دويست ميليون تومان تهيه كرده بود و در انتظار گرو گذاشتن آن سند و رها كردن فرزندش بود. يا برخي مادران و پدران ديگر كه ناچار شدند به كارچاق كن هايي در قوه قضائيه پولهاي كلان رشوه دهند تا از پرونده دلبندشان خبري بياورند!

به ارقام سنگين وثيقه ها فكر مي كنم، 300 و 400 و 500 ميليون تا 700 ميليون تومان! خيلي از دانشجويان و طبقات ساده و از جمله خودم چنانچه زنداني مي شدم، هرگز توان تأمين يك هزارم چنان وثيقه اي را هم نداريم! مي دانم خيلي از خانواده هاي زندانيان براي رهايي دلبندشان، ناچار از قرض و رو انداختن به فاميل هستند تا سندي را تأمين كنند و به قوه قضائيه بسپارند و برخي حتي آن قاميل و آشناي ثروتمند را هم ندارند و ناچار در زندان مي مانند. از خود مي پرسم آيا همه اينها يك استراتژي خاموش براي تملك و تصاحب رسمي كشور توسط حكومت نيست؟ و آيا تأسف بار نيست در كشوري كه معروفترين قاچاقچيان مواد مخدر نهايتا” با 400 ميليون وثيقه براي آزادي خود تهيه كرده و سپرده اند، معاون رئيس جمهور سابق را به پرداخت وثيقه ملكي 700 ميليوني مجبور مي كنند؟ حساب اين ارقام نجومي در دست كدام نهاد است؟ و آيا نهادهاي قضائي كه ساده ترين حقوق زنداني را هم رعايت نمي كنند و گاهي امانتدار جان آنها هم نبوده اند، امانتداران مناسبي براي سپردن اين وثيقه ها هستند؟ بعيد مي دانم. معتقدم اگر چه بدبينانه است، اما تعيين چنين وثيقه هاي سنگيني از سوي حاكميت، چندان بي علت و بي حكمت نيست. بخصوص كه ما با حاكميتي طرفيم كه در “هاي جك كردن” منافع ملي و ربودن ثروت ملي ايرانيان، روشها و خدعه هاي مختلفي را به كار بسته و بلد است. حكومتي كه برخي مقاماتش در “جعل اسناد” تحصيلي و دكترا سابقه و يد طولايي دارند!

پي نوشت: آزادي همه رهاشدگان از زندان را به خود و خانواده هايشان تبريك مي گويم و در انتظار آزادي ساير فرزندان دربند از زندانها هستم و براي آزادي نهايي ملت و وطن دربندمان از چنگ زندانبانان زندان بزرگي بنام ايران لحظه شماري مي كنم.

وبلاگ بابک داد

نوشتن دیدگاه

فرمان شلیک به مردم از اختیارات رهبر بود!

دستور تیر مشخصا و مستقیما بر عهده مقام رهبری است. ایشان فرمانده کل قوا هستند و تمام نیروهای نظامی و انتظامی و امنیتی و لباس شخصی ماموران تحت فرمان ایشان. (به گلوله بستن مردم یعنی اداره کشور؟)

اگر کشور رهبری و اداره می شد، حجم نقدینگی در دوره احمدی نژاد سیصد در صد رشد نمی کرد. اگر کشور رهبری و اداره می شد، سپاه و سازمان اطلاعات موازی، وزارت اطلاعات را نمی بلعید. اگر کشور اداره و رهبری می شد، در مذاکرات ژنو آن تسلیم و افتضاح بالا نمی آمد. اگر کشور اداره و رهبری می شد، نگرانی وجود نداشت که لاریجانی در سفر قم این نگرانی از آینده نظام را به مراجع اطلاع بدهد. اگر کشور اداره می شد هاشمی رفسنجانی را در این روزها زیر فشار نمی گذاشتند تا در باره 16 آذر سکوت کند. اگر کشور اداره می شد نیاز نبود که روز 16 آذر روز مبارزه مردم و دانشجویان با استبداد دینی شود. اگر کشور اداره و رهبری می شد لااقل خود آقایان قبول داشتند که مردم را مرعوب و خانه نشین کرده اند، و از جمعیت چند میلیونی 25 خرداد که به خیابان آمده بودند فقط چند هزار نفر باقی مانده اند، درحالیکه خودشان هم میدانند اینطور نیست. اگر رهبر و اداره کنندگان کشور می خواهند واقعا ببینند مردم سرکوب و خانه نشین شده اند یا نه، به وزارت کشور بگویند برای روز 16 آذر اجازه راهپیمایی مردم هر شهری را تا دانشگاه مرکزی همان شهر صادر کنند تا صدای مردم را بشنوید. مردمی که نمی ترسند!

مهندس موسوی در دومین مصاحبه اینترنتی- تصویری با ” کلمه” به نکات بسیار مهمی اشاره کرده اند. وقتی اصل صحبت مهندس موسوی را می دیدیم، دوستی گفت: “چرا اینقدر ساده و افتاده حرف می زند. کاش اندکی از خودش جوش و خروش و صلابت نشان می داد!”

گفتم مهندس موسوی همین است. چشمه ای زلال و درخشنده، هیچ نیازی به آرایش و پیرایش سخن و فراز و فرود لحن ندارد. مردم هم همو را همینگونه دوست دارند، خودش هم که صمیمیانه و صاف در اعلامیه ای گفت که من بلاغت در سخن ندارم. البته دیدم در سایت رجا نیوز سردار سپاه آقای قاسمی از بلاغت مسعود رجوی تعریف کرده بود و از مهندس موسوی انتقاد…

مقصودم تکیه یا تاکید بر بلاغت سخن نبود. قصدم این است که وقتی از آغاز درخشش جنبش سبز امید، اعلامیه ها و سخنان مهندس موسوی را مرور می کنیم و در هر سخن او تاملی، به روشنی پیداست که مهندس موسوی با تدبیر و دقت تمام نقشه راه و خط مشی جنبش را ترسیم کرده است. به اقتضای موقعیت نیز گاه سخنانی درشت و درست گفته است. درشت گویی او هیچگاه از چهارچوب متانت و ادبیات ویژه او فراتر نرفته است.

در مصاحبه دوم گفته اند:” کشوری که به نام اسلام اداره می شود، نباید با ترساندن مردم مسیر را طی کند…مسیر در کشوری که به نام اسلام اداره می شود و یک انقلاب بزرگ را از سر گذرانده، نباید از این راه باشد که با ترساندن مردم کشور را اداره کند.”

به روشنی روز است که کشور اداره نمی شود. اگر اداره می شد، حجم نقدینگی به بالای دویست هزار میلیارد تومان نمی رسید و در همین مدت دوره احمدی نژادی این حجم سیصد در صد رشد نمی کرد.

اگر کشور اداره می شد، وزارت اطلاعات که معمولا در هر دوره ای می کوشید بر اساس روشمندی علمی و آگاهانه و غیر ماجراجویانه حوادث را تحلیل کند و از این رو در دوران آقای یونسی با بازداشت اعضا و سران نهضت آزادی مخالف بود، در کام سپاه بلعیده نمی شد.

اگر کشور اداره می شد، دبیر شورای عالی امنیت ملی که نماینده رهبری ست در مذاکرات اول اکتبر آن سخنان را نمی گفت و چنان مواضعی را نمی گرفت، که رهبری مستقیما وارد بحث بشوند و تمام کاسه و کوزه احمدی نژاد و دولتش را بر هم بریزد .

وقتی کشور اداره نشد، گمان می کنند با زور و سرکوب و رعب می توان فضا را آرام و جامعه را ساکت و بحران را جمع کرد. دادگاه های مدل دادگاه های شوروی سابق و ضرب و شتم مردم در خیابان ها نشانه های همان ارعاب بود. آیا ارعاب موفق از کار در آمد؟ مردم ترسیدند و به قول تحلیلگران طرفدار دولت و حاکمیت جمعیت سبز ها از چند میلیون راهپیمایی 25 خرداد به جمعیت چند هزار نفری سیزده آبانماه انجامید؟

بعید می دانم خود آقایان هم چنین تفسیر و تحلیل هایی را باور کنند. چنان که رئیس مجلس در ملاقات با مراجع تقلید در قم به صراحت از نگرانی هایی که برای نظام پیش آمده است، سخن گفت.

به گمانم به صراحت می توان گفت نظریه پیروزی بر اساس سرکوب و قتل و شکنجه و اسارت با مانع جدی رویارو شده است. در روز سیزدهم آبانماه کاملا اشکار بود که پلیس و نیرو های امنیتی دستور شلیک تیر مستقیم را نداشتند. در روزهایی که جوانان مردم در خیایان ها کشته شدند، چنین دستوری وجود داشت. فیلم ها و تصاویر هم همین را می گوید. ماموران شخصی که مستقیم به سوی مردم شلیک می کردند، دستور تیر داشتند. دستور تیر هم مشخصا و مستقیما بر عهده مقام رهبری است. ایشان فرمانده کل قوا هستند و تمام نیروهای نظامی و انتظامی و امنیتی و لباس شخصی ماموران تحت فرمان ایشان.

از سوی دیگر هیچگاه شنیده نشد که فرماندهانی به دلیل دستور تیر بازخواست شوند، بلکه بر عکس خون جوانان کشته شده دست کم گرفته شد.

چرا در روز سیزدهم آبانماه دستور تیر داده نشد؟ دلیلش روشن است. خون ندا آقا سلطان و سهراب و محسن روح الامینی و همه شهیدان، ایران و جهان را تکان داد.

این بار تا پیش از شانزدهم آذرماه که شاهد بلوغی دیگر از جنبش سبز ملت ایران خواهیم بود، تهدید ها به سوی سران جنبش سبز است. در این گونه مواقع هم ابتدا برخی ائمه جمعه آتش بیار معرکه اند. آیه الله نمازی که از رویش های انقلاب بود و اصل، آقایان کروبی و موسوی را به زندان و محاکمه تهدید کرده است. دادستان انقلاب در باره بازگشت مهدی هاشمی صحبت کرده؛ تا آیه الله هاشمی رفسنجانی تا شانزدهم آذر ساکت بماند.

به گمانم این ها همه نشانه های رشد جنبش سبز در گستره و اعماق جامعه است. مرم نمی ترسند. به تعبیر مهندس موسوی کتک می خورند و در خیابان می مانند. شاهد شیر زنانی بوده ایم و هستیم که رو در روی ماموران نظامی و انتظامی و امنیتی می ایستند و از جوانان دفاع می کنند. نشانه های ترک برداشتن و فروریختن افسانه نصر بالرعب. شانزده آذر ماه روز دیگری است. روز رویارویی مردم و در راس آنان دانشجویان با استبداد دینی. اسلام و اندیشه توحیدی به مسلمانان یاد داده است که در برابر ستم فریاد بزنند و از جور و صولت سلطان نهراسند. در کنزالعمال علاءالدین هندی داستان غریب و عبرت آموزی ذکر شده است. عمر بن خطاب خلیفه دوم برای مردم سخن می گفت. گفت:” اگر در کار و رفتار من کژی و ناراستی دیدید، به من تذکر دهید.”

بشر بن سعد برخاست و در میانه مجلس در بین جمعیت مهاجر و انصار با صدای بلند گفت: “اگر از خلیفه کژی و ناراستی ببینیم با این تیغ کج او را راست می کنیم.” شمشیرش را از میان بیرون کشید و به جمعیت نشان داد.

عمر با شکیبایی به سخن او گوش داد و گفت:” خداوند را سپاس می گویم که در بین امت محمد(ص) کسانی هستند که بر خیزند و چنین سخن بگویند.”( کنزالعمال 5/687)

باید به آنانی که گمان می کنند می توانند مردم را بترسانند، گفت: کاشکی جلوه ای از عدالت و آینده بینی عمر در رفتار شما بود!

مثل سیزدهم آبانماه دستور تیر ندهید! اگر هم می خواهید حضور مردم را ببینید، به وزارت کشور بگویید اجازه راهپیمایی مردم هر شهری را تا دانشگاه مرکزی همان شهر صادر کند. صدای مردم را بشنوید. مردمی که نمی ترسند.

جهان را به آهن نشایدش بستن

به زنجیر حکمت ببند این جهان را!

مهاجرانی
پیک نت

دیدگاه‌ها غیرفعال

پشت به “تيان آن مِن”، درباره استراتژی “گل در برابر گلوله” در روز ۱۶ آذر، عماد بهاور (تحلیلی بر شرایط موجود و وضعیت جنبش سبز در آستانه 16 آذر و لزوم خودداری از اقدامات خشونت آمیز)

حاکمان نظامی بر مبنای يک “تحليل اشتباه” با جنبش مواجه شده اند. لذا سرکوب خشونت آميز را به هرگونه وفاق و مذاکره يا سازش ترجيح می دهند. آن ها می خواهند با استفاده از ابزارها و تکنيک های امنيتی “اغتشاشات” را سرکوب کنند. برای رسيدن به اين هدف، بايد کاری کنند تا تجمعات راديکاليزه شده و به خشونت کشيده شود. لذا بر روی تحريک احساسات عمومی برای انجام خشونت متقابل در انتقام از سرکوب روز ۱۳ آبان حساب باز کرده اند. روز ۱۶ آذر بهترين فرصت برای سوء استفاده از احساسات دانشجويی خواهد بود.
آيا در روز شانزدهم آذر امسال فاجعه «تيان آن من» ديگری رخ خواهد داد؟ برخورد سخت حزب کمونيست چين با دانشجويان در ميدان «تيان آن من» در ۴ ژوئن ۱۹۸۹، منجر به کشته و زخمی شدن صدها تن از مردم چين شد. به ظاهر اعتراضات سرکوب شد و حکومت کمونيستی به راه خود ادامه داد. ضمن آنکه «ژائو زيانگ»، رهبر چين و دبيرکل حزب کمونيست، نيز که خواهان مذاکره و رسيدن به توافق با دانشجويان بود، از طرف حزب برکنار و به مدت ۱۶ سال تا زمان مرگش در حبس خانگی به سر برد. برای آن ها که مدينه فاضله شان کشور چين است، احتمالا سرکوب چينی نيز الگوی مناسبی برای برخورد با جنبش سبز خواهد بود.

يک تحليل اشتباه

در ذهن همه فعالين سياسی اين سوال مطرح است که چرا هسته مرکزی حاکميت ايران هيچ تمايلی به پذيرش، به رسميت شناختن، يا حتی ديدن جنبش سبز ندارد. گويی از نظر آن ها اساسا هيچگاه چنين جنبشی وجود نداشته است. آيا حاکميت اين جنبش را می بيند اما به روی خود نمی آورد و يا اساسا ناتوان از ديدن چنين جنبشی است؟ هفته گذشته کاظم انبارلويی در مصاحبه با نشريه مثلث در پاسخ به اين سوال که برای خروج از «وضعيت فعلی» چه بايد کرد، گفت: «خيلی وقت است که از وضعيت فعلی بيرون رفته ايم (!) اغتشاشاتی که اکنون به حداقل رسيده، نشان می دهد که مشکل حل شده است.» اظهارات انبارلويی و امثال وی آشکار می سازد که ايشان به عمد و يا نادانسته وجود جنبشی عظيم را ناديده گرفته يا باور ندارند.

شيوه برخورد نيروهای امنيتی با فعالين سياسی و مردم معترض در تظاهرات مختلف ، نشان می دهد که چيزی به عنوان جنبش سبز از طرف حاکميت به هيچ وجه پذيرفته نيست. پس به زعم ايشان آنچه در طی ماه های اخير رخ داده تنها اعتراض های محدود و هدايت شده از طرف رسانه ها و عوامل خارجی بوده است که می توان آن را با شيوه های امنيتی کنترل و سرکوب کرد. تمام استراتژی های امنيتی و سياسی حاکميت برمبنای چنين تحليلی استوار شده است.

خلاصه اين تحليل اينچنين است: از گذشته در تهران حدود ۲۰ درصد (اکنون حدود دو ميليون نفر) مردم معترض وجود دارد. اين مردمان از قبل هم وجود داشته اند اما منفعل و خانه نشين بوده اند. ايشان همواره در وضعيت قهر با حاکميت قرار داشته و در دوره های انتخاباتی در موضع تحريم بوده اند و به همين دليل هيچگاه رای شان ديده و محسوب نشده است (حتی در پشت پرده) . اين مردمان خاموش و منفعل هيچگاه خطری برای حکومت محسوب نمی شده اند چرا که نه سازمانی داشته اند و نه رهبری منسجمی و البته در اهدافشان هم اختلاف نظر و پراکندگی قابل ملاحظه ای وجود داشته است. «اما» ناگهان «تقارن» حوادث و اتفاقات انتخابات رياست جمهوری سال ۸۸ در اين طيف از مردم يک «اميد کاذب» ايجاد کرد؛ اميد به اينکه می شود از طريق حضور در جريان های قبل و بعد از انتخابات، با هزينه کم، تغييری اساسی در بنيان نظام سياسی ايجاد کرد. بدين ترتيب آن قشر منفعل و پنهان و غيرمنسجم ناگهان فعال و علنی شدند و درچارچوب ستادهای انتخاباتی انسجام يافته و به خيابان ها آمدند. اغتشاشات و تظاهرات پس از انتخابات نيز کار بخشی از همين دو مليون نفر اميدوار کاذب (!) بوده است. حال راه حل چيست؟ اگر اين مردم چند مرتبه به خيابان ها بيايند و هربار با قاطعيت هرچه بيشتر حاکميت مواجه شوند و پس از مدتی مشاهده کنند که اتفاقی نيافتاده است، اميدشان به تغيير به تدريج رنگ می بازد و به خانه های خود باز می گردند. به اين ترتيب نظام بحران را پشت سر گذاشته و زندگی بارديگر شيرين می شود.

تحليل فوق کم وبيش با همين محتوی اما طبيعتا با جملاتی پرطمطراق و دهان پرکن شامل انواع اصطلاحات و واژگان امنيتی و البته با امضای چند کارشناس متخصص امنيت با مدرک دکتری، در بولتن ها، گزارشات و جلسات مختلف ارائه و منجر به انتخاذ تصميماتی حساس در سطح ملی می شود. رد پيشنهاد وفاق، عدم مذاکره با رهبران جنبش، عدم پذيرش وجود بحران، به رسميت نشناختن جنبش سبز و در نهايت برخورد بسيار خشونت آميز با معترضان نشانگر آن که تمام تصميمات بر مبنای تحليل فوق اتخاذ می شوند.

شکی نيست که تحليل فوق از لحاظ مبنايی بسيار اشتباه است؛ جنبش حقيقتا وجود دارد؛ اين جنبش سطحی نبوده و بسيار عميق است. مطالبات آن جدی است و عدم پاسخگويی به اين مطالبات نظام را به شدت دچار بحران در سطوح مختلف اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سياسی می کند. تداوم بحران ها مشروعيت نظام را به صورت جدی مخدوش کرده و ثبات سياسی را از بين می برد. اما با وجود طرح اين مباحث از سوی اساتيد دانشگاه و روشنفکران و هشدار و تذکر مکرر به حاکميت، باز هم توجه ای به اين مسائل نشده است. البته يک دليلش می تواند اين باشد که به اعتقاد حاکمان، تئوری های فوق محصول «علوم انسانی غربی» هستند و به کار «شرق اسلامی» نمی آيند. به عقيده ايشان، مبنای مشروعيت و مبنای کارآمدی در دولت اسلامی با آنچه در غرب بوده و تعريف شده کاملا متفاوت است.

انشقاق در سازمان مجازی و تضعيف رهبر فرضی

از سويی ديگر حاکميت فرض می کند که حتی اگر اين جنبش ها و اين بحران ها جدی و واقعی باشد، می توان آن را با استفاده از منابع مالی و ابزار امنيتی کنترل کرد. می توان در سازمان جنبش شکاف ايجاد کرد و رهبری آن را با جنگ روانی و با استفاده از تکنيک های نرم افزاری تضعيف کرد. درست است که سازمان متکثر و مجازی جنبش دليل تداوم آن تا اين لحظه بوده است اما از همين تکثر و عدم تمرکز موجود در جنبش نيز می توان برای ايجاد اختلاف و انشقاق در آن استفاده کرد. با اعمال فشار روانی بر رهبران جنبش برای اعلام شفاف مواضع و مرزبندی ها، عملا در ميان اعضای جنبش ريزش نيرو به وجود خواهد آمد. از طرفی اگر رهبران اصلاح طلب در مورد اهداف و شعار ها اعلام موضع نکنند، رهبری جنبش به خارج از کشور منتقل شده و به سمت اهداف راديکال کشيده خواهد شد. اين همان چيزی است که حاکميت می خواهد و در آن صورت با مشروعيت بيشتر و توجيهات قابل قبول تری دست به سرکوب جنبش خواهد زد. بنابراين رهبران جنبش ناچارخواهند شد تا برای جلوگيری از انحراف و در نتيجه سرکوب جنبش به اعلام مواضع صريح تر بپردازند.

چه اتفاقی رخ داده است که آقای عسگر اولادی ناگهان نظر خود را مبنی بر وفاق با موسوی و خاتمی تغيير داد و گفت که ايشان از خط قرمزها گذشته اند و خود تبديل به خط قرمز شده اند؟ همه چيز به تحولات پس از ۱۳ آبان باز می گردد. خشونت کفه ترازو را به نفع حاکمان نظامی سنگين تر کرده است. اين را پيش از اين بسياری از صاحبنظران نيز گفته بودند؛ در فضای بحران و خشونت اين نظاميان هستند در معادلات سياسی برتری پيدا می کنند. به همان اندازه که تظاهرات مسالمت آميز روز قدس جريان را به نفع جنبش سبز تغيير داد، تظاهرات خشونت آميز ۱۳ آبان نيز باعث شد که اصولگرايان تا حدودی ابتکار عمل را در دست گيرند. آن ها تصور می کنند که توانسته اند تظاهرات ۱۳ آبان را سرکوب کنند و از اين بابت در پوست خود نمی گنجند. مهم نيست که برای اين کار ميلياردها تومان هزينه کرده و يا ده ها هزار نيروی نظامی و شبه نظامی را بسيج کرده باشند؛ مهم آن است که تصاوير ميليونی روز قدس ديگر تکرار نشد و آن ها اکنون می توانند جنگ روانی جديدی عليه رهبران جنبش سبز آغاز نمايند.

تقريبا تمام نشريات و رسانه های وابسته به جناح به اصطلاح اصولگرا از نشريات مثلث و پنجره و کيهان گرفته تا رجانيوز و فارس نيوز و الف، در ده روز گذشته يک استراتژی مشخص را پيگيری کرده اند: ايجاد جنگ روانی عليه موسوی، کروبی و خاتمی با هدف زير سوال بردن پايگاه اجتماعی و سياسی آن ها. يک بازی بسيار پيچيده که ضربات سختی به جنبش سبز خواهد زد؛ اصولگرايان دائم از رهبران جنبش می خواهند که نسبت خود را با تظاهرات خشونت آميز و طرح شعارهای راديکال از سوی بخشی از مردم روشن نمايند. درواقع از آن ها می خواهند که نسبت خود را با نظام روشن کنند.

نتيجه اين فشارها و نتيجه اين جنگ روانی احتمالا اين خواهد شد که موسوی و کروبی از مردم بخواهند که روز ۱۶ آذر در خارج از دانشگاه ها تجمع نکنند ويا شعارهای تند سر ندهند. اما از آنجا که «خوشبختانه يا متاسفانه» سازماندهی جنبش به صورت مجازی است و اين رهبران فرضی تسلط کامل بر فضای مجازی ندارند، بسياری از سايت های اينترنتی و شبکه های ماهواره ای وابسته به نيروهای اپوزيسيون خارج از کشور از مردم خواهند خواست که روز ۱۶ آذر به خيابان ها بيايند. در نتيجه نمود بيرونی اين وضعيت آن خواهد بود که رهبری موسوی و کروبی بر جنبش تضعيف شده و ديگر مردم به حرف های ايشان توجه نمی کنند. در واقع ابتکار اصولگرايان در راه اندازی اين بازی، رهبری جنبش را تضعيف کرده و سست شدن پايگاه اجتماعی ايشان را به نمايش خواهد گذاشت. فردای روز ۱۶ آذر نيز بمباران روانی بر سر موسوی و کروبی فرو خواهد ريخت که مرزبندی خود را با مردمی که عليرغم توصيه های ايشان به خيابان ها آمده اند و با نيروهای پليس درگير شده اند وشعارهای ساختارشکن سرداده اند، مشخص کنند. اين يعنی آغاز انشقاق در جنبش. در واقع جناح اصولگرا در روز ۱۶ آذر از يک سو به سرکوب بسيار خشونت آميز دست خواهد زد و از سوی ديگر رهبری جنبش را تضعيف و پايگاه اجتماعی آن را متلاشی خواهد کرد.

به نظر می رسد که موسوی، کروبی و خاتمی، برای اينکه در اين دام نيافتند بايد ضمن آنکه به صورت کلی خشونت را نفی کرده و بر انديشه عدم خشونت و مبارزات مسالمت آميز تاکيد کنند، مشخصا از ارائه دستورالعمل های مشخص درباره مکان و زمان و چگونگی اعتراضات خودداری نمايند. از طرف ديگر، رهبران جنبش سبز هيچ الزامی ندارند که مرزبندی خود را با تمام گرايش های موجود در جنبش سبز اعلام کنند يا دائما نسبت خود را با نظام سياسی تعريف نمايند. اين قطعا يک دام برای ايشان است. کافی است ايشان تنها به تشريح مواضع قانونی و اصلاح طلبانه خود همت گمارند. اين نظام است که بايد نسبت خود را با جنبش مردمی مشخص کند نه برعکس. اين نکته ای کليدی و رمز ماندگاری رهبران جنبش سبز خواهد بود.

۱۶ آذر ۸۸ و استراتژی «گل در برابر گلوله»

حاکميت بسيار تلاش کرده و می کند تا جنبش ميليونی سبز را به تظاهرات ده هزارنفری دانشجويی تقليل دهد. درصورتی که کار به اغتشاش و تظاهرات خشونت آميز بيانجامد، حاکميت از «حق قانونی استفاده مشروع از زور» برخوردار خواهد بود. ضمن آنکه بابالاتر رفتن هزينه ها که بيشتر از متوسط توان اعضای جنبش است، جنبش دچار ريزش نيروی گسترده خواهد شد. نتيجه چيزی جز تبديل جنبش فراگير به اغتشاش محدود و در نهايت سرکوب قانونی توسط پليس نخواهدبود. اپوزيسيون برانداز خارج از کشور، دانسته يا نادانسته، به تحقق اين سناريو کمک کرده است. بسيار روشن است که اپوزيسيون ساختارشکن آغاز کننده اين جنبش نبوده اند اما قطعا می توانند پايان دهنده آن باشند.

می توان اينگونه جمع بندی کرد: حاکمان نظامی بر مبنای يک «تحليل اشتباه» با جنبش مواجه شده اند. لذا سرکوب خشونت آميز را به هرگونه وفاق و مذاکره يا سازش ترجيح می دهند. آن ها می خواهند با استفاده از ابزارها و تکنيک های امنيتی «اغتشاشات» را سرکوب کنند. برای رسيدن به اين هدف، بايد کاری کنند تا تجمعات راديکاليزه شده و به خشونت کشيده شود. لذا بر روی تحريک احساسات عمومی برای انجام خشونت متقابل در انتقام از سرکوب روز ۱۳ آبان حساب باز کرده اند. روز ۱۶ آذر بهترين فرصت برای سوء استفاده از احساسات دانشجويی خواهد بود. همچنين در اين ميان با اعمال فشار گسترده و هماهنگ بر رهبران جنبش آن ها را وادار به موضع گيری در برابر شعارهای ساختارشکن و تظاهرات خشونت آميز می کنند. اگر رهبران جنبش در اين دام بيافتند، قطعا تضعيف رهبری ايشان و انشقاق در بدنه جنبش را به دنبال خواهد داشت. ابتکار جناح اصولگرا در پياده سازی اين سناريو پس از ۱۳ آبان چنان ايشان را ذوق زده کرده که امثال عسگر اولادی را از هرگونه وفاق منصرف ساخته است. اما نکات مهم ديگری وجود دارد که در معادلات و محاسبات اصولگرايان ناديده مانده است. برخی از اين نکات به طور خلاصه به شرح زير است:

۱- گاندی گفت وقتی شما مطالبه ای داريد، اول مسخره تان می کنند، بعد ناديده تان می گيرند، بعد سرکوبتان می کنند و درنهايت شما پيروز می شويد! اظهارات قائم مقام وزارت اطلاعات مبنی بر حضور ۴۰ هزار نفر در راهپيمايی روز قدس و ۵ هزار نفر در راهپيمايی روز ۱۳ آبان و اظهاراتی از اين دست نه تنها به زعم ايشان موجب تحقير و تضعيف روحيه اعضای جنبش سبز نخواهد شد بلکه جنبش را وارد «پروسه اثبات خويشتن» می کند. يعنی اين احساس تحقير شدگی و ناديده گرفته شدن توسط حاکميت انگيزه دوچندانی به اعضای جنبش برای حضور رسمی تر و علنی تر در مراسم ها و برنامه های مختلف می بخشد. بنابراين اگرچه علوی در انديشه هدايت يک جنگ روانی است اما قطعا متوجه اين امر نيست که «انکار تحقيرآميز جنبش» موجب تداوم و استقامت آن خواهد شد.

۲- «خواندن نماز جمعه با کفش» يک مثال از صدها مثال جالب از «عمل گرايی و واقع گرايی» اعضای جنبش است. ظاهرا اين دو پارامتر کليدی از چشمان حاکمان دور مانده است. هم اعضا و هم رهبران جنبش واقع گرا و عملگرا هستند و اين بدان معنا است که درجه تحريک پذيری و عمل احساسی آن ها به نسبت پايين تر است. اين جنبش به سرعت می تواند خود را تحليل کرده و انحرافات را تصحيح نمايد. يک نوع بازبينی، بازسازی و «خود- کنترلی» واقع گرايانه در عملکرد جنبش ديده می شود. شايد در مقاطعی جنبش به انحراف برود اما به سرعت مسير خود را اصلاح و اشتباهات را جبران می کند. لذا ممکن است درجه بالای اعمال خشونت از سوی نيروی انتظامی در روز ۱۳ آبان تا مدتی موجب بروز واکنش های احساسی شده باشد اما جنبش پتانسيل بالايی در کنترل خويش دارد. نيروی انتظامی و نيروهای شبه نظامی با اعمالی مانند حمله مستقيم به زنان قصد تحريک احساسات مردم و کشاندن آن ها به تقابل خشونت آميز را داشته اند. اينگونه خرج ذکاوت شايد به درد «جمهوری کومور» بخورد اما قطعا به کار ايران با يکصد سال تاريخ دموکراسی خواهی نمی آيد. لذا هيچ بعيد نيست که اشتباه استراتژيک ۱۳ آبان اين بار در ۱۶ آذر تصحيح شده و نقشه حاکمان نظامی نقش بر آب شود.

۳- «انديشه عدم خشونت و مبارزه مسالمت آميز» تنها يک شعار لوکس متعلق به طبقه متوسط نيست، بلکه «استراتژی اصلی» جنبش به شمار می رود. رهبران جنبش و بسياری از گروه های سياسی و غيرسياسی همبسته با جنبش با تمام ابزار تبليغاتی و اطلاع رسانی خود بر اين استراتژی تاکيد کرده و خواهندکرد. شايد در مواردی برخی از شرکت کنندگان در راهپيمايی ها به دليل القائات خارج از کشور دست به خشونت متقابل و انتقام جويی از شبه نظاميان بزنند اما قطعا فضای خشونت فضای غالب بر جنبش در آينده نخواهد بود. اين خود تضمين کننده سلامت و تداوم جنبش می باشد.

۴- همانطور که بسياری از صاحبنظران گفته اند دو عامل ديگر وجود دارد که باعث تشديد جنبش خواهد شد. يکی «شورش نان» است که احتمالا در پی اجرای طرح هدفمندکردن يارانه ها و گسترش نارضايتی مردم از وضع اقتصادی بوجود خواهد آمد. در اين حالت احتمال می رود جنبش طبقات پايين به جنبش طبقه متوسط بپيوندد و جنبشی به مراتب عظيم تر با مطالبات عميق تر شکل گيرد. دوم فشار بين المللی است که در پی بن بست مذاکرات اتمی با غرب و شکست احمدی نژاد در ايجاد رابطه با آمريکا بسيار بيشتر خواهد شد. اين عامل نيز به طور غيرمستقيم بر تداوم جنبش سبز خواهد افزود. اشتباهات اقتصادی و بين المللی دولت دهم اين ذهنيت را ايجاد می کند که آينده از آن جنبش سبز خواهد بود. همين اميد به آينده يکی ديگر از عوامل انگيزه بخش به اعضای جنبش برای ادامه راه می باشد.

۵- جنبش سبز به کوه يخی می ماند که تنها قله آن بيرون از آب مانده است. اصولگرايان با تمام توان درصدد ازبين بردن اين قله از ديد انظار عمومی هستند. اما قطعا نمی توانند تمام کوه يخ را از بين ببرند. کنترل امنيتی حتی در صورت موفقيت تنها به پاک کردن صورت مسئله می انجامد و نه حل آن . طبيعی است مطالبات همچنان باقی مانده و در زمان ديگر و به صورت جدی تر مطرح خواهد شد. شايد نمودهای بيرونی فروکش کند اما به زودی و در پی حادثه ای ديگر دوباره جنبش بر می خيزد. اين حرکت سينوسی اينبار «ميرا» نيست چراکه با مکانيسم های درونی هراز چندی به بازسازی و احيای خود می پردازد؛ مانند ويروسی است که جهش پيدا کرده و هربار با مشخصاتی جديد و به صورت جهش يافته ظهور پيدا می کند. همانطور که بارها صاحب نظران متذکر شده اند، اين جنبشی نيست که بتوان آن را کنترل و سرکوب کرد.

***

۱۶ آذر صحنه آزمون بسياری از نکات فوق است. اينکه تا چه حد جنبش واقع گرا و عملگراست؛ اينکه تا چه ميزان انديشه عدم خشونت و مبارزه مسالمت آميز در ميان مردم به عنوان يک اصل مطرح است؛ اينکه استراتژی «گل در برابر گلوله»، مورد قبول مردم و دانشجويان است يا خير؛ اينکه رهبران جنبش همچنان نفوذ فکری و کلامی بر جنبش دارند يا خير؛ اينکه عقلانيت حاکميت در ديدن و پذيرش جنبش تا چه حد است و … ؛ آيا عسگراولادی بار ديگر نظر خود را تغيير داده و سخن از وفاق ملی خواهد گفت؟

وقتی «ژائو زيانگ» در سال ۲۰۰۵ درگذشت، دولت چين که در اوج اقتدار و سرمست از موفقيت های اقتصادی و تبديل شدن به يک ابرقدرت جهانی بود، حتی اجازه نداد که برای اين رهبر سابق حزب کمونيست و مخالف سرکوب دانشجويان در ميدان »تيان آن من»، مراسمی به مناسبت درگذشت اش برگزار شود. حزب کمونيست می ترسيد که اين مراسم موجب شعله ور شدن مجدد اعتراضات شود. پس از ۱۶ سال نه تنها مشکل حل نشده بود که حتی «ابرقدرت چين» از جنازه ژائو زيانگ هم می ترسيد.

gooya
——————————
هوشیار باشیم و در نمایش مسخره دیکتاتور ها وارد نشویم.
16 آذر با حضور سبز و مسالمت آمیز خود بار دیگر سرود آزادی خواهی سر خواهیم داد.

نوشتن دیدگاه

خامنه‌ای آخرین رهبر ایران خواهد بود

برگردان؛ آرمین تفاخری

رنجش نهاد روحانیت در ایران از آیت‌الله علی خامنه‌ای به حدی است که حتی پس از مرگ او هم کسی را جای‌گزین او در جایگاه رهبری نخواهد کرد
جنیو عبدو، نیوزویک
می‌توان فهمید چرا لیبرال‌ها و اصلاح‌طلبان ایرانی در سراسر جهان معتقد بودند که انتخابات و سرکوب گسترده مردم در ماه‌های گذشته به تقویت تندروها در ایران می‌انجامد. با در نظر گرفتن چشم‌انداز کوتاه مدت می‌توان گفت که آن‌ها درست می‌گفتند:
محمود احمدی‌نژاد هم‌چنان رییس‌جمهور ایران است و مخالفان‌ را سرکوب کرده است. اگر چه با در نظر گرفتن چشم‌انداز بلندمدت می‌توان مخالفان را پیروز این میدان دانست: حتی اگر سیستم تئوکراتیک بتواند از بحران کنونی جان سالم به در برد، آیت‌الله علی خامنه‌ای احتمالا آخرین رهبر در ساختار قدرت جمهوری اسلامی خواهد بود که همه قدرت را در اختیار دارد.
اکنون در مدارس مذهبی و حوزه‌های علمیه قم، پایتخت مذهبی ایران، بحث‌هایی پیرامون راهکارهای حذف جایگاه «ولایت فقیه» که آیت‌الله روح‌الله خمینی در زمان تاسیس جمهوری اسلامی در سال ۱۹۷۹ بنیان نهاد، برانگیحته شده است.
خمینی به تصریح گفته بود که نقش وی به عنوان رهبر تام‌الاختیار سیاسی و مذهبی، مورد تایید خدا، حضرت محمد پیامبر مسلمانان و آخرین وارث او، امام دوازدهم شیعیان است که به اعتقاد شیعیان در سال ۹۴۱ پس از میلاد برای در امان ماندن از خلفای سنی مخالف خود عصر غیبت‌اش آغاز شد اما روزی ظهور خواهد کرد تا صلح و عدالت را برای همیشه در زمین حکم‌فرما کند.
به‌رغم سوابق درخشان حوزوی، مواضع انقلابی و کاریزمای مذهبی خامنه‌ای، تفسیر رادیکال وی از مذهب شیعه واکنش‌های اعتراضی گسترده‌ای را در میان روحانیون بلندپایه ایران پدید آورده است. منشا مخالفت بسیاری از آن‌ها این دیدگاه سنتی است که در غیاب امام دوازدهم، قدرت سیاسی همواره نامشروع است، در حالی که اکنون برخی از متفکران مذهبی می‌گویند همواره نگران این بوده‌اند که ادعای حاکمیت الهی در تضاد با ارزش‌های جمهوری قرار گیرد، حتی اگر آن جمهوری یک جمهوری اسلامی باشد.
خمینی با تکیه بر قدرت بی‌حد و حصر و تاثیر بی‌مانندش بر مردم ایران و نیز احترامی که در میان شیعیان و سنی‌های سراسر جهان داشت، می‌توانست منتقدان خود را آرام کند. اما اکنون رفتار نابخردانه جانشین وی، آیت‌الله خامنه‌ای، موهبت‌های دوران خوش گذشته را بر باد داده و به شدت از اعتبار این جایگاه کاسته است.
واکنش خامنه‌ای به تظاهرات گسترده معترضان به نتیجه انتخابات در تابستان امسال، مهر تاییدی بود بر باوری دیرپا در میان اکثریت علما و محققان مذهبی که پیش از این کمتر کسی جرات بیان‌اش را داشت: باور به این‌که حاکمیت مطلقه روحانیت، صرف‌نظر از این‌که چه کسی قدرت نهایی را در دست دارد، می‌تواند منجر به حاکمیتی استبدادی شود و به همین خاطر باید چنین جایگاهی را از بین برد. قدرت مطلقه نمی‌تواند وجود داشته باشد، چرا که همان‌طور که خامنه‌ای نشان داد، انسان جایزالخطا است.
در خارج از ایران هم این نکته به‌خوبی فهمیده شده که روحانیون حاکم بر آن کشور به این نتیجه رسیده‌اند که با معترضانی که در خیابان‌ها حضور یافتند منافع مشترکی دارند؛ آن‌چه دیگر کشورهای جهان هنوز درک نکرده‌اند این است که حتی آن روحانیون هم می‌خواهند خامنه‌ای برود
آیت‌الله حسین‌علی منتظری که از ارکان جنبش اعتراضی کنونی بوده و هم‌چنین محسن کدیور، از شاگردان وی که از متفکران مشهور مذهبی است و به خاطر دیدگاه‌های نواندیشانه مذهبی‌اش در ایران زندانی شده بود و اکنون در دانشگاه دوک آمریکا تدریس می‌کند، رهبری کمپین بر ضد ولایت فقیه را بر عهده دارند.
در ماه‌های اخیر، منتظری بیانیه‌های شدیداللحنی صادر کرده و این بحث را مطرح کرده است که ولی فقیه تنها در صورتی مشروعیت دارد که توسط اکثریت مردم مورد تایید قرار گرفته باشد. این بیانیه‌ها را می‌توان انتقاد مستقیم به خامنه‌ای دانست.
منتظری در یکی از بیانیه‌هایش با اشاره به تلاش خامنه‌ای برای قدرت یافتن بی‌حد و حصر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که تحت کنترل مستقیم خامنه‌ای است و در رویدادهای پس از انتخابات مسئولیت سرکوب گسترده معترضان، فعالان حقوق بشر و روزنامه‌نگاران مخالف را بر عهده داشت، نوشت:
«آن‌چه ما شاهدش هستیم ولایت نظامی است، نه ولایت مذهبی.»
منتظری که خمینی در ابتدا او را به‌عنوان جانشین خود برگزیده بود و سپس خامنه‌ای را جایگزین وی کرد، از دیرباز معتقد بود که اعتقاد خمینی به این‌که ولی فقیه منصوب خداوند است، نادرست است.
با برآمدن استبداد در ایران درست چند سال پیش از مرگ خمینی، منتظری در نامه‌هایی خصوصی به خامنه‌ای و هم‌چنین در مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های مختلف، انتقاداتی پیرامون رفتار ایران در جنگ میان ایران و عراق مطرح کرد و صراحتا اعلام کرد که تلاش‌ ایران برای «صدور انقلاب اسلامی» این کشور را منزوی کرده است.
انتقادات وی اعتراضات گسترده‌ تندروها را در پی داشت که هنوز هم ادامه دارد و شاید به همین خاطر است که او از محبوب‌ترین منتقدان حکومت اسلامی است که اعتماد و احترام بسیاری را در داخل و خارج از ایران برانگیخته است.
آیت‌الله منتظری به قدرت بی‌حد و حصری که خمینی پیش از مرگ خود و جانشینی خامنه‌ای به این جایگاه بخشید نیز اعتراض کرده است. به اعتقاد وی رهبری باید توسط قانون محدود شود و به واسطه انتخابات، پاسخگوی مردم باشد.
از تهدیداتی که متوجه جایگاه ولی فقیه است همین بس که آیت‌الله مصباح یزدی، رهبر معنوی و حامی سرسخت محمود احمدی‌نژاد مجبور شد تلاش کند تا به نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (که از نظر قدرت متکی به خامنه‌ای است) درباره آینده ولایت فقیه اطمینان بدهد.
این مانند این است که رهبر یک حزب دموکراتیک به مردم اطمینان دهد که ریاست‌جمهوری آینده روشنی دارد. بر اساس گزارش‌های رسانه‌های دولتی ایران، مصباح یزدی در جمع سپاهیان گفت: «ولایت فقیه، ستون خیمه انقلاب است.
در نظام اسلامی هر چیزی به امر و فرمان ولی فقیه مشروعیت می‌یابد … هر حركت و فعاليتی در جهت تضعيف ولايت فقيه، موجب ضربه به اسلام و حركتی شيطانی است.»
اظهارات مصباح یزدی در کنار سخنان دیگری از این دست که اخیرا توسط تندروهای دیگر، در دفاع از این جایگاه و در جمع‌های مختلفی از هواداران «نظام اسلامی» بیان شده، به خاطر هراس آن‌ها از تردید هواداران در مشروعیت مقام خامنه‌ای است. نماینده آیت‌الله خامنه‌ای در سپاه پاسداران در جمع «مبلغان نهاد نمايندگی رهبری در دانشگاه‌ها» به آن‌ها اطمینان داد که عزل رهبر ناممکن است. مجتبی ذوالنور گفت:
«ولايت و مشروعيت ولی فقيه ازسوی خداوند، پيامبر و معصومين است و اين‌گونه نيست كه مردم به ولی فقيه مشروعيت بدهند تا هر زمان كه بخواهند او را عزل كنند.»
روی کاغذ، مجلس خبرگان که متشکل از ۸۶ عضو است و ریاست آن بر عهده رییس‌جمهور اسبق، هاشمی رفسنجانی است که گوشه‌چشمی هم به جایگاه رهبری دارد، می‌تواند خامنه‌ای را از مقام رهبری عزل کند. اما ذوالنور تقریبا درست گفت که خامنه‌ای قرار نیست عزل شود، چون خامنه‌ای و دیگر تندروهای حاکم بر این ساختار سیاسی، معمولا توانایی لازم برای عزل و نصب خبرگان را دارند.
گذشته از این، عزل رهبر در چنین شرایطی – که ایران به شدت بر سر مساله هسته‌ای با غرب درگیر است – به این معنی است که حکومت اسلامی به بن‌بست رسیده است.
با این حال، حمایت از خامنه‌ای در میان روحانیون به سرعت رنگ باخته است. جانب‌داری او در نبردی سیاسی که به ابقای احمدی‌نژاد در قدرت انجامید، به اندازه کافی بد و غیرقابل دفاع بود، اما پس از آن هم با تایید رسمی سرکوب شهروندان ایرانی که در حرکتی دموکراتیک به نتیجه بحث‌برانگیز انتخابات اعتراض کرده بودند، آن‌قدر از اعتبار خود کاست که بسیاری از روحانیون از او روی‌گردان شدند.
از سال ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۱ که من به‌عنوان خبرنگار گاردین در ایران مشغول به کار بودم، برخی از روحانیون در قم بر این باور بودند که ۳۰ سال حاکمیت روحانیون در ایران، وجهه روحانیت را که در طول تاریخ و در سنت شیعی همواره ناظر دولت بود و سعی ‌کرد تا در پیشگاه حاکمان از منافع مردم دفاع کند، مخدوش کرده است. امروز این احساس به شدت تقویت شده است.
در سال‌های اخیر و به‌خصوص پس از تظاهرات گسترده در پی انتخابات که مردم عادی هم در آن فریاد «مرگ بر دیکتاتور» سر دادند و در اقدامی بی‌سابقه برای ابراز نفرت خود نسبت به خامنه‌ای، تصاویر او را لگدکوب کردند، محسن کدیور این بحث را مطرح کرد که ولایت مطلقه فقیه در سراشیبی سقوط قرار گرفته است، چرا که نسل جدید طلاب حوزه مخالف آن هستند. به اعتقاد کدیور آنها در اکثریت‌اند. تصور کنید کاردینال‌ها تصمیم بگیرند که پاپ دیگری انتخاب نکنند.
عبدالکریم سروش، دیگر نواندیش دینی که هم‌چون منتظری از نزدیکان خمینی بوده و در تاسیس جمهوری اسلامی نیز نقش داشته، در ماه سپتامبر نامه‌ای شدیداللحن به خامنه‌ای نوشت که در بسیاری از وب‌سایت‌های ایرانی هم منتشر شد. تیتر نامه سروش این بود:
«جشن زوال استبداد دینی» که در آن نوشت: «شما قربانی نظام بسته‌ای شده‌اید که دیرگاهی‌ست خود آن را آفریده‌اید … آقای خامنه‌ای، می‌خواهم به شما بگویم دفتر ایام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرویش به یغما رفته و طشت رسوائی‌اش از بام تاریخ افتاده است … خدا هم از شما روی‌گردان شده و ستاریت خود را باز گرفته است … شریعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعیت از شما گریخته است.»
در داخل ایران، تعداد بسیار کمی از روحانیون علنا اعلام کرده‌اند که خامنه‌ای آخرین «ولی فقیه»‌خواهد بود. اظهاراتی از این دست می‌تواند آنها را در معرض خطر قرار دهد و به سادگی ممکن است متهم به خیانت شوند.
اما بسیاری از شخصیت‌های مذهبی و کسانی که به تاسیس این ساختار کمک کرده‌اند، صراحتا اعلام می‌کنند که این ساختار ورشکسته است. هرچه این بحران سیاسی و مذهبی آشکارتر می‌شود، این نکته هم وضوح بیشتری می‌یابد که مشکل اصلی از نظر بسیاری از ایرانیان، خامنه‌ای و قدرت بی‌حد و حصر اوست. چرا آنها باید بخواهند یک بار دیگر این تجربه را تجربه کنند؟

radiozamaneh

نوشتن دیدگاه

6 سال حبس و 5 سا ل تبعید، ‌برای احمد زيدآبادی

خبر را که شنیدی، شاید بهت‌آور باشد‌. چون بسیاری دیگر از اتفاق‌هایی که در جمهوری اسلامی ایران انتظارش می‌رود نباید چندان عجیب نیز نباشد. گناهی نکرده اتهامی ثابت نشده و 6 سال حبس و 5 سا ل تبعید، ‌برای احمد زیدآبادی که تنها جرمش انتقاد بود و بس.”

پس از 155 روز بازداشت غیر‌قانونی و بیش از 120 روز انفرادی اینک او را نه تنها به حبس بلکه به تبعید نیز محکوم می‌کنند و برای مادام‌العمر نیز از حقوق اجتماعی اش محروم می‌کنند. جای تعجب است که در طول دهه گذشته و پس از اولین بازداشت او که با 5 سال محرومیت اجتماعی نیز همراه بود این نظام چه حقوقی به او عطا کرده بود که اینبار آن را به مادام‌العمر تبدیل می‌کند.

محرومیت از کار چه بزور قانون و چه با فشار مرتضوی مخلوع از فعالیت مطبوعاتی – عدم اجازه تدریس در دانشگاه بعنوان یک دانش آموخته طراز اول دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران علیرغم داشتن مدرک دکتری و… دیگر چه حقوقی بوده که از او سلب نکرده باشند‌. اینک نیز نه تنها او را به بند کشیده‌اند بلکه با خیالات متوهمانه خود از انقلاب مخملی که خواب آن را ماهها پیش از انتخابات دیده بودند به 6 سال حبس نیز محکوم می کنند.

باید تبریک گفت به نظامی که دو قوه قضایش که هر کدام مدعی اصلاحات جدی در قوه قضائیه بودند یکی موفق تر از دیگری در زیر پا گذاشتن مر قانون از یکدیگر سبقت گرفته و آنچه در توان داشتند برای چنین شخصی (زیدآبادی)که باید سرمایه چنین کشوری باشد سنگ تمام گذاشتند و آنچه در توانشان بود حکم صادر کردند.باید بسی تبریک گفت به این نظام که منتقد رهبریش را اینگونه مستوجب غذاب می‌داند.

از نگاهی دیگر شاید و البته بدون شک صدور چنین حکم خنده داری مو جی از ناراحتی را برای دوستداران دکتر زیدآبادی و علی‌الخصوص همسر و فرزندانش به همراه آورده باشد که بدون شک نه تنها در طی 155 روز گذشته آرامشی در فضای سرد خانه شان حاکم نبوده بلکه از آن بازداشت نامودبانه و قصد سرقت و تعرض به خانه زیدآبادی به قصد جمع آوری مدارک-وعده های دروغین آزادی به قید وثیقه و تهدید های مکرر بازداشت اعضای دیگر خانواده و در انتها صدور چنین حبس طولانی مدتی دیگر چه هدیه گرانقیمت تری از نظام می توان انتظار داشت که نثار او و خانواده اش نکرد. تنها یک کلام باقی است:

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

.mowjcamp.com

نوشتن دیدگاه

سعید امامی، مردی که خامنه ای شيفته تدين و اخلاقش بود ولی با داروی نظافت خودکشی کرد

bbc.co.uk
سعید امامی که در دهه گذشته و پس از افشای قتل های زنجیره ای به یکی مشهورترین چهره های امنیتی جمهوری اسلامی تبدیل شد،تا پیش از مرگ مبهم و جنجال برانگیزیش درافکار عمومی ایران ناشناخته بود.

نام سعید امامی اولین بار پس از مرگ مبهم او در بیمارستان لقمان تهران در شماره یک شنبه 30 خرداد سال 78 روزنامه کیهان منتشر شد.

این روزنامه از سعید امامی به عنوان”متهم اصلی پرونده قتلهای زنجیره ای نامبرد و خبرداد که”سعید امامی معروف به سعید اسلامی متهم اصلی پرونده قتل های مشکوک با غافلگیر کردن نگهبانان،خودکشی کرده است.”

این روزنامه از سعید امامی به عنوان”عامل مشکوک در ارتباط با بیگانگان” نامبرد و افزود “پیش از این حجت الاسلام نیازی رئیس سازمان قضائی نیروهای مسلح از وجود سرنخ هایی خبر داده بود که دخالت عناصر بیگانه در قتل های مشکوک را تائید می کرد.گفته می شود که نامبرده سعید امامی به عنوان عامل اصلی مشکوک درارتباط با بیگانگان بوده است.”

حجت الاسلام محمد نیازی رئیس وقت سازمان قضائی نیروهای مسلح به فاصله یک روز بعد طی گفتگویی با خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی ایرنا گفت:”با وجود مراقبت های ویژه ای که از سعید امامی یکی از عوامل اصلی و محوری این قتل ها به عمل می آمد،وی روز شنبه 29 خرداد 78هنگام استحمام در بازداشتگاه با خوردن داروی نظافت خودکشی کرد”.

نیازی اضافه کرد که “وی پس از اقدام خودکشی،ب لافاصله به بیمارستان منتقل شد ولی تلاش های پزشکی برای نجات وی موثر واقع نشد”.

رئیس وقت سازمان قضائی نیروهای مسلح نیز سعید امامی را یکی از 4 عامل اصلی قتل های زنجیره ای معرفی کرد و گفت”عاملان اصلی با توجه به تحقیقات انجام گرفته مصطفی کاظمی،مهرداد عالیخانی،خسرو براتی و سعید امامی هستند.”

روزنامه ایران در شماره 31 خرداد 78 به نقل از محمد نیازی نوشت”با توجه به مدارک موجود و اعتراف های صریح سعید امامی،وی هیچ گونه راه فراری نداشت و اگر با این اتهامات به دادگاه می رفت حکم او اعدام بود.”

یک روز بعد کیهان باردیگر به نقل از رئیس سازمان قضائی نیروهای مسلح خبر داد که”براساس شواهد و قراين، سعيد امامي، هنگامي كه موضوع هدايت ودخالت بيگانگان درقتلهاي مشكوك تهران مشخص شد ومعلوم شد وي يكي از عوامل اصلي اين دسيسه بزرگ بوده است،اقدام به خودكشي كرد”.

خودکشی سعید امامی با داروی نظافت را کمتر کسی باور کرد و تقریبا چهره های سرشناس هر دو جناح سیاسی بارها از”کشته شدن سعید امامی”سخن گفته اند.

به ادعای دوستان قدیمی سعید امامی و از جمله روح الله حسینیان نماینده فعلی تهران در مجلس”سعید امامی کشته شد تا طراحی قتل ها را به گردن او بیندازند.”

بسیاری از چهره های اصلاح طلب نیز بارها تاکید کرده اند که سعید امامی توسط دوستان سابق خود حذف شد تا آمران اصلی قتل های زنجیره ای را معرفی نکند.

سعید امامی معما یا واقعیت
سعید امامی از دانشجویان ایرانی مقیم امریکا در سالهای پایانی دوران پهلوی بود که به نوشته روزنامه کیهان با استفاده از نفوذ دایی اش که از مقام های ارتش شاهنشاهی بود با کسب بورسیه برای ادامه تحصیل به امریکا رفته بود.

در دوره دانشجویی او چندی در کنفدراسیون دانشجویان فعالیت می کرد اما پس از آن به انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی در امریکا پیوست.

سعید حجاریان در گفتگویی با عمادالدین باقی از ارتباط سعید امامی در ابتدای تشکیل وزارت اطلاعات با این وزارتخانه سخن گفته است.

حجاریان که مسئولیت مصاحبه و گزینش سعید امامی در زمان سفر او به تهران به وی سپرده شد بود گفته است که پس از مصاحبه با سعید امامی به این نتیجه رسیده که وزارت اطلاعات باید از سعید امامی تنها به عنوان منبع یک طرفه استفاده کند و او را نباید به سمت های حساس در این وزارتخانه منصوب کنند.

سعید امامی در دوره وزارت محمد محمدی ری شهری در وزارت اطلاعات رشد کرد و به عنوان یکی از مدیران کل اطلاعات خارجی منصوب شد.با آغاز دوره وزارت علی فلاحیان،سعید امامی 30 ساله معاون امنیت وزارت اطلاعات منصوب شد.

روح الله حسینیان از سعید امامی به عنوان یک نابغه امنیتی یاد کرده و گفته است”سعید امامی یک شخصیت مقتدر و قوی اطلاعاتی بود.”

سعید امامی به گفته روح الله حسینیان”اعتقاد داشت که مخالفان جمهوری اسلامی را باید از دم تیغ گذراند.”

سخنرانی سال 74 امامی در دانشگاه همدان نیز این اظهارات را تائید می کند. امامی در این سخنرانی گفته بود “آنها می خواهند ریشه آخوند را بزنند.تفکر لائیسم می خواهد بنیان فکری ما را به هم بزند.”

سعید امامی شانزدهم مهر 77 کمتر از یک ماه و نیم قبل از قتل های زنجیره ای پاییز 77 در نامه ای به”مقام محترم وزارت” که بعدها در روزنامه سلام منتشر شد از محمد مختاری که کمتر از دو ماه بعد بدر جریان قتل های زنجیره ای کشته شد، نام برد و خطاب به دری نجف آبادی نوشت “فعالیت گسترده عناصری نظیر گلشیری،چهل تن،دولت آبادی،مختاری … برای مطرح نمودن کانون و ایجاد وجهه و پشتیبانی جهانی برای آن،مشکلات امنیتی را برای جمهوری اسلامی ایران و بخصوص وزارت به دنبال خواهد داشت.”

این نامه ای وقتی 15 تیر 78 در روزنامه”سلام”منتشر شد واکنش تند نهادهای قضایی را به دنبال داشت و دادگاه ویژه روحانیت که غلامحسن محسنی اژه ای (دادستان فعلی کل کشور) در آن زمان ریاستش را بر عهده داشت روزنامه”سلام” را به اتهام انتشار نامه محرمانه وزارت اطلاعات توقیف کرد.

حذف سعید امامی از پرونده قتلها

یکی از ابهام های اصلی که منصور سلطانی راد وکیل مصطفی کاظمی و مهرداد عالیخانی و ناصر زرافشان وکیل خانواده مقتولان پس از برگزاری دادگاه به نحوه رسیدگی قضائی وارد کردند”حذف کلیه اوراق بازجوئی از سعید امامی” و”حذف اوراق مربوط به نقش امامی” در قتل هاست.

ناصر زرافشان در سال 79 گفته است”حذف اقاریر و اظهارات متهم اصلی این پرونده که ریاست سازمان قضائی نیروهای مسلح یعنی کسی که رسما مسئولیت رسیدگی به این پرونده را داشته است بارها در مصاحبه های خود او را “طراح اصلی” قتل ها معرفی کرده است چه معنایی غیر از پنهان کردن حساس ترین بخش پرونده دارد؟”

مرتضی علیزاده طباطبائی وکیل 16 نفر از عاملان قتل های زنجیره ای،از سعید امامی به عنوان”پمپاژ” و”چاشنی وزیر” نام برده اما گفته که سعید امامی”در این 4 قتل دخالت مستقیم نداشته است.”

منصور سلطانی وکیل مصطفی کاظمی و مهرداد عالیخانی اما گفته است”در این که سعید امامی نفر اول در این داستان است هیچ کس شبهه ای ندارد”.

او درباره حذف اقاریر و اعترافات سعید امامی از پرونده قتلهای زنجیره ای گفته است”من از آقای قاضی درباره اظهارات سعید امامی جویا شدم ایشان هم فرمود که شخصا اظهارات امامی را مطالعه کرده است که بیشتر در مورد خود او بوده است و از نظر جناب قاضی هم ضرورتی ندارد که این مسائل پر و بال داده شود.”

روابط با مقامات عالی رتبه

سال 87 با گذشت ده سال از افشای قتل های زنجیره ای بخش هایی از مصاحبه فهیمه دری همسر سعید امامی با مرکز اسناد انقلاب اسلامی در سایت های نزدیک به دولت محمود احمدی نژاد با عنوان”مصاحبه همسر شهید امامی” منتشر کردند که از روابط نزدیک سعید امامی با بیت آیت الله خامنه ای یاد شده بود.

همسر سعید امامی در این مصاحبه ادعا کرد که در اواخر سال 69″سعید خانواده آقای خامنه ای را برای کاری برده بود لندن و دو ماه تمام با این خانواده زندگی کرد.”

علاوه براین همسر امامی از علاقه مجتبی خامنه ای به سعید امامی یاد کرد و گفت که”خود آقا مجتبی پسرآقا (داماد آقای حدادعادل) و مادر خانمشان شیفته اخلاق سعید شده بودند که حتی تا قبل از دستگیری سعید هم مرتبا خود آقا مجتبی زنگ می زد به سعید که چرا نمی آیی و با ما رفت و آمد نمی کنی؟”

همسر سعید امامی در گفتگو با مرکز اسناد انقلاب اسلامی ارتباط سعید امامی با اعضای بیت آیت الله خامنه ای را نشانه تائید او ارزیابی کرده و گفته است”اگر مسأله داشت، اگر لغزشی داشت بالأخره اينها می فهميدند. خانواده آقا شيفته تدين و و اخلاقش بودند.”

نوشتن دیدگاه

به مناسبت سالگرد قتل‌های زنجیره‌ای و تداوم جریان خشونت‌طلبی‌ بعد از ۱۱ سال

یکشنبه یکم آذر ماه سال ۱۳۷۷، ساعت پنج بعدازظهر سومین پرده* از پروژه‌ای مخوف به نام قتل‌های زنجیره‌ای با قتل وحشیانه یک زوج آغاز شد. داریوش فروهر، چهره نامدار مبارزات سیاسی در پنجاه سال اخیر و رهبر حزب ملت ایران و یکی از چهره های برجسته ملی و منتقد نظام به همراه همسرش، پروانه اسکندری در منزل شخصی‌شان واقع در محله فخرآباد تهران با ضربات متعدد چاقو به قتل رسیدند. خبر به قدری تلخ و تکان‌دهنده بود که واکنش شدیداللحن رئیس‌جمهور وقت، سیدمحمد خاتمی را برانگیخت. او قتل وحشیانه این زوج سیاسی را یک «جنایت نفرت‌انگیز» توصیف کرد. داریوش و پروانه فروهر جزو اولین قربانیان این پرده از قتل‌های از پیش برنامه‌ریزی شده بودند. در روزهای دوازدهم و هجدهم همان ماه جسد دو تن از اعضای کانون نویسندگان، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده نیز بعد از چند روز بی‌خبری مطلق از آنان در جاده‌های اطراف شهر کشف شد. معصومه مصدق، نوه دکتر مصدق نیز که به تازگی به ایران باز گشته بود قربانی بعدی این پروژه منحوس بود. هر سه نفر بر اثر خفگی و به یک شیوه به قتل رسیده بودند.

قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای چه کسانی بودند؟

روزنامه صبح امروز در سال ۷۸ در یادداشتی به قلم اکبر گنجی نوشت: یکم آذرماه ۷۷ داريوش فروهر، دبيركل حزب ملت ايران و وزير كار دولت موقت در كنار همسرش پروانه، در منزل شخصي واقع در خيابان هدايت، با ۲۵ ضربه كارد كشته شدند. دوازدهم آذر ۱۳۷۷ جسد محمد مختاری، نويسنده و عضو شوراي مركزي كانون نويسندگان ايران، پس از آنكه يك هفته از ناپديدشدن وي مي گذشت و در حالی که آثار خفگي در گردن او مشهود بود، سر از پزشکی قانونی درآورد. هجدهم آذر ۱۳۷۷ نامه همسر محمدجعفر پوينده نويسنده ومترجم و عضو شوراي مركزي كانون نويسندگان ايران منتشر شد كه خبر از ناپديدشدن وي مي داد. چهار روز بعد پيكر بي جان وی نیز درحالي كه علايم خفگي به دور گردنش ديده مي‌شد در اطراف شهريار پيدا شد.

افزون بر اين چهار نفر كه بعدها در در پرونده مربوط به قتل‌هاي زنجيره اي مورد بررسي قرارگرفتند، دو تن ديگر نيز در همان ايام مفقود شدند كه تنها يكي از آن‌ها پيدا شد، ليكن مراجع رسمي هرگز حاضر نشدند كه اين دو تن را نيز در پرونده مزبور بگنجانند. مجيد شريف، نويسنده ومترجم و از اعضاي دفتر تدوين مجموعه آثار دكتر شريعتي، نهم آذر ۷۷ ناپديد شد و يك هفته بعد در تاريخ ۱۶ آذر ماه، پيكر بي جان وي در پزشکی قانونی پیدا شد و گفته شد كه مرگ وي در اثر حمله قلبي بوده است. قبل از آن نيز پيروز دواني در سوم شهريور ۱۳۷۷ ناپديد شده بود و پس از آن هرگز پيدا نشد. مراكز رسمي درباره سرنوشت وي هيچگونه اظهارنظري نكردند، ليكن گفته مي‌شود كه وي اواخر شهريور همان سال به قتل رسيد. اين افراد، جملگي از منتقدان جمهوري اسلامي ایران و وابسته به جريان‌هاي اپوزيسيون داخل كشور بودند.

به این یادداشت اکبر گنجی و در زمره قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای باید ‌اسامی افرادی چون احمد امیرعلایی، نویسنده و مترجم؛ غفار حسینی، مترجم؛ حسین برازنده، ابراهیم زال‌زاده، ناشر؛ پیروز دوانی، نویسنده؛ احمد تفضلی و منوچهر صانعی و همسرش که در ۲۸ بهمن همان سال به شیوه فروهرها کشته شدند را افزود. قربانیان دیگری چون سعیدی سیرجانی و دکتر مظفر بقایی هم بودند که هر دو در زندان درگذشتند و مرگ آن‌ها در اثر بیمای و یا سکته عنوان شد. از شواهد موجود چنین بر می‌آید که پروژه قتل‌های زنجیره‌ای قربانیان دیگری‌ هم داشت به طوری که نام‌های بسیاری در سال‌های بعد از پاییز ۷۷ به عنوان قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای مطرح شد.

تشکیل کمیته ویژه برای شناسایی عوامل قتل‌ها :

آذرماه ۷۷ و همزمان با قتل فجیع فروهرها تنها یک سال از روی کار آمدن دولت اصلاحات به رهبری سیدمحمد خاتمی می‌گذشت. دولتی که بعدها به دولت «هر نه روز یک بحران» معروف شد. شاید بتوان گفت ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای از بزرگ‌ترین بحران‌هایی بود که توسط برخی پرسنل خودسر(!) وزارت اطلاعات، از جمله سعید امامی و با فتوای برخی روحانیون نزدیک به جریان اقتدارگرای وابسته به بیت رهبری به عنوان سدی بزرگ در مقابل دولت نوپای اصلاحات قد علم کرد. به قول مسعود بهنود، پروژه قتل‌های زنجیره‌ای ميدانی بود که محافظه‌کاران يافتند تا جنبش اصلاحات را از حرکت بازدارند و به بن بست بکشانند.

وزیر اطلاعات وقت، دری نجف‌آبادی در بيستم بهمن ماه ۱۳۷۷ پس از فشار شديد افكار عمومي، مطبوعات و توصیه سیدمحمد خاتمی استعفا كرد. او خود تأييد كرده بود كه استعفايش به علت فشارهاي داخلي و خارجي صورت گرفته است و در متن استعفاي خود آورده بود كه استعفايش «براي ايجاد فضاي مناسب و شرايط لازم درجهت انجام وظيفه قدرتمند وزارتخانه مهم و حساس اطلاعات بوده است». خاتمي بلافاصله استعفاي او را پذيرفت و علی یونسی جایگزین وی شد. سیدمحمد خاتمی همچنین دستور تشکیل تیم تحقیقاتی ویژه‌ای مرکب از علی یونسی، رئیس وقت سازمان قضایی نیروهای مسلح؛ سرمدی، معاون وزیر اطلاعات و علی ربیعی، مسؤول اجرایی دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی را برای پیگیری و شناسایی عوامل قتل‌های زنجیره‌ای صادر کرد.

علی ربیعی یکی از اعضای کمیته تحقیق خاتمی پیرامون چگونگی شناسایی و دستگیری متهمین می‌گوید: «ما به افراد عمده این گروه یعنی عالی‌خانی و سعید امامی(اسلامی)، بدون تردید شک داشتیم و حدس قوی می‌زدیم که قتل‌ها کار آن‌هاست. بنابراین برنامه‌ای در یک جلسه ریخته شد که من یقین داشتم به گوش سعید امامی اسلامی می‌رسد. در آن جلسه گفتیم که قرار است در چند روز آینده این افراد دستگیر شوند و اتفاقاً با آقای یونسی نیز هم‌نظر بودیم. بحث بازداشت به ضعیف‌ترین حلقه فشار وارد کرد و به نظر من موسوی حلقه ضعیف آن‌ها بود. این‌ها می‌خواستند مسأله را سریع‌تر بگویند، که بله این کار را که کردیم تشکیلاتی بود و این(موضوع)، آن‌ها را شکست. ساعت حدود ۱۲ شب بود که بنده در منزل بودم و کسی زنگ زد و گفتند با شما کار دارند. رفتم دم در و دیدم که یکی از همین متهمان به در منزل آمده‌است. با وی قرار گذاشتم که فردا به اداره بیاید و بعد با هم صحبت کنیم. او صبح به اداره آمد و ماجرای قتل‌ها را به من گفت. حدود سه ساعت از ۹ صبح تا یک بعد از ظهر بخشی از این مسائل را این فرد گفت. من همان جا به آقای خاتمی تلفن زدم که به نظر من قصه روشن و باز شده‌است. حداقل این است که بخش‌های عمده‌ای از حدسیات ما درست بوده و می‌توان آن را پیگیری قضایی کرد».

انحراف پرونده قتل‌های زنجیره‌ای از مسیر اصلی و به فراموشی سپرده شدن آن:

اما نهاد اطلاعات موازی در این بین ظاهرا ماموریت دیگری داشت و آن انحراف پرونده قتل‌های زنجیره‌ای از جریان اصلی خود بود. علي يونسي، وزير اطلاعات، طي گفت‌وگويي با ایسنا ۵ سال بعد از گذشت آن حادثه شوم تأكيد كرد: «در رسيدگي به پرونده [قتل‌ها] به طور كامل وزارت اطلاعات را كنارگذاشتند. اگر وزارت اطلاعات در روند اين پرونده دخالت مي‌داشت، اين پرونده به انحراف كشيده نمي‌شد. سه چهار نفر از پرسنل وزارت اطلاعات كه مورد قبول وزارت اطلاعات نبودند بر اين پرونده مسلط شدند و با طي كردن يك فرايند غلط، پرونده را ازمسير خود منحرف كردند». یونسی تقصیر این انحراف را به گردن قوه قضاییه انداخت و گفت: «پرونده نه در دست وزارت اطلاعات بود، نه دست دولت، در دست دستگاه قضايي بود».

روز بعد سازمان قضايي نيروهاي مسلح درباره اظهارات وزير اطلاعات، اطلاعيه‌اي صادر كرد كه در آن ضمن پافشاري بر اين مسأله كه دولت و نمايندگان رئيس جمهور در پيگيري پرونده دخالت داشته‌اند، در بخشي ديگر از بيانيه، مي‌پرسيد: «بهتر است آقاي يونسي توضيح دهند كه از ابتدا چه كسي و يا كساني به دنبال انحراف بوده‌اند؟»

دفاعیات شجاعانه عبدالله نوری در دادگاه و روشن شدن ابعاد گسترده قتل‌های زنجیره‌ای:

در همین حال، عوامل اصلی قتل‌های زنجیره‌ای در تلاش بودند تا این جنایت را به هواداران رئیس جمهور وقت نسبت دهند. اما روزنامه‌نگاران و فعالان سیاسی‌ این طراحی پشت پرده را بر ملاساختند. عبدالله نوری در جلسه دفاعیات خود در دادگاه مرتبط با روزنامه خرداد و در حضور دادستان گفت: «‌آنچه روزنامه خرداد در خصوص پرونده قتل‌ها مطرح کرده پاسخگویی وزیر اطلاعات وقت است که هم قدرت داشته و هم ظاهرا فتوا صادر کرده، از نظر ما وزیر اطلاعات وقت ( دری نجف‌آبادی) باید به خاطر قتل‌ها پاسخگو باشد چون امنیت ملی را به خطر انداخته است…». نوری همچنین در مورد افشاگری روزنامه خرداد در مورد قتل‌ها گفت:‌ «در همین مورد آیا تلاش نشد که مساله پرونده قتل‌ها در حد چند پرسنل عادی باقی بماند؟ آیا طرح اولیه این نبود که نقش عاملان بر ملا نشود؟ آیا تمام کوشش‌های فعلی صرف این نمی‌شود که مساله از سعید امامی فراتر نرود و مساله قتل‌ها در محدود همان چهار قتل محدود بماند؟».

نوری در آن دفاع و افشاگری شجاعانه پرده از ابعاد گسترده قتل‌های مشکوک و وحشیانه دیگری هم برداشت و گفت: «‌وقتی حسینیان مدعی است سعید امامی از نیروهای متدین و مذهبی و آگاه بوده و وقتی حسینیان حکم ناصبی و مرتد بودن صادر می‌کند، وقتی در طول سالیان گذشته بسیاری قتل‌های مشکوک با سکوت مواجه شد…، وقتی بانویی سال‌خورده را با ۲۵ ضربه کارد سلاخی کردند، وقتی قرار بود اتوبوس نویسندگان به اعمال دره پرتاب شود، وقتی برخی دانشمندان شیعه و سنی به دلایل نامعلوم از بین رفتند، و وقتی حاکمیت مسوول تامین امنیت شهرواندان است، چطور در برابر همه این فجایع کسی اعتراض و پیگیری نکرد؟ چطور کسی در مقابل مرگ حسین برازنده، احمد تفضلی، و احمد میرعلایی خود را پاسخگو ندانست؟ چطور وقتی برخی کشیش‌های مسیحی به قتل رسیدند و پس از تکه‌تکه‌شدن، بدنشان در فریزر جاسازی شد، قاتلان به مردم معرفی نشدند؟ اما حال که مطبوعات کوس رسوایی محفل‌نشینان را به صدا در آورده‌اند برخی در صدد پاک‌کردن صورت مساله هستند؟»‌

سرنوشت عوامل اصلی قتل‌های زنجیره ای:

درآخرين روزهاي خرداد سال ۱۳۷۸ خبري ديگر منتشر شد كه شگفتي افكارعمومي را برانگيخت. سازمان قضايي نيروهاي مسلح طي اطلاعيه‌اي ضمن معرفي سعيد امامي (اسلامي ) به عنوان متهم رديف اول پرونده قتل‌ها خبر داد كه وي با خوردن داروي نظافت درحمام خودكشي كرده است . نيازي، طي گفت‌وگويي با روزنامه کیهان یکم تیرماه ۷۸ اظهار داشت: «براساس شواهد و قراين، سعيد امامي‌، هنگامي كه موضوع هدايت ودخالت بيگانگان درقتل‌هاي مشكوك تهران مشخص شد و معلوم شد وي يكي از عوامل اصلي اين دسيسه بزرگ بوده است، اقدام به خودكشي كرد… با خودكشي يكي از عوامل قتل‌هاي مشكوك تهران، هيچگاه پرونده اين جنايت بسته نشده است‌»

پس از مرگ سعید امامی، ماجرای روزنامه سلام و انتشار یادداشت سعید امامی در آن و اعتراضات دانشجویی رخ داد که منجر به فاجعه هجدهم تیرماه ۱۳۷۸ شد که بسیاری از دانشجویان در کوی دانشگاه و در محل سکونت خود به خاک و خون کشیده شدند. سیدمحمد خاتمی بعدها در واکنش به حادثه کوی گفت این هزینه‌ای بود که باید برای کشف و بر ملاسازی قتل‌های زنجیره‌ای پرداخته می‌شد. او در سخنرانی پنجم مرداد ماه خود در میان مردم همدان گفت: «آن كشف آنقدر بزرگ بود كه به دادن اين تاوان‌ها مي ارزيد».

تداوم جریان فکری خشونت‌طلب پس از ۱۲ سال:

پس از گذشت ۱۱ سال از حادثه تلخ قتل وحشیانه داریوش و پروانه فروهر و سایر قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای در آستانه سالگرد این عزیزان قرار گرفته‌ایم. کسانی که قربانی تفکر خشونت‌طلب و جزم‌اندیشی شدند که تاب و تحمل سخن «دیگری» را ندارد. این جریان فکری در کودتای ۲۲ خرداد یک بار دیگر اثبات کرد که در تمام طول این سال‌ها تداوم داشته است و حاضر به حک و اصلاح رویه خود نیست. همان کسانی که عوامل اصلی قتل‌های زنجیره‌ای بودند به همراه عناصر متبوع خود طرح کودتای ۲۲ خرداد و تجاوز به عرض و آبرو و جان و رای مردم را پیاده کردند. اگر ۱۱ سال پیش در خانه‌های شخصی و با سرنگون‌کردن اتوبوس نویسندگان در دره قربانی می‌گرفتند، اکنون در بازداشتگاه کهریزک و میدان آزادی و مقابل مسجد لولاگر قربانی می‌گیرند.

هنوز بعد از ۱۱ سال هیچ یک از متهمان اصلی پرونده قتل‌های زنجیره‌ای معرفی و محاکمه نشده‌اند. شباهت عجیبی است بین این سیاست‌ها و سرپوش گذاشتن بر مرگ پرابهام پزشک‌وظیفه کهریزک و شهادت قربانیان کهریزک از جمله محسن روح‌الامینی. این جریان فکری خطرناک بعد از گذشت ۱۱ سال همچنان با تایید برخی چهره‌های متنفذ نظام جان انسان‌ها را می‌گیرد و از انجام هیچ جنایتی برای رسیدن به مقاصد خود روی گردان نیست. حال این سوال بعد از ۱۱ سال همچنان تکرار می‌شود که عوامل اصلی این قتل‌ها با کدام مجوز جان انسان‌ها را گرفتند و چرا هنوز هیچ کس جلودار چنین رفتارهایی نیست؟ چرا حاشیه این افراد در طول این سال‌ها چنان امن شده است که دیگر نیازی به توجیه و پرده‌پوشی ندارند و در روز روشن به وسوی مردم شلیک می‌کنند؟

سوالات بی‌جواب از این دست بسیار است و به نظر می‌رسد که اکنون این انحرافات به حدی شدت یافته است که تنها باید مقامات ارشد کشور پاسخ‌گوی این ابهامات باشند.

*اولین پرده از قتل‌های زنجیره‌ای با ترور مخالفان حکومت ایران در خارج از کشور آغاز شد. شاپور بختیار مطرح‌ترین چهره‌ای است که سال ۱۳۷۰ در فرانسه به قتل رسید. فریدون فرخزاد ، خواننده و بازیگر ایرانی نیز در سال ۱۳۷۱ با ضربات متعدد چاقو در منزل خویش در شهر بن در آلمان به قتل رسید. پرده دوم قتل های زنجیره ای با قتل مخالفان داخلی و برخی فعالین اقلیت های مذهبی و قومی همراه بود. قتل کشیش‌های مسیحی مهدی دیباج و هایک هوسپیان مهر در سال ۱۳۷۳ توسط وزرات اطلاعات ایران از آن جمله است. همچنین می توان به قتل دکتر سامی ۱۳۶۷ نیز اشاره نمود.

موج کمپ

نوشتن دیدگاه

برگی از خاطرات یک کهریزکی!

من هرگز در کهریزک نبوده ام، هرگز در تظاهرات بعد از انتخابات هم شرکت نکرده ام، هرگز بازداشت نشده ام، شاید فکر کنید که این تیتر انحرافی را برای نامه ام انتخاب کردم تا شما را وادار کنم از روی کنجکاوی آن را بخوانید. اما با این حال، مدتی است که خودم را یک بازداشت شده در کهریزک میدانم و همپای نجات یافتگان از آن زندان جهنمی کابوس میبینم و زجر میکشم و اگر حوصله کنید و این نوشتار را تا آخر بخوانید، علت این احساس مرا کاملا درک خواهید کرد و خواهید دانست که چرا مدتی است که خودم را همچون یکی از بازداشت شدگان در کهریزک میشناسم. تقاضا دارم حوصله کنید و این برگ از دفتر خاطرات مرا که متعلق به سالهای آغازین دهه 1370 است، بخوانید. باید اشاره کنم که چیزی که در زیر میخوانید، گزارش یا خاطره ای است از واقعه ای که در آن سالها، برای من و خانواده ام رخ داده است و چند روز پیش، در اثر یک تغییر و تحول، ناخواسته مرا به خواندن خود فراخواند و پس از چند روز درگیری ذهنی، دیدم که اگر آن را برای کسی بازگو نکنم، باری بر وجدانم تا ابد خواهد ماند. همین طور شد که این داستان را برای یکی از دوستانم که از قبل از انتخابات، فعالیت میکرده و هنوز هم به فعالیت در جنبش سبز ادامه میدهد بازگو کردم و حاصل آن اکنون و به واسطه آن دوست، در اختیار شماست.

اما آن خاطره که با اندکی تغییر برایتان نقل میکنم:

اوایل دهه 70 بود و دوران موسوم به سازندگی، جشن تولدی برای برادر کوچکم گرفته بودیم که وارد ششمین سال زندگی خود میشد و قرار بود به زودی به مدرسه برود. همه فامیل دور هم جمع شده بودیم و قرار بود شب جمعه ای شاد، در محیطی خانوادگی دور هم داشته باشیم. شام و کیک و بچه ها و بزرگترهای فامیل و خانمها در مطبخ و … خلاصه همه اسباب نشاط جور بود.

نشستیم و گفتیم و خوردیم و خندیدیم تا این که به زمان فوت کردن شمع و اهدای کادو رسیدیم. شمع ها یک به یک روشن شدند و همه عین بچه های مهد کودکی منتظر فوت کردن کیک و شش ساله شدن برادرم بودیم. همه شاد بودیم و به فکر آینده درخشان خود بودیم. من که سالهای آخر دبیرستان بودم، همه اش دور و بر بچه های کنکوری و دانشجوی فامیل پرسه میزدم و آنها را در مورد رشته های دانشگاهی پولساز و آینده دار سوال پیچ میکردم. دختر دایی ام که یک پشت کنکوری کلاسیک بود، آرام و قرار نداشت که شمع ها فوت شوند و کادو ها داده شوند تا او فورا برگردد سر درس و مشق اش، مادرش به او افتخار میکرد و همه میدانستیم که در یکی از بهترین دانشگاه های کشور قبول خواهد شد، به همین دلیل میگفتیم که یک امشب را با ما بگذران و این قدر فکر درس و مشق نباش. همه خوشحال بودیم، چون که جنگ، موشکباران، قحطی و همه دردسرها تمام شده بود و به ما گفته شده بود که بعد از هشت سال آتش و خون، پیروز شده ایم و باید خوشحال باشیم. همه غرق امید و آرزو بودیم، تحصیل در رشته پزشکی یا عمران و مکانیک در کشوری که در حال سازندگی و توسعه بود، آینده ای رنگی و لبریز از آرزوهای برآورده شده را پیش چشم مان باز میکرد و همه بر این باور بودیم که پس از یک دهه شعار و جنگ و انقلاب و دردسرهای دیگر، اکنون وقت عمل به وعده های رنگارنگی که به خاطرش کلی آدم کشته و اسیر و زخمی شده بود، فرا میرسد و ما به زودی در اوج قله های ثروت و مکنت و افتخار قرار میگریم و غرب که آخرت را به دنیا فروخته است، غبطه ما را خواهد خورد. همه مهندسان و فیزیکدانان و فیلسوفان غربی برای دیدن ایران اسلامی و دستاوردهای شگفتش صف خواهند کشید و دانشگاه های اسلامی ایران، ابن سینا ها، فارابی ها، رازی ها، خوارزمی ها و خیام های جدید ایرانی را به دنیا معرفی خواهد کرد. به زودی کتابهای پزشکی و فلسفی نویسندگان ایرانی به زبانهای غربی ترجمه میشوند و در دانشگاه های غربی تدریس میشوند تا همه بدانند که هنر نزد ایرانیان است و بس.

ما واقعا فکر میکردیم که به زودی، در یک چشم به هم زدن، پس از قبولی در کنکور و ورود به دانشگاه، در مسیر علم و صنعت و سازندگی و پیشرفتهای فنی و علمی و فلسفی قرار میگیریم و در عین حالی که پیشرفت فنی میکنیم و دنیایمان آباد میشود، دین و معرفت و آخرت مان هم به شدت رشد میکنند و در گزارشهای هر دوشنبه شب مهندس حبیبی در شبکه یک، شاهد مجموعه ای از پیشرفتها در جهات گوناگون خواهیم بود. با همین افکار بود که خانه هایمان رنگی نو به خود گرفته بود و روزگار سیاه و سفید جنگ، همراه با تلویزیونهای رنگی فینگرتاچ پارس (ساخت ایران) رنگ آمیزی میشد. ما محصولات ساخت وطن را همراه با برنامه های مذهبی و نصیحت و ارشادهای روحانیان حکومتی از دو کانال تلویزیونی دریافت و مصرف میکردیم، و مطمئن بودیم که در یک چشم به هم زدن، در راس کاروان بشریت قرار میگیریم و جهانیان در برابر ما سر تعظیم فرود می آورند. ما این چیزها را باور داشتیم و با این باور ها واقعا خوش بودیم …

در همین فضای فکری بودیم که پس از گذشت ده سال از انقلاب، خانواده های سنتی و مسجد برویی مثل ما، نونوار کرده بودیم و فقط برای بچه های کوچک خانواده، این مائده های دهه شصت و فرزندان انقلاب اسلامی، جشن تولد میگرفتیم. برای ما که شناسنامه هایمان هنوز منقش به نشان شیر و خورشید بود، این سوسول بازی ها حرام بود و به همین دلیل بود که ما بیشتر از بچه ها از دیدن کیک خامه ای و شمع تولد حسی آمیخته از ذوق زدگی و وحشت! را تجربه میکردیم. بچه فکر بازی خودش بود، اما جشن تولد برای ما مثل یک دنیای جدید بود، یک دیزنی لند، یا چیزی شبیه به آن بود که تنها جایی بود که یک عده آدم دور هم جمع میشدند و شعار نمیدادند، گریه نمیکردند و برای یک نفر در آن سوی عالم طلب مرگ نمیکردند. شاید این چیزها برای نسل های امروزی، برای بچه های بلوتوث باز و یوتوب کار، عجیب به نظر برسد، اما آن روزها که هنوز بیشتر خانه ها یک گوشی تلفن آنالوگ داشتند، دوربین فیلمبرداری شخصی همان قدر شور آفرین و خلسه آور بود که امروز بخواهید به یک جوان 18 ساله بگویید قرار است در هالیوود نقش اول یک فیلم آمریکایی را ایفا کند. گاهی اوقات فیلمهای تبدیل شده و به جا مانده از آن روزها را که تماشا میکنم، حسی عجیب و غیر قابل بیان در من ایجاد میشود.

اولین چیزی که جلب توجه میکند، کاهش مردان دارای سبیل نسبت به گذشته است، اما من که آن روزها هنوز سبیل نداشتم، از وسعت شلوارهای قدیمی ام در شگفت میشوم و با خود فکر میکنم که چطور در آن پوشش پارچه ای سه چهار متری فعالیتهای روزمره زندگی را انجام میدادم.

بگذریم، دوربین فیلمبرداری که کانون توجه جشن تولد بود و یکی از اعضای فامیل که با آوردن آن، از دادن کادو معاف شده بود، روشن شد. همه دستپاچه بودیم و نگران این که چطور در دوربین منعکس میشویم. وقتی دوربین به سمت ما آمد چطور باشیم و به کجا نگاه کنیم. به هر حال مرحله اصلی جشن فرا رسید و کیک و شمع آماده شد. به ابتکار یکی از بچه های شیطون و بازیگوش فامیل یک ضبط صوت آیوا هم جمع و جور شده بود و قرار بود فقط آهنگ «تولدت مبارک» را پخش کند. آن روزها موسیقی مجاز فقط سرودهای جنگی و انقلابی و ضد امپریالیستی بود و به جز آنها نهایتا جز نوحه های آهنگران و کویتی پور چیز دیگری نبود. همه چیز، هر صدایی، هر سازی ممنوع بود و ما صادقانه فکر میکردیم این ممنوعیت ها و محرومیت ها برای رسیدن به همان قله های علم و معرفت لازم است و ما تنها کشوری هستیم که حوزه و دانشگاه در آن به وحدت رسیده اند و علم در کنار دین به بشریت خدمت میکند. به هر حال ضبط صوت سیاه رنگ و بزرگ آیوا آماده شد و به جای یک نوار، چند نوار کاست دیگر هم علاوه بر تولدت مبارک رو شدند. پدر و دایی بزرگم که پدرسالارهای خانواده بودند، ابتدا زیر همه چیز زدند و گفتند این اسباب فساد را جمع کنید…

اما با پادرمیانی چند تا از مامان ها و عشوه و ناز و نیاز دختر بچه ها، خلاصه توافقی حاصل شد که به غیر از آهنگ تولدت مبارک، یکی دو آهنگ ممنوعه هم پخش شود اما به دو شرط: اول این که هیچ کس (حتی بچه های زیر 10 سال) رقص یا حرکتی شبیه به آن انجام ندهند و فقط کف بزنند و دیگر این که فقط آهنگهایی پخش شوند که خواننده آنها مرد باشد. یادم هست یکی از آنها شهرام شب پره بود، اندی هم بود، که با هزار ترس و لرز اجازه پخش پیدا کرده بودند. در همین گیر و دار آماده کردن مراسم بودیم که دایی بزرگ مرا احضار کرد: بیا این سوئیچ رو بگیر و برو پایین کادویی داداشت رو از توی صندوق عقب بردار بیار بالا، من یادم رفت بیارم. من هم که عاشق سوئیچ بودم، فورا آن را قاپیدم و به سمت درب منزل حرکت کردم. اما به محض گشودن در، ناگهان حدود 15 تا 20 مرد جوان و کم سن و سال را پشت در دیدم که فال گوش ایستاده بودند. همه شان ریش داشتند و لباسهای درب و داغانی به تن داشتند و یکی دو تا که بزرگتر بودند بیسیم هم داشتند. چند لحظه ای در سکوت به چشم های وحشت زده یکدیگر زل زدیم، هیچ کس حرفی نمیزد، نه من، نه آنها.

پشت سر من صدای سوت و کف می آمد و از پشت سر آنها یک نفر که به نظر مسن تر میرسید، بی سیم اش را یک کم بالا آورد و بدون این که حتی یک کلمه حرف بزند، راه خود را از میان آنها گشود و من را کنار زد و با کفش به درون منزل رفت. بقیه هم بدون این که یک کلمه با من یا با یکدیگر حرفی بزنند دنبال او حرکت کردند و من در برابر آن جثه های عظیم و ریش های بلند و پاهایی که بعضی شان در پوتین بودند و دستهایی که چماق یا بی سیم حمل میکردند، مانند حشره کوچک و بی نامی بودم که در مسیر مهاجرت یک گله بوفالو و زیر سم های آنان قرار گرفته بود.

به جز دو نفر که بیرون ماندند، بقیه با کفش یا پوتین به داخل منزل ریختند.

صدای جیغ خانمها بلند شد. به داخل که برگشتم، دیدم همه خانمها به طرف طبقه بالا میدوند و بچه ها گریه میکنند و یک نفر هم ضبط صوت آیوا را فورا از برق کشید. آنها، طوری که انگار با نقشه عمل میکردند، به چند گروه تقسیم شدند: یک نفر رفت سراغ ضبط صوت، دو نفر سراغ دوربین و بقیه هم اول در اطراف پذیرایی موضع گرفتند و بعد شروع کردند به بررسی و بو کشیدن لیوانها. مردی که اول از همه وارد منزل شده بود، پرسید صاحب این خانه کیست؟ و پدرم که دایی بزرگ و مادرم از پشت همراهی اش میکردند بدون این که حرفی بزند، چند قدم برداشت و رفت نزدیک آن مرد. گفتگوی بین آن دو آغاز شد و پس از چند لحظه که شوک اولیه ما برطرف شد، همه جای پذیرایی یکی از اعضای فامیل با یکی از آنها به آرامی و ملتمسانه صحبت میکرد. آن فامیل مان که دوربین خود را آورده بود از همه نگران تر بود و فورا آمد کنار پدرم ایستاد. دوربین دست آنها بود و داشتند وارسی اش میکردند. در همین بین، صدای جیغی از طبقه بالا بلند شد. من اول از همه به دنبال علت رفتم. دختر دایی ام غش کرده بود، چون چند ثانیه از او فیلمبرداری شده بود و او که تمام آینده درخشان علمی اش را بر باد رفته میدید، دچار تشنج شده و غش کرده بود! حق هم داشت، سالها بدون اینکه اعتقادی داشته باشد، عضو بسیج خواهران محله شده بود و در همه مراسم و اعیاد مذهبی، چند ساعت را در مسجد محل میگذراند. میگفت که این کار، مخصوصا برای دخترها لازم است و گرنه اداره ای به نام گزینش هست که اگر گزارش نامطلوبی از مسجد محل دریافت کند، دانشجو را با هر رتبه ای، مردود میکنند. او از وقتی که به سن قانونی رسیده بود، بدون اینکه هیچ شناخت یا علاقه ای از مسائل سیاسی داشته باشد، برای دریافت مهر انتخابات بر شناسنامه، در همه انتخابات شرکت کرده بود. دختر دایی ام آنقدر علاقه مند به ادامه تحصیل و قبولی در دانشگاه بود که از سالها قبل، هر وقت با برادر بزرگش دعوا میکرد، برای نفرین از خدا میخواست که او در جبهه شهید شود تا هم از شر او و دخالتهایش راحت شود و هم اینکه قبولی اش در دانشگاه تضمین شود. اما او اکنون تمام زحمات و تمام آینده خود را فنا شده میدید. او وضعیت دشواری داشت، چون که اگر در هر دانشگاهی به جز یکی از دانشگاه های دولتی تهران قبول میشد، دایی ام اجازه رفتن به یک شهر دیگر را به او نمیداد.

وضعیت لحظه به لحظه بغرنج تر میشد. دایی بزرگم که تا آن لحظه ساکت بود، شروع به فریاد زدن کرد. هم نگران دخترش بود و میخواست که هرچه زودتر او را به درمانگاه برساند، هم اینکه نمیخواست در آن لحظه بحرانی، موقعیت را ترک کند، چون که سعی داشت به هر ترتیبی که شده، فیلم را از دست مهاجمان خارج کند، حتی به قیمت درگیری و شکستن دوربین. خلاصه تصمیم بر این شد که دایی دیگرم، برادرزاده اش را به درمانگاه ببرد. اما ماجرا هنوز ادامه داشت، چون مهاجمان گفتند که یکی از ما هم باید همراه شما بیاید، چون این خانم بازداشت است و ممکن است به همین ترتیب از صحنه جرم فرار کند. خلاصه با پادرمیانی پدرم و با مشاهده عصبانیت دایی، اجازه دادند که آن دو نفر بدون همراه از منزل خارج شوند.

در درون خانه، هنوز وضعیت بحرانی بود. ابتدا بی سیم زدند و قرار شد همه را در یک مینی بوس آبی رنگ به بازداشتگاه ببرند. پدرم وقتی خواست با رئیس مهاجمان صحبت کند، با سرزنش او مواجه شد که شما با این سن و سال و ظاهر محترم و متشخص و همسر محجبه، چطور اجازه دادید چنین مجلس فسادی در منزل تان دایر شود؟! پدرم که نمیتوانست جلوی ما از آنها عذرخواهی کند، سکوت کرد و در منزل خودش سر به زیر انداخت. مادرم تا خواست حرفی بزند و بگوید که این یک مجلس خانوادگی و تولد یک بچه شش ساله است، با نهیب رئیس مواجه شد که شما تا زمانی که آقای تان اینجاست بهتر است ساکت باشید و حرفی نزنید. من پدر و مادرم را میدیدم که نمیتوانستند به صورت یکدیگر نگاه کنند، آنها به یکدیگر نگاه نمیکردند و به همین دلیل نمیتوانستند مثل سایر وقتها با ایما و اشاره، یا با حرکت چشم، حرکت بعدی خود را با هم هماهنگ کنند. هر دو عصبی شده بودند و دایی بزرگ هم داشت به مرز انفجار میرسید. اما همزمان با این جر و بحث ها، چند تا از بستگان بازاری که کس و کار زیاد داشتند، به نوبت شروع کردند به تلفن کردن. آنها به افرادی تلفن میزدند و شماره تلفن شخص دیگری را میخواستند یا این که به کسی تلفن میزدند و حرفهایی در مورد بازار و مسجد در میان شان رد و بدل میشد. بی سیم صدایی کرد و رئیس مهاجمان که با کفش در میان ما و در منزل ما بود به آن طرف بیسیم گفت درست میفرمایید حاج آقا اما اینجا مجلس منکرات پر با بوده و آثار فساد در اینجا کشف شده است (منظورش همان ضبط صوت و دوربین بود و لیوانها بوی نامطلوبی نمیدادند).

در حضور مادر محجبه ام که سالها انواع نماز شب و وحشت و شکر به جا می آورد، به پدرم میگفتند که مجلس فساد برپا کرده است و من، سالها زمان لازم بود تا بفهمم پدرم در آن لحظه چه حس و حالی را تجربه میکرد.

احتمالا به خاطر تلفن ها و بی سیم هایی که صورت گرفته بود، قرار شد پدرم، دایی، و یکی از همان بستگان که تلفن میکرد، همراه با رئیس مهاجمان به یک اتاق دربسته بروند و مذاکره کنند. مهاجمان که تمام این مدت با کفش در درون پذیرایی بودند، با اشاره رئیس خود از خانه خارج شدند، اما در عین حال دوربین، فیلم درون آن و نوارکاست ها را با خود بردند.

نمیخواهم به وقایع بعدی اشاره کنم، اما همین قدر بگویم که کار پدرم به دادگاه نکشید، اما دوربین فیلمبرداری برای همیشه مصادره شد و صاحبش هم چند بار مورد بازجویی و دادگاهی قرار گرفت که مخارج دوربین و سایر مخارج جانبی، با اکراهی دوجانبه از سوی پدرم پرداخت شد. البته همان شب توانستیم فیلم را نجات بدهیم. دختر دایی ام هم از درمانگاه ترخیص شد و چند ماه بعد با رتبه ای خوب در دانشگاه قبول شد، اما چند سال بعد وقتی که فوق لیسانس قبول شد و کاری پیدا کرد، از خانواده طرد شد و بعد از گرفتن فوق لیسانس و دکترا، در حالی که هنوز مجرد بود برای همیشه به یک کشور خارجی مهاجرت کرد. مدتها بعد، زمانی که احساس کردم میتوانم با پدر در مورد آن شب صحبت کنم، با توجه به مطالبی که در کتاب دانش اجتماعی مدرسه خوانده بودم، از او سوال کردم، آنها که برای ورود به منزل ما حکم نداشتند، چرا ما که تعدادمان از آنها بیشتر بود آنها را با زور از خانه بیرون نکردیم؟ پوزخند تلخی زد و گفت تا همان جا، ما مفسد فی الارض بودیم و اگر حاج آقا … و حاج آقا … پادرمیانی نمیکردند، میتوانستند ما را به زندان محکوم کنند، حالا اگر برای بیرون کردن آنها از خانه، دست به خشونت میزدیم یا با آنها درگیر میشدیم، میتوانستند ما را محارب هم بنامند و اعدام هم بکنند. او به من گفت برای سلامت گذشتن از همان مهلکه هم چقدر خرج روی دستش مانده بود و تا چند ماه مخارج همان مهاجمان را پرداخت کرده بود. مهاجمانی که مطمئنا شبهای جمعه دیگر، به خرج پدرم و حاج آقا … به خانه های دیگری حمله کرده بودند و انسانهای دیگری مانند ما را مورد آزار و اذیت قرار داده بودند.

حالا سالها از آن ماجرا میگذرد و من هیچ چیز را فراموش نکرده ام، هرچند سعی میکنم از آن مهاجمان متنفر نباشم. از پدرم هم متنفر نیستم، او در آن لحظه شاید درست ترین تصمیم را گرفت و سعی کرد که قبل از هرچیز خانواده خود را از خطر نجات دهد. اما از خودم شرمنده ام، چرا که تجربه تلخ پدرم را تکرار کرده ام. من در تمام این سالها فقط به فکر نجات خودم بودم. انگار از جامعه ای که در آن لحظه از من و خانواده ام دفاع نکرد دلخوری دارم. شاید دیگران را مقصر سانحه ای میدانم که در اوج دوران نوجوانی برای من اتفاق افتاد و به روح و روانم لطمه زد. به همین دلیل سعی کردم خودم را درگیر درد و رنج دیگران نکنم و فقط به رفاه خود و خانواده ام فکر کنم، به چیزی فکر کنم که ظاهرا مسئولیت خانوادگی من است و من باید به تنهایی و به دور از دیگران، آن را بر عهده بگیرم تا امنیت خود و افراد تحت مسئولیتم به خطر نیفتد. من در تمام این سالها با همان تفکر به اصطلاح سازندگی تلاش کردم که خود را به لحاظ مالی آسیب ناپذیر کنم، تا بتوانم حریم خصوصی خود را سالی چند بار در خارج از کشور محترم نگه دارم. سعی کردم خانه ای در بهترین منطقه شهر و ویلایی خصوصی در شمال دست و پا کنم تا همسایه ای نداشته باشم که زندگی من کامش را تلخ کند و او به جایی تلفن بزند. سعی کردم حساب بانکی اطمینان بخشی داشته باشم تا اگر روزی گرفتار مهاجمان شدم، بتوانم با پیشنهادی وسوسه انگیز خودم را از مهلکه نجات دهم.

من سالها با ترسی زندگی کردم که از همان دوران جنگ و دوران به اصطلاح طلایی سازندگی در عمیق ترین لایه های شخصیتم جا خوش کرده بود. و حالا دیدن خیل مردمانی که آن ترس را به هیچ گرفته اند، برای من دردناک است. باور این که تمام حساب و کتاب هایم در این سالها اشتباه بوده است، برایم دردناک است. انگار تازه فهمیده ام که در تمام این سالها زندانی ترس خودم بودم. انگار که همیشه در کهریزک بوده ام، در کهریزک به دنیا آمده ام و آن قدر به این کهریزک بزرگ عادت کرده ام که دیگر مانند ماهی در آب، از اتمسفری که تمام فضای اطراف جسم و روحم را احاطه کرده است، بی خبرم. من با دیدن دختری که گلوله یک مهاجم سینه اش را شکافت ترسیدم! اول ترسیدم و بعد فکر کردم که او مرد ولی من هنوز زنده ام و نفس میکشم، او زندگی اش تباه شد ولی من هنوز آینده دارم. دیگران هم یا این موضوع را میفهمند و بر سر عقل می آیند، یا مثل او زندگی شان تباه میشود، اصلا به من چه؟!

در همین چند ماه بعد از انتخابات بود که در بحث های سیاسی که با دوست هوادار جنبش سبزم داشتم، او با حرارت از مسئله ای به نام همدلی با من صحبت میکرد. او میگفت که افرادی که از جامعه خود سرخورده یا ناراضی هستند، با مشاهده درد و رنج دیگران هیچ احساس همدردی در آنها بیدار نمیشود، اما افراد موفق و کسانی که تفکر مثبت و سازنده ای دارند، با دیدن درد و رنج دیگران، نیرویی در وجودشان بیدار میشود که آنها را به دفاع از حقوق مظلومان تشویق میکند، حتی اگر با آن شخص هم عقیده نباشند. من با حرف او مخالفت کردم، چون بارها و بارها در شرایطی قرار گرفتم که خود را نیازمند و مستحق یک همدردی ساده یا حتی یک اظهار تاسف خشک و خالی میدانستم، اما دیگران یا اصلا متوجه نمیشدند یا این که به خاطر منافع و مصلحت شخصی خود، ترجیح میدادند سکوت کنند. به همین دلیل من هم به تدریج خودم را عادت دادم که درد و رنج دیگران و ظلمی را که بر آنها میرود را نادیده بگیرم و به فکر منافع خودم باشم. اما من ناخواسته و نادانسته همان روش و عملی را در زندگی شخصی خود در پیش گرفتم که با دیدن آن در دیگران سرخورده و خشمگین شده بودم. من ناخواسته رفتاری را تقلید و تکرار کرده بودم که موجب ناراحتی من شده بود، نمیدانم شاید سعی میکردم از جامعه انتقام بگیرم، شاید هم میترسیدم. با همین تفکر بود که همیشه میگفتم که این مردم هم به زودی خسته میشوند و دست از شلوغ بازی برمیدارند و به دنبال کار و زندگی خود میروند.

اما بعد دیدم که هزاران هزار و میلیونها نفر باز به خیابان آمدند، باز هم شعار دادند، باز هم در برابر خشونت و ظلمی که به آنان شده بود، از یکدیگر و از رای خود حمایت کردند. 13 آبان امسال بعد از اینکه به درخواست دوستم برای شرکت در تظاهرات پاسخ منفی دادم، با هزار تردید و دودلی و فقط برای دیدن و تجربه کردن حرکتهای اعتراضی به خیابان آمدم. وقتی فرار مردم از دست نیروهای بسیجی را دیدم، ناگاه یاد 13 آبان های دوران دانش آموزی خودم افتادم و احساس کردم که در تمام آن سالها ما را برای آموزش استکبار ستیزی و دفاع از استقلال و این جور چیزها به خیابان نمی آوردند، بلکه هدف شان این بود که ما از همان دوران کودکی فرار کردن و گریختن را یاد بگیریم، ما را می آوردند تا خالی کردن میدان و وا دادن را به صورت عملی به ما آموزش بدهند و کاری کنند که به مسئولیت گریزی عادت کنیم و از آن لذت هم ببریم و با افتخار و غرور، فرار کردن از راهپیمایی را زرنگی و تیزهوشی بدانیم و فردای راهپیمایی به دوستان بگوییم که شما بیگاری دادید و ما زرنگی کردیم و رفتیم سینما! آن وقت بود که در درستی فهم و درک خودم شک کردم و این واقعیت تکان دهنده را فهمیدم که کسی که تمام این مدت زندگی اش تباه میشد، من بودم چرا که حاضر نبودم واقعیت اطراف خودم و ترسم از شناخت آن واقعیت را صادقانه بپذیرم. شاید هم بی گناه بوده باشم و این رفتار نتیجه ظلم و دروغی بوده که در تمام دوران نوجوانی و جوانی به خورد ما داده شد. شاید هم مردم در دوران نوجوانی و جوانی من با مردم امروز خیلی فرق داشتند. اما به هر حال و با هر دلیل و توجیهی، من هرگز حاضر نشدم بپذیرم که در مملکتی زندگی میکنم که در آن کل ارض ِ کهریزک و کل یومِ سی خرداد! فکر میکردم که میتوانم برای خودم گوشه امنی درست کنم یا نهایتا اگر جنگ شد یا اگر اوضاع خیلی بی ریخت شد مثل دختر دایی ام از ایران بروم و هر هفته به یکی از بستگان تلفن کنم و پشت خط نیم ساعت گریه کنم که فرزندم نمیتواند فارسی صحبت کند. فکر میکردم مردمی که برای گرفتن حق خود و همدردان خود به خیابان می آیند، فریب خورده سیاستمدارن پیر و مکار هستند و زندگی شان تباه میشود و اگر عقل داشته باشند، باید به فکر زندگی خود و خانواده شان باشند. اما اکنون فهمیده ام که امنیتی که در درون زندان باشد، امنیت نیست، بلکه تباهی است و باید بر این تباهی قیام کرد، حتی اگر به قیمت چند روز یا چند سال حبس در کهریزک یا حتی به قیمت گلوله و چماق خوردن در خیابان باشد.

من هیچ وقت سبز نبوده و نیستم، هرگز میرحسین یا کروبی یا هاشمی را دوست نداشته و ندارم، چرا که روزگار و افکار تلخی را به یادم می آورند. سالهاست که در هیچ انتخاباتی شرکت نکردم و از این بابت افتخار میکردم، اما یک تصمیمی برای خودم و وجدانم گرفته ام و انتظاری ندارم که کسی به خاطر این تصمیم شخصی از من تشکر کند: من تصمیم گرفته ام نه برای پس گرفتن رای، بلکه برای پس گرفتن سالهای تباه شده زندگی ام از این به بعد همراه جمعیت طرفدار سبز به خیابان بیایم، اما هنوز میترسم و به همین دلیل است که از شما انتظار دارم که اگر از این به بعد مرد جا افتاده ای را در تظاهرات دیدید که زبانش بند آمده و با چشم های وحشتزده به شما نگاه میکند، او را بپذیرید و با او ارتباط بگیرید و یادش دهید که چطور مثل شما خونسرد و مطمئن باشد.
جرس

دیدگاه‌ها غیرفعال

شاهد کهريزک قربانی “آبروی نظام” شد!؟ علی کشتگر

از لحظه برملا شدن فجايع هولناک کهريزک، خامنه ای برای پنهان نگهداشتن هويت آمران و مجريان اين رسوايی بزرگ شخصا وارد عمل شده است.

دستور تعطيل کهريزک به دليل غيراستاندارد بودن را خامنه ای فقط زمانی صادر کرد که رسوايی ها از پرده برون افتاد و ديگرادامه کار اين شکنجه گاه هولناک غيرممکن بود.نه فقط افکارعمومی ايرانيان بلکه جهانيان نيز با آگاهی از فجايع کهريزک تکان خوردند و بهمراه آنان برخی از چهره های منقد روحانی و گروهی از مسوولان نظام، زندان کهريزک را ضايع کننده “آبروی نظام” و اسلام دانستند. کشته شدن محسن روح الامينی نيز که فرزند يکی از مسوولان اصول گرای نظام بود در صدوردستور تعطيل اين زندان موثر بود. خامنه ای با صدور فرمان تعطيل کهريزک و وعده تنبيه کسانی که خلافی از آنان سرزده کوشيد خود را تبرئه کند و در عين حال دهان منقدان را ببندد. اما از اول هم معلوم بود که او در گام های بعدی نه فرياد رس خانواده قربانيان که حامی و مشوق جنايتکارانی است که دستگاه جوروبيداد او را می چرخانند. هنوز چند روزی از وعده های خامنه ای درپيگيری ماجرای کهريزک و حمله وحشيانه به کوی دانشگاه نگذشته بود که او ماجرای کهريزک را فرعی اعلام کرد و آبروی نظام را اصلی دانست. و اين هشداری بود به همه دستگاههای ذيربط برای مختومه کردن پرونده کهريزک.

خامنه ای بهتر و بيشتر ازهر کس می داند که نظام فاسد و سرکوبگر او که به شهادت همه مردم جهان جنبش سبز آزاديخواهانه ملت، به آن مهر باطل زده فقط به جنايتکاران متکی است. به شکنجه، آدم کشی، تجاوز و همه اقداماتی که به زعم او موجب ايجاد رعب و ياس در ميان نسل به پا خاسته جوانان می شود، متکی است. کهريزک را می شود تعطيل کرد، اما جنايت را نمی شود تعطيل نمود و مهمتر از آن ماموران و مجريان جنايات کهريزک را نمی توان و نبايد مجازات کرد. چرا؟ به اين دليل ساده که مجازات هريک از اعضای گروه کوچک سرکوبگرانی که خامنه ای برای بقای حکومت خود برگزيده، ترس و نوميدی در صف آنان ايجاد می کند و همين برای سقوط حکومت منفور و ضدمردمی خامنه ای کافی است! کهريزک را می شود تعطيل کرد و به جای آن زندان هايی مثل خورين ورامين داير کرد. اما سردمداران و فرماندهانی که برای حفظ حاکميت فرعونی خامنه ای جنايت پيشگی اختيارکرده اند را نمی شود مجازات کرد. حتی يکی از آنان را هم نمی شود قربانی کرد. چرا که قربانی کردن هرکدام از آنان دردل همه آنان ترديد ايجاد می کند و بنايی را که شالوده آن شکنجه و سرکوب است دستخوش فروپاشی می نمايد. حتی همين قدر هم که خامنه ای مجبور شد دستور تعطيل کهريزک و وعده تنبيه مجريان برخی فجايع را بدهد پايه های قدرت او را لرزاند. ماهيت رژيم خامنه ای چنان است که برملا شدن نام واقعی آمران و مجريان فجايع کهريزک آن چنان آتشی به خرمن ولايت می زند که از آن هيچ چيز نمی ماند. اين حقايق ساده را هم خامنه ای خوب می داند و هم انصار او.

اين خود خامنه ای است که به سردمداران سرسپرده و سرکوبگر گفته است هرمخالفتی را با قاطعيت و به هرنحوی که سلاح دانستيد سرکوب کنيد. اين خامنه ای است که علنا گفته است (۲۹ خرداد) مسبب خونهايی که در تظاهرات مسالمت آميز ريخته می شود نه آدم کشان او که مردم را به گلوله می بندند بلکه خود مردم غيرمسلحی هستند که دست حق طلبی به آسمان بلند کرده اند. اين خامنه ای است که به آدم کشان حالی کرده است که هرکس بيرحم تر باشد در نظر او مقبول تر است.اين خامنه ای است که گفته است آبروی نظام و حفظ آن اصل است درحالی که کهريزک و تجاوز به جان و ناموس مردم فرع است.و هميشه می شود از اين امور فرعی بخاطر اصل گذشت!

پس کاملا طبيعی و بديهی است که خامنه ای از لحظه برملا شدن فجايع کهريزک تنها دغدغه اش مختومه کردن پرونده و اطمينان بخشيدن به آدم کشان و حفظ امنيت آنان بوده باشد و اين نمی شود مگر با لوث کردن پرونده فجايع کهريزک، پرونده فجايع کوی دانشگاه و همه جنايات ضد بشری ديگر.

رژيمی که در برخورد با مخالفان و ناراضيان يک شبه صدها نفر را دستگير می کند و به سرعت برای آنان دادگاههای فرمايشی برپا می کند، در مورد با آدم کشان کهريزک و کوی دانشگاه به بهانه کشف حقيقت ماهها وقت کشی می کند تا بتواند در اين مدت اسناد و شواهد جرم را يکی پس از ديگری از ميان بردارد و دست آخر مثل پرونده ۱۸ تير ده سال پيش يکی را به جرم دزديدن ريش تراش محکوم کند و پرونده را مختومه اعلام نمايد.

دکتر رامين پوراندرجانی، پزشک جوانی که شاهد بسياری از جنايات کهريزک بوده و دهها قربانی شکنجه شده و مورد تجاوز قرار گرفته از جمله محسن روح الامينی را معاينه کرده از شواهد انکار ناپذير فجايع کهريزک بود. او نبايد زنده می ماند. چه کسانی او را کشته اند. همان سردمداران و مامورانی که فجايع کهريزک را مرتکب شده اند! آنها با حمايت و پشتيبانی کدام نهادی اين پزشک جوان را کشته اند. پاسخ روشن است نهاد ولايت. يعنی بيت رهبری!

اين پزشک جوان دارای اطلاعاتی بود که برملا شدن آنها پای فرماندهان ارشد نيروهای انتظامی را به ميان می کشيد. فرماندهانی که مستقيما توسط رهبر نصب می شوند و گوش به فرمان او هستند. زنده ماندن او مايه دغدغه “رهبر مسلمين جهان” می شد. او را بخاطر حفظ آبروی نظام و اسلام بايد می کشتند. اصل آبروی نظام است. همه چيز از جمله جان مردم در برابر اين اصل، فرع است. فرعی که بايد برای اصل قربانی شود. وقتی دفاع از “اصل” ولايت مطرح باشد، هرجنايتی مجاز است.

اعلام مرگ پزشک ۲۶ ساله آنهم به علت ايست قلبی در خواب باورکردنی نيست. بويژه آن که رژيم به پزشکان بی طرف و به خانواده او اجازه کالبد شکافی نداده است. رضا قلی پوراندرجانی پدر اين پزشک نگون بخت در گفتگو با راديو فردا هرگونه سابقه بيماری فرزندش را رد کرد. او گفت: “مسوولان تاکنون مرگ فرزندش را به او اطلاع نداده اند و به رغم معاينه جسد توسط پزشکی قانونی، گواهی فوت دراختياراوقرار داده نشده است”. او به احتمال قريب به يقين قربانی جنايت تازه ای شده است که ماموران خامنه ای برای لوث کردن پرونده جنايات کهريزک مرتکب شده اند. مسوول اصلی اين جنايت شخص خامنه ای است.

دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۸
علی کشتگر
ali.keshtgar@yahoo.fr

gooya

نوشتن دیدگاه

لشگر مخلص خدا؟

سعید قاسمی نژاد
saeedghasemynejad(at)gmail.com
بسیج لشگر مخلص خداست. در و دیوارهای شهر و کتابهای مدرسه و صفحه های تلویزیون مدام می کوشیدند این جمله را در سر کودکان فرو کنند. اما بسیجی که ما در زندگی روزمره دیدیم هر چه بود مخلص نبود، لشگر خدا بود یا نبود را باید از خود خدا پرسید. برای نسل ما در مدرسه، بسیجی خبرچین بود، تازه ما چندان خلافی هم نداشتیم برای خبرچینان. هر چه بزرگتر شدیم بسیج هم هیولایی وحشی تر شد، خیابانهای شهر پر بود از گزمه های بسیجی، بسیجی شناسی خود درسی شده بود برای نسل ما برای دور ماندن از خطر.

بسیجی برای نسل من کسی بود که با موتورش جلوی تو را می گرفت و تهدیدت می کرد یا تو و دوست دخترت را به پایگاه بسیج می برد یا تو باید باجی به او بدهی.اینها تازه بسیجیهای دله دزد بودند، بسیجیهای زبر و زرنگتر یک باری به زور اسلحه ماشین یکی از آشنایان را برده بودند و اوراق شده تحویل داده بودند. اینها همه اما بسیجیهای خوب بودند بسیجی های بد مردم را که با دوست دخترشان می گرفتند به پایگاه بسیج می بردند و عقده های جنسیشان را خالی می کردند.بسیجی خوب رشوه می گرفت و بسیجی بد متجاوز به عنف بود، یک نمونه اش در کرمان از پرده برون افتاد که روحانیت طالبانی نگذاشت چینی بر ابروی نگهبانان وفادارش بیفتد و مجرمین با سلام وصلوات آزاد شدند ولابد این روزها در کهریزک مشغول خدمت به اسلام ومسلمین بوده اند. روزی که پرده ها برافتد و اسناد بیرون بیاید مشخص خواهد شد که چه تعداد از قتلها بدست همین ها انجام شده است، آمار تجاوزها شاید هرگز مشخص نشود چرا که هنوز بسیاری حاضر نیستند بگویند مورد تجاوز قرار گرفته اند. چه بسیار خانواده هایی که توسط بسیجیان عزادار شده اند.چه بسیار زندگیها که توسط اینان نابود شده اند.

بسیجی از کودکی تعلیم می بیند که این مملکت ملک طلق اوست، تا وقتی دستور فرمانده را اجرا کند و سرسپرده رهبر باشد هر کاری بکند ایرادی ندارد. یادم هست در دوران راهنمایی و دبیرستان دوستی داشتم، بسیجی بود و سر خیابان می ایستاد، تعریف می کرد که شبی با پسر حاج آقای مسجدشان به ماشینی ایست می دهند و ماشین نمی ایستد و پسر حاج آقای مسجدشان به سمت ماشین تیراندازی می کند. با خنده می گفت و هیجان و اینکه چقدر جالب بوده و سرنشین ماشین وقتی ایستاده بود چقدر ترسیده بود و به قول او از ترس شلوارش را خیس کرده بود و باقی ماجرا.کودکی 12 – 13 ساله را فرض کنید که از کودکی یاد می گیرد اگر به کسی گفت بایست و او نایستاد باید به او شلیک کرد.چنین کسانی وقتی بزرگ شوند به چه تبدیل می شوند؟ پاداش امثال آن نوجوانان اگر حتی فقط همین باشد نیز آنان را بس است.قدرتی غیرپاسخگو تا حد شلیک به این و آن. باز اما پاداش بسیجی همین قدرهم نبوده است، برای همین قدرت بی حساب پول می گرفته، هم در دوی پنج هزار متر کنکور بسیجیان بی استعداد سه هزار متر جلوتر از بقیه مسابقه را شروع می کردند، هم بدون داشتن لیاقت شغلهای آب و نان دار را بدست می آورند و….

بسیجی اینک اما دیگر تمامی حد و مرزها را پشت سر نهاده، اینک بسیجیان شکارچیان انسانند.بسیج اینک علاوه بر پاداشی که برای کتک زدن و شکنجه کردن و تجاوزبه نوامیس مردم و آدم کشتن می گیرد-چند صدهزارتومان- برای شکار انسان جایزه می گیرد- نفری چند صد هزارتومان- تظاهرات سیزده آبان با بازداشت گسترده زنان و دختران همراه بود چرا که دستگیری زنان و دختران کم دردسر تر است و وقتی قرار است به ازای هر بازداشتی فلان مبلغ پول گرفت بهتر است که تلاش کمتر کرد تا سود بیشتر برد.منطق سود اینک به بهترین وجهی خود را نشان می دهد، آشکار است که بسیجی می فهمد و اتفاقا خوب هم می فهمد.این بسیجی دیگر آن فریب خورده ای نیست که بعضی بسیجیان سابق تعریف می کنند. که فردای پیروزی باید بخشیدش، اگر چه فراموش نکرد.بسیجی امروز آن است که نقشه می کشد، آنالیز می کند، حساب و کتاب می کند و سود و زیان هر عملش را می سنجد.چنین افرادی را نه می توان بخشید ونه فراموش کرد.

بسیج اینک لشگر شکارچیان انسان، لشگر مزدور شیطان و میراث شوم حکومت اسلامی است هم ارز جوانان نازی و اس اس، فداییان صدام، پیرهن سیاههای موسولینی و…آن کسی که اینک بسیجی است، آن کسی است که حقوق اساسی دیگران را پیشاپیش، به کرات و سیستماتیک نقض کرده است و از آنجا که حق محمولی دوموضعی است خود را در موقعیتی فاقد حقوق قرار داده است.دستگاه آدمکشی وشکار انسان حکومت اسلامی حساب وکتاب دارد، شکار می خرد و رسید می دهد، اما شکارچیان انسان باید بدانند این رسیدها می مانند؛ روز پیروزی که برسد روسا آنقدر آشفته اند که نتوانند دفتر و دستک ها را نابود کنند، فردای پیروزی شمایید وملتی خشمگین که هر قدرهم زعمای قوم نصیحتشان کنند که خشونت بد است و فلان وبهمان، به گوششان نخواهد رفت.

فردای پیروزی که دیر نیست ملتی شما را شکارخواهد کرد، روسایتان با چمدانهای پر از پول به هر حال گوشه ای از دنیا مخفیگاهی برای خود خواهند یافت. برای شما اما هیچ پناهگاهی پیدا نخواهد شد، تا دیر نشده توبه کنید، به صفوف ملت بپیوندید؛و بشنوید که مردم از بسیجی خوب که یاد می کنند می گویند باکری و همت؛و خطاب به شما فریاد می زنند:ما اهل کوفه نیستیم، پول بگیریم بایستیم.

rooz

نوشتن دیدگاه

می خواهم از پلیس نترسم: ضرورت پیوستن به «جنبش سبز»

سمانه موسوی
“برای چند دقیقه فراموش میکنم که جوان هستم و درحال تحصیل، مدعی فعالیت مدنی و دارای رفاه نسبی با اطرافیانی خوش فکر، مدنی و روشن فکر. اما می‌خواهم برای چند دقیقه بجای کسی از آخرین لایه قائده هرم اجتماعی به اوضاع کنونی کشورم نگاه کنم: به جنبش سبز. مطالباتم چیست؟ من می‌خواهم در جایی زندگی کنم که آینده شغلی‌ام تیره و تار نباشد. می‌خواهم مطمئن باشم وقتی از در خانه بیرون رفتم برگشتنی بی‌دردسر داشته باشم و در واقع امنیت اجتماعی داشته باشم. می‌خواهم از پلیس نترسم، لباس شخصی نبینم و قانون مدافع‌ام باشد نه بلای جانم. تا یادم نرفته بگویم که می‌خواهم سیر از سر سفره بلند شوم، بسیار خوب دیگر چه می‌خواهم … آهان، و البته که می‌خواهم یک انسان به حساب بیایم نه نصفه و نیمه.”

جنبش سبز حرکتی است که توسط اصلاح طلبان که جزیی از پیکره جمهوری اسلامی هستند، کلید خورد و اکنون در دست مردم است و این مردم اند که آنرا به پیش می برند و برایش هزینه های سنگین می پردازند. می گویم این جنبش در دست مردم است چون میخواهم اشاره داشته باشم به مهمترین و بارزترین ویژگی آن ؛ یعنی فراگیری و گستردگی اش. این جنبش شرایطی را موجب شده که فعالان سیاسی پشت سر ملتی که پرچم سبزِ آنرا در دست دارند ، حرکت کنند. در یک کلام میتوان علت را علاوه بر حقانیت آن ، در مطرح شدن کف مطالبات در ابتدای این حرکت دانست. همیشه همین طور بوده است ؛ به همان اندازه که سطح مطالبات هر حرکتی پایین و حداقلی باشد ، دامنه دربرگیری اش، و استقبال مردم از آن، بیشتر و بیشتر میشود.

از جنبش سبز مردمی درایران میتوان بعنوان اولین جنبش اعتراضی در طی سالیان گذشته یاد کرد که عصای مرد جانباز را به نشانه اعتراض در کنار مشت گره کرده جوان به اصطلاح امروزی، برافراشته می کند. جنبشی که در آن، دستان پینه بسته کارگر در کنار دستان زن خانه داری که هیچگاه بقول خودش سیاسی نبوده ، به نشانه V در می آید و نشان سبز را بر دستان مادربزرگی گره میزند که تمام این سالها در کنج خانه با حزن و سکوت، کز کرده بود. وقتی اینها را می بینی بوضوح میتوانی ردپای یک اعتراض تمام عیار مردمی را احساس کنی، اعتراضی که به یمن وسعت و گستردگی اش جامعه را به تکاپو برای نفس کشیدن واداشته است.

میرحسین موسوی به قول خودش نه به عنوان رهبر بلکه دنباله رو این ملت، به عنوان کسی که قول امانتداری به آنها داده بود و خواست که وفای به عهد کند در ابتدای این حرکت اعلام کرد که در چارچوب قانون اساسی و با خواسته های روشن اعتراض می کنیم، و ما امیدوارنه به آینده این حرکت ماندیم و ادامه دادیم . قبل از ادامه مطلب باید اینجا یک پرانتز باز کنم که این به معنای بی عیب و نقص دانستن قانون اساسی نیست. ما حرکت میکنیم و از پایین به بالا موج میزنیم.

جنبش سبز مردمی در این تعریف همگانی باقی می ماند ، عمر میکند و به ثمر می نشیند. اما در نگاهی متوسع تر، قانون اساسی که دست نویس بشر است و بر حسب زمان و شرایط، کمبودها و ایرادهایش پررنگ تر میشود؛ توسط فعالان به چالش کشیده میشود ، نقدها بیان میشود و در قالب حرکت های مدنی به اقشار گوناگون جامعه در خصوص آن، آگاهی لازم ارائه میشود و با پشتوانه همین آگاهی مردمی برای اصلاح آن راه حلی همچون «کمپین یک میلیون امضا» و «همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات» در نظر گرفته میشود.

مسئله اینجاست که ما قادر باشیم بدرستی خواسته هایمان را طبقه بندی کنیم و از جنبشی همچون جنبش سبز انتظار دگرگون کردن اوضاع جامعه در همه ابعاد و به نحو احسنت را نداشته باشیم. انتظار نداشته باشیم به یکباره این جنبش متحول گر تام در ایران باشد. در نظر داشته باشیم که جنبش سبز را میخواهیم تا از این وضعیت قرمز خارج شویم و بلحاظ حقوق بشری در مسیری بیفتیم که قانون اجرا شود و شکنجه نباشد ، اعتراف زیر شکنجه «اعتراف» به حساب نیاید ، بازداشت طولانی مدت نباشد، راهپیمایی آرام بدون حمل سلاح جرم نباشد ، داشتن وکیل حق مسلمِ منِ زندانی باشد ، اقلیت های مذهبی و همه اقوام برابر باشند و …

از بعد اقتصادی که دیگر فکر نمیکنم از وضعیت کنونی اسفبارتر هم وجود داشته باشد! دو سال و دوماه پیش، معضلی گریبانگیر مردم بود به نام تورم و گرانی، و مردم به سختی و هزار و یک بود و نبود در اوج نارضایتی، روزگار می گذراندند. دیروز خبری شنیدم در مورد افزایش قیمت نان که باور کردنش سخت بود. تا جاییکه از روی کنجکاری از خواهرم هم پرسیدم و قیمت ها که چه و چه را هم شنیدم!!! بگذریم… میخواهم بگویم جنبش سبز میخواهد این خواسته های اولیه و ابتدایی را بدست بیاورد و نه اینکه به افکار روشنفکرانه جامه عمل بپوشاند.

این حرکت بدنبال بی احترامی به رای و نظر اکثریت و نادیده گرفته شدن تنها حقی که «فکر میکردیم» باید داشته باشیم ، حول خواسته های حداقلی که در ابتدا بیان شد، شکل گرفت. وقتی این جنبش آغاز شد همه به گرد اش آمدیم با هر ایده و باور. همه مچ بند سبز بستیم و یکصدا فریاد زدیم «رای من کو؟» … کشتند ، به بند کشیدند و تجاوز کردند. از چه کسانی کشتند؟ از شهروندان عادی، به چه کسانی تجاوز کردند؟ بازهم همین شهروندان عادی ، نه از مخالفان متعصب نظام.

البته که فعالان بازداشت میشوند و در وضعیت نا امنی بسر میبرند و تلاش و مقاومت شان ستودنی است اما بازهم نه به اندازه ی مردم عادی. آنها ما را داشتند که اسم شان را در بوق و کرنا کردیم و نوشتیم و گفتیم و در این میان مردمِ سپرده شده بدست ماموران در کهریزک جان دادند و مورد تجاوز قرار گرفتند. پس از آن یاد گرفتیم که برای نجات همه به یک اندازه در حد توان به این در و آن در بزنیم تا گروگان هایمان را از چنگال متجاوز به رای و ناموس ، نجات دهیم.

رک میگویم ، گرچه میدانم شاید انگ طرفدار کودتا بودن و چه و چه بر پیشانی ام زده شود. با این حال می گویم چون فکر میکنم در مرحله ای هستیم که باید بگوییم. باید بگوییم شمایی که 30 سال مدعی بودید و مخالف ، چه قدمی را در نجات مردم و اصلاح نابسامانیها و جبران کمبودها و نقایص توانستید بردارید؟ فکر میکنید برای نجات جامعه از هزار و یک مشکل کهنه و جدید چه نامی بر حکومت بگذاریم بهتر است؟ چه نوعی از حکومت باشد بهتر است؟

30سال درگیر افراط بودیم و تفریط. این بار اجازه بدهیم این جنبش با چنین گستردگی چشمگیری که دارد، به غایت برسد. نگران بر سر کار این و آن بودن نباشیم چرا که بقدرت رسیدن نیرویی است بس عجیب که اجازه نمیدهد من و شما ، بهتر بودن این را بر آن تضمین کنیم. پس خواسته هایمان را دسته بندی کنیم و هر کدام را به حوزه فعالان مربوط به آن بسپاریم. بی نظیر بودن حرکتی که در آن نخبگان سیاسی و روشنفکران پشت سر مردم حرکت میکنند، را قدر بدانیم و از آن محافظت کنیم تا به نتیجه برسد. معترض باشیم و اصلاح کنیم نه برای منِ «من»، بلکه برای «دیگری»، … برای جامعه.

برگرفته از: پایگاه مدرسه فمینیستی

mowjcamp

نوشتن دیدگاه

پس زیرکی باید، یاران / برداشتی آزاد از حوادث خشونت‌بار سیزدهم آبان

تقی رحمانی
“جنبش سبز با پیوند نسل ها ،مدیریت فعالان و رهبری اخلاقی -قراردادی کامیاب می شود. این خلاصه یادداشت ذیل است.”

زندگی جاری شدن در خیابان است .خیابانی که انسان ها می خواهند با هم چیزی را بگویند. زندگی در روز سیزدهم ابان در خیابان های تهران جریان داشت ،و چند شهر دیگر. اما چرا خشونت؟چرا پرهیز و نهی از از تجمع انسان ها.

زنجیره ای از انسان ها ،با تنوع نسل ها به پیشتازی نسل جوان و بخصوص دختر ها می امدند که با رفتار مدنی ،تظاهر سیاسی انجام دهند .شعار “سکوت” یا “نه شرقی ،نه غربی دولت سبز ملی “،رنگ سبز ایرانی که ریشه ملی -مذهبی دارد و در اتحاد به هم پیوسته نسل ها نماد جنبش ایرانی است .شاید مسئولان ندانند که حتی مدارس راهنمایی و دبیرستان در درون حیاط و کلاس های درس نیز تظاهرات کردند ،یار دبستانی خواندند و مدرسه راسبز کردند.

سیزدهم ابان می توانست در تداوم روز قدس ،نوعی تعامل مدنی ایرانیان باشد. در کنار یکدیگر هم متفاوت اما با هم ،عده ای معتقدند که اوضاع کشور عالی است.و بسیاری می گویند نه چنین نیست باید تغییر کند ،هر دو در کنار هم شعار مخصوص خود را بدهند. این نوع تعامل به نفع همه است .بازی برد-برد است.هیچ کس از اصل نمی افتد ،شاید مدتی از قدرت کناره گیری کند اما می ماند و باز توان بازگشت دارد.

این نوع تعامل کردن به پیشواز دموکراسی و جامعه مدنی رفتن است. استمرار تعامل راه نجات جامعه است.از همین روی که رفتار مدنی -سیاسی استقامت ،صبوری و دلیری و ایثار می خواهد .شدت ،غلظت چاره کار نیست. اما حریفان با شدت ،خشونت به کار می برند ،در نتیجه لااقل صدها هزار نفر امکان تجمع و شعار های مسالمت امیز را پیدا نکردند. دسته ،دسته مردمان به سوی سفارت امریکا می رفتند تا همچنان بر اساس منافع ملی از استقلال ملی و دموکراسی دفاع کنند.

دقت کنید که سفارت امریکا خود جوش اشغال شد ،اما زمانی که حکومتی شد به انحراف رفت.این بار لااقل صدها هزار نفر امده بودند که خود جوش باز بگویند که ما مردمی هستیم و باور های سبز زندگی داریم .استقلال داریم اما ازادی را با استقلال می خواهیم. در مقابل خیل عظیم نسل های متفاوت از بیست ساله تا هشتاد ساله چه دیدن. سازمان دهی بزرگ نیروهای انتظامی ،نظامی ، امنیتی و لباس شخصی که به گفته بعضی 80تا 100 هزار نفر که مامور بودند که از تجمع سبز جلو گیری کنند.

شیوه ممانعت بسیار مهم بود راهبندان خیابان ها ،حضور ناخواسته مردم در پیاده رو ها ،هجوم موتور سوار ها به پیاده رو ها برای حرکت دادن جمعیت. جمعیت چند هزار نفری حمایت شده در جلو سفارت ،چیدن اتوبوس های خالی در دو سوم خیابان طالقانی ،برخورد تند با هر تجمع و به کار گیری سطوح متفاوت از خشونت با مردم ،به وسیله کسانی که زدن زنان را جایز نمی دانند.و پراکنده کردن مردم از میرداماد تا امیر اباد شمالی و از ونک تا میدان فردوسی و…

این تاکتیک به کار گیری شدت و خشونت ،موجب شد که لااقل صد ها هزار نفر معترض شعار ندهند و در عوض تجمع هایی شکل بگیرد که به شدت با فشار کتک و گاز اشک اور و دستگیری مواجه بود. در این حالت شعار های گوناگونی باب می شود که دیگر بیشتر عکس العملی است .بروز عواطف و احساسات است تا شعار هایی در چهار چوب راهبرد. شعار راهبردی ،خصلت ترویجی ،تبلیغی و اموزشی دارد و منتهی به هدف است.اما شعار عاطفی و احساسی جدا از درستی و نادرستی برای بروز حالت های عکس العملی است.

به تعبیر من اگر اجازه می دادند که حدود 2تا 5/2 میلیون جمعیت سبز تجمع می کردند ،فقط یک شعار بزرگ و فراگیر داده می شد .شعار هایی مانند “نه شرقی ،نه غربی دولت سبز ملی ” و نیز “نیروی انتظامی تشکر ،تشکر”اما چرا چنین اجازه ای ندادند. انان به تجربه می دانند که جمعیت عظیم ملایم تر است اما برنده تر و موثر تر عمل می کند و در حقیقت پیروز می شود.خواسته اقشار متوسط در ایران بر حق است و مقاومت در برابر ان حماقت جلوه می کند.

برخی از حاکمان قدرت مند می دانند که باید تند و شدید و غلیظ عمل کرد.تا اکثریت را منفعل کرد و بعد با اقلیت برخورد تند و شدید کرد و با ایجاد رعب پیروزی بدست اورد.این تاکتیک بارها در جامعه ما جواب داده و ناکامی برای مردم به دست امده است. باید از تجربه ها پند گرفت .مسئول یک گروه کوهنوردی باید همه اعضا را به قله برساند نه فقط چند نفر را ،در این صورت او شکست خورده قلمداد می شود .مسئولان جنبش سبز فقط موسوی و کروبی نیستند ،مهمتر از رهبران پایه های ارتباطی یعنی فعالان ان هستند که مدیریت و اجراو نظریه سازی برای جنبش می کنند .در تاریخ ما این فعالان گاه توانسته اند بهتر از رهبران و زمانی بسیار بد عمل کرده اند ،مانند اشغال سفارت امریکا در سال 1358 که سی سال ملت ما را در مسیری نادرست قرار داد.

باید توجه داشت نقشه راه انان یعنی حاکمان روشن است .تفرقه در میان رهبران فاصله میان فعالان که شامل روشن فکران ،دانشجویان و نخبه گان سیاسی می شود.با توده مردم که هر دو به فاجعه سبز منتهی می شود. در حالیکه قدرت سبز در مطالبه محوری ،مسالمت امیز بودن و صبوری نهان است. پیوند همه نسل ها در جنبش سبز 1-پیوند نسل ها به پیشتازی جوانان .2-مدیریت فعالان با تجربه سیاسی -مدنی 3-رهبری اخلاقی و قرار دادی که امروز با نام موسوی و کروبی برجسته می شود.

با این وصف نقش فعالان با تجربه در ایران که در حقیقت نقش رابط غیر تشکیلاتی راس با بدنه را بازی می کند مهم است. چرا که در سایه پیوند نسل ها با معیار فوق که بر پایه اعتدال ،سماجت و مطالبه و پی گیری استن ،نقشه راه انان خنثی می شود. نقشه راه انان بر اختلاف افکنی ،رادیکال کردن شرایط و جدایی نسل ها و اختلاف رهبران و تشتت فعالان مبتنی است. از همین روست باید بر سر پیمان و قرار داد ها و خواسته های روشن پابر جا ماند. قراردادی اخلاقی بودن رهبران ،امری اخلاقی است.کشاندن همه نسل ها برای فعالان امری مدیریتی است.این تجربه جدید است اما انان می خواهند گذشته را برای ما تکرار کنند ،اکثریت منفعل ،اقلیت رادیکال اما سرکوب شده.

عمل و شعار انها جمع کردن مسئله ،حذف کردن و طرد کردن رقیبان است. شعار و شیوه جنبش سبز حل کردن مسئله ،هضم کردن رقیبان و تعامل با دگر اندیشان است. چون اهداف متفاوت است و شیوه ها نباید یکسان باشد. در این میانه نقش فعالان یعنی روشن فکران و دانشجویان در مدیریت مسائل بدون افراط و تفریط و عملکرد رهبری که ملاحظه کار نباشد و جوانانی که تند نشوند و مردمی که منفعل نگردند مهم است.

باور کنید که با درایت می توان جنبش سبز را به کامیابی رسانید
mowjcamp

نوشتن دیدگاه

نظارت و نقد قدرت، خسرو ناقد، روزنامه اعتماد (متن کامل)

هر كجا ابزارهای نقد قدرت و امکانات نظارت عمومی از ميان برداشته شود، ديکتاتورها ميدان ظهور می‌يابند و اغلب نيز اين احساس را دارند كه انسان‌ها را به‏سوی سعادت رهبری می‌‏كنند و حتی به‌تدريج خود را منجی بشريت معرفی می‌کنند.
پاسخ حکيمانه و زيرکانه‌ی امانوئل کانت به‌طرح آرمانی و رويايی افلاطون که حاکمان را فيلسوف و فيلسوفان را حاکم می‌خواهد، چنين است: «اين که شاهانْ فلسفه‌ورزی کنند يا فيلسوفانْ شاه شوند، انتظاری دور از واقع است که حتی مطلوب نيز نخواهد بود؛ زيرا تصاحب قدرت [سياسی] ناگزير داوری آزاد خرد را به‌تباهی می‌کشاند. اما اين که شاهان يا ملت‌هايی که بنابر اصل برابری، خود شاهانه بر سرنوشت خويش حکم می‌رانند، کمر به‌نابودی و خاموشی گروه فيلسوفان نبندند، بلکه بگذارند تا اينان آزاد و علنی سخن گويند، برای تنوير رسالت و روشن شدن مسئوليت هر دو لازم و ضروری است. خاصه آن که اين گروه بنابر طبيعت خود، قادر به‌تبانی و‌ محفل‌گرايی نيست و از اين رو در معرض سوءظن برای تبليغ عقايد خود قرار ندارد».

اکنون دير زمانی است که اين توصيه کانت، يعنی نقد آزاد و علنی شاهان و حاکمان، در گستره‌ی بسياری از کشورهای غربی جامه‌ی عمل به‌خود پوشانده است و حق بيان افکار و عقايد – اگر نه به‌طور گسترده و برابر، ولی در حد مطلوب – به‌عنوان يکی از بنيادی‌ترين اصول دمکراسی، پذيرفته و نهادينه شده و در جنبه‌های گوناگون حيات اجتماعی جوامع غربی ريشه دوانده است. اين حق اما ساده به چنگ نيامده است و پس از گذار از دوره‌هايی ظلمانی و پُرآشوب و تحمل جنگ و جنبش و انقلاب‌هايی خونين حاصل شده است. با اين همه، هنوز آنچه کانت آن را “تباهی داوری آزاد خرد” می‌نامد، دامن صاحبان قدرت را رها نکرده است.

نقش اخلاق در دنيای سياست هنوز بسيار کمرنگ است و ما شاهديم که هر جا نقد و نظارت عمومی اندکی فروکش می‌کند و عرصه بر منتقدان دولت‌ها تنگ می‌شود، امکان بروز فساد افزايش می‌يابد؛ چرا که قدرت ذاتاً گرايش به گسترش عرصه‌ی نفوذ خود دارد و قدرتمندان تقسيم قدرت و حتی نظارت بر اعمال قدرت را برنمی‌تابند؛ چه رسد به بازرسی حيطه‌ی قدرت و انتقاد از عملکردهايشان. بهانه ايشان نيز چنين است که برای پيشبرد کارها و هماهنگی امور و نيز حفظ نظام موجود، در اختيار داشتن تمام قدرت، ضروری است. از اين‌رو، تنها اعتماد به سخن دولتمردان و اميد بستن به پايبندی آنان به اصول اخلاقی کافی نيست، بلکه نهادهايی مستقل از دولت و حاکميت لازم است تا با نظارت و بازرسی و نقد قدرت و قدرتمندان، از فساد دستگاه‌های دولتی و انحراف دولتمردان از قانون جلوگيری کنند.

سخنی از لنين بجا مانده که نشاندهنده‌ی دغدغه‌ی اين رهبر انقلابی روس از اين مسئله است؛ آنجا که در مقاله‌يی در سال 1914 ميلادی از آنجمله می‌نويسد: “به حرف اعتماد نکنيد، بلکه به‌دقت بازرسی و نظارت کنيد! اين شعار کارگران مارکسيست است” صورت ساده‌ی سخن لنين، اينک در زبان آلمانی ضرب‌المثلی شده است به اين مضمون: “اعتماد خوب است، اما نظارت بهتر است”. اينکه لنين، خود پس از به دست گرفتن قدرت، نه به تقسيم قدرت تن داد و نه به نظارت نهادهای غير دولتی بر عملکرد دولت و حزب کمونيست (برای مثال امکان شکل‌گيری اتحاديه‌های مستقل کارگری برای نظارت بر کارکرد دولت)، بهترين گواه گرايش قدرت به تماميت‌خواهی و تمايل قدرتمندان به ديکتاتوری است. در آخر کار هم ديديم که تماميت‌خواهی قدرتمندان و قدرت غير مسئول، راه هرگونه نظارت عمومی و انتقاد از رهبری و سياست‌های هيئت حاکمه را مسدود کرد و سرانجام هم ديوان‌سالاری ناکارآمد و فساد اداری و اقتصادی و نيز تسلط حزب واحد و ترکتازی نظاميان، زمينه‌ساز عدم مشروعيت نظام شد و موجبات انحطاط اتحاد جماهير شوروی را فراهم آورد.

به‌هر حال، هر كجا ابزارهای نقد قدرت و امکانات نظارت عمومی از ميان برداشته شود، ديکتاتورها ميدان ظهور می‌يابند و اغلب نيز اين احساس را دارند كه انسان‌ها را به‏سوی سعادت رهبری می‌‏كنند و حتی به‌تدريج خود را منجی بشريت معرفی می‌کنند. در صورت نبود نظارت عمومی و فقدان امنيت در نقد علنی قدرت، ساخت‌وکار قدرتِ متمرکز چنان است که خود به خود به سوی استبداد کشانده می‌شود و از راه تجربه دريافته‌ايم که فساد زاده استبداد است و حد و مرزی نيز نمی‌شناسد. آری، فساد همزاد استبداد و جفت سنت استبدادی است و چنين است که زور و زايش استبداد، ديگر مجال دفع فساد نمی‌دهد.

نکته اساسی در دمکراسی، استقرار حاکميت مردم يا برقراری مردم‌سالاری نيست، بلکه امکان نقد قدرت و آزادی انتخاب و نظارت مردم از طريق نهادهای مستقل از دولت (برای مثال قوای مقننه و قضائيه) و نيز رسانه‌های آزاد و سازمان‌های غيردولتیِ پاگرفته در جامعه‌ی مدنی است تا استبداد و در پی آن، فساد امکان بروز نيابد. در واقع امروز در جوامع بشری با آن مناسبات پيچيده‌ی اجتماعی و اقتصادی‌، حاکميت مردم معنايی ندارد و عملاً ممکن و ميسر نيست. از اين‌رو ترجمه‌ی «دمکراسی» به مردم‌سالاری و حاکميت مردم، برداشتی نادرست از اين مفهوم است. حاکميت مردم هرگز وجود نداشته است، حتی در دوران انقلاب فرانسه، حاکميت از آن مردم نبود، بلکه بيشتر حاکميت گيوتين بود که دولت آن را برای خاموش کردن صدای مخالفان خود به‌کار گرفته بود.

با اين همه، طرح آرمانی افلاطون کمابيش به‌گونه‌يی ديگر تحقق يافته است. اکنون گهگاه دولتمردانی يافت می‌شوند که افزون بر «سياست‌ورزی» و «هنر تحقق ممکن‌ها»، با بينش و بصيرتی ژرف و فراتر از ديدگاه‌های سياسی متعارف و راهکارهای معمول و بعضاً بی‌اثر، می‌کوشند با چشم‌اندازی گسترده‌تر جهان پيرامون و سرنوشت انسان روزگار خويش را به‌نظاره بنشينند. اينان با درايت و دورانديشی، می‌کوشند تا خود را با عمق مسائل و کنه مشکلات مشغول ‌دارند و اگر نه در کسوت فيلسوفان، اما با ياری ايشان و با انديشمندی و انديشناکی در تلاشند تا با نگاهی فراملی پاسخی برای بحران‌های عصر خود بيابند.

اين گروه از دولتمردان اما اندک‌اند و نادر. در مقابل، ولی هنوز کم نيستند سياستمدارانی که به‌خطا تصور می‌کنند در آستانه‌ی هزاره‌ی سوم ميلادی و در دورانی که با افزايش مهاجرت‌ها و فزونی ماهواره و گسترش رسانه‌های الکترونيکی، دنيا به‌راستی دهکده‌يی شده است به‌وسعت کره‌ی خاکی، می‌توان بر معضلات جامعه سرپوش گذاشت و يا مسايل را با شيوه‌های اقتدارگرايانه و با توسل به خشونت و روش‌های متعارف و معمول و در محدوده‌ی تنگ جغرافيايی و منافع کوتاه‌مدت حل و فصل کرد و از بحران‌های بزرگی که فراروی جامعه‌ی بشری قرار دارد، به‌سادگی و بدون تحمل زيان‌های عظيم گذشت. اين تصور، خطايی است که در عرصه‌ی عمل، بی‌گمان نتايجی زيانبار و عواقبی وخيم به‌همراه خواهد داشت و کمتر کشوری و ملتی از پيامدهای جبران‌ناپذير آن در امان خواهد ماند. به‌جرئت می‌توان گفت که دوران «سياست مبتنی بر قدرت» و «ترفندهای سياسی» و نيز عصر «سياستمداران سياست‌باز و جاه‌طلب» بسرآمده است و آنان که با عوام‌فريبی و وعده‌های خيالی بر مسند قدرت تکيه می‌زنند و نظارت و نقد قدرت را برنمی‌تابند، چه زود درخواهند يافت که زمانه ديگرگون شده است. اينک دورانی را پيش رو داريم که، آنگونه که کانت آرزو می‌کرد، فقط دولتمردانِ با اخلاق را می‌تواند تصور کرد؛ يعنی کسانی که اصول سنجيدگی دولت را آنگونه در نظر می‌گيرند که با اخلاق سازگاری داشته باشند، و نه اخلاق‌گرايانی سياسی که اخلاق را برای خود چنان تحريف و دستکاری می‌کنند تا بتوانند آن را در اختيار ‌سود و صرفه‌ی خود قرار دهند و تظاهر به اخلاق‌گرايی را دستمايه‌يی برای عوام‌فريبی قرار دهند.

اگر نگرش عقلانی و پايبندی به‌اصول اخلاقی و فرهنگ گفت‌وگو و مدارا و تسامح بر جدل‌های فکری و عقيدتی و فرهنگی و جدال مشروع بر سر منافع و کشمکش‌های سياسی حکمفرما نباشد، کار بی‌ترديد به‌اَعمال خشونت‌آميز و اقدام‌های تبهکارانه می‌کشد. حال با توجه به‌اين اصل، می‌توان عکس‌العمل بخشی از نيروهای سنتی پُرنفوذ و انحصارطلب را در جامعه در نظر گرفت که از يک سو به‌سبب تحجر فکری و تنگ‌نظری، امکان هرگونه تحول فکری و تحرک عملی را از خود سلب کرده‌اند و از سوی ديگر عدم کارايی راهکارهای سنتی و نداشتن راهکارهای مناسب برای مسايل و مشکلات امروز و ناتوانی در رويارويی خردمندانه با فرهنگ‌های ديگر و بهره‌وری هوشيارانه از آنها، سبب سستی و ضعفِ پايه‌های اجتماعی‌شان شده است و از اين رو خود را در خطر نابودی و زوال می‌بينند. بديهی است که اينان در نخستين کشاکش و چالش با نيروهای کارآمد و کاردان و پيشرو، ترسی توأم با ضعف بر وجودشان مستولی شود و برای حفظ دايره‌ی نفوذ و سيطري قدرت و منافع اقتصادی کلانی که در دست دارند، به‌زور و خشونتِ آشکار متوسل شوند. در واقع بحرانی که با گسترش خشونت‌گرايی و توسل به‌زور جامعه را در برگرفته است، بحران فروپاشی ساختار قدرت و تحکم سنتی و به‌بن بست رسيدن سنتِ تحديد انديشه و تهديد دگرانديشان است که شايد به درستی بتوان آن را تقابل «فرهنگ تحجر» با «فرهنگ تجدد» ناميد.

نوشتن دیدگاه

جهان فرياد آزاديخواهی امروز ايران را شنيد، خامنه ای بازهم نشنيد! علی کشتگر

مردم با شعار “ايران سبز آزاد، بمب اتم نمی خواد” به جهانيان پيام دادند که ما ايرانيان آزادی و صلح می خواهيم نه استبداد و جنگ. اين پيامی بود به رهبران جهان به ويژه رئيس جمهور آمريکا که اگر نگران توسعه خشونت و جنگ در اين منطقه حساس جهان هستيد، اگر خواهان دوستی دو ملت ايران و آمريکا هستيد با رهبران کودتای ايران بر سر حقوق بشر و آزادی معامله نکنيد و دست از ادامه ارسال نامه ها و پيام هايی که کودتاگران ايران حمل بر حمايت از خود می کنند، برداريد! اميد که پرزيدنت باراک اوباما اين پيام را بشنود.
اين بار هم ملت وسيعا به صحنه آمد. نه فقط در تهران بلکه در همه جای ايران. در تهران، اهواز، شيراز، رشت، اصفهان، مشهد، همدان و…

مردم برای بازپس گرفتن رای خود از دزدان رای ملت يعنی از علی خامنه ای و ايادی او به صحنه آمدند و بارديگر با صدای بلند، صدايی چنان رسا که جهانيان شنيدند اما خامنه ای نشنيد، فرياد آزاديخواهی سردادند. مردم امروز بازهم گفتند، ما دزدان رای مردم را نمی خواهيم، ما اين اهريمنان پرستنده قدرت را که سالها است با شعار مرگ دادن عليه قدرت های خارجی نيروهای نظامی ايران را به جنگ با ايرانيان می فرستند و مرگ را برای آزادی و استقلال ملت می خواهند، نمی خواهيم.

مردم آمدند و نشان دادند که به رغم همه جنايات و وحشيگری های رژيم کودتا نه مايوس شده اند و نه مرعوب.

فکرش را بکنيد، ماشين جنگی بی پروا و خون ريز خامنه ای با بيرحمی مغول وار همه خيابانها و ميادين تهران و شهرهای بزرگ را اشغال کرده بود، مردم را به زندان و مرگ تهديد کرده بود، اما مردم موج پشت موج در ميدان تير، در اطراف دانشگاهها، در ميدان انقلاب و خيابان کارگر، و در خيابانهای شيراز، رشت، اصفهان، مشهد، اهواز و… به صحنه آمدند تا بهای آزادی خود را هرچه که باشد پرداخت کنند و خود را از دست اهريمنان دروغ و فساد برهانند.

از هفته ها پيش حکومت کودتا و ” شورای امنيت ملی” آن برای ناامن کردن خيابانهای تهران و شهرهای بزرگ ديگر و منصرف کردن مردم از ادامه اعتراض همه ترفندهای خود را به کار گرفته بودند. امروز (۱۳ آبان)، از بامداد درهمه ميدانها، گذرگاهها و خيابانهايی که احتمال حضور و عبور تظاهرکنندگان می رفت نيروهای مسلح سپاه به حال آماده باش حضور داشتند و برای جلوگيری از پيوستن گروههای مردم به يکديگر همه جا مانع ايجاد کرده بودند. در يک کلام شهر تهران و برخی از شهرهای ديگر را به تسخير نظامی درآورده بودند. اما با اين همه مردم آمدند. عده ای گلوله خوردند، گروهی به ضرب چماق و باتوم زخمی شدند، گروهی از جوانان دستگير شدند… با اين همه مردم چون گذشته با همان عزم و جزم روز قدس و حتی در برخی از مناطق ايران گسترده تر از روز قدس همه خطرات را به جان خريدند… بنازم به اين عزم و اراده ملی مردممان که تحسين جهانيان را برانگيخته اند و حساب ايران و ايرانيان را از حساب مشتی جنايتکار قدرت پرست بکلی جدا کرده اند.

مردم با شعار “ايران سبز آزاد بمب اتم نمی خواد” به جهانيان پيام دادند که ما ايرانيان آزادی و صلح می خواهيم نه استبداد و جنگ.

اين شعار هوشيارانه پيامی بود به همه رهبران جهان بويژه رئيس جمهور آمريکا. پيامی بود که می گفت اگر با گسترش جنگ افزارهای هسته ای در منطقه خاورميانه مخالفيد، اگر نگران توسعه خشونت و جنگ در اين منطقه حساس جهان هستيد، اگرخواهان دوستی دو ملت ايران و آمريکا هستيد با رهبران کودتای ايران برسرحقوق بشر و آزادی معامله نکنيدو دست از ادامه ارسال نامه ها و پيام هايی که کودتاگران ايران حمل بر حمايت از خود می کنند، برداريد! اميد که پرزيدنت باراک اوباما اين پيام را بشنود.

اگر اين همه موانع نظامی و نيروهای مسلح و چماقداران مزدورتهران و شهرهای ديگر را به ميدان جنگ تبديل نمی کردند، ودسته های بزرگ مردم که درهمه خيابانها و ميادين شهرها حضورداشتند می توانستند با خيال آسوده به هم بپيوندند و تجمع واحدی در تهران وهرشهرديگری برپا کنند! کودتاگران در دريای جمعيت غرق می شدند. خامنه ای که خود رای ملت را دزديده بهتر از هرکس اين حقيقت ساده را می داند. اين دروغگوی بزگ که مدام دم از صداقت و شرافت می زند خوب می داند که اگر ۲۵ ميليون رای دهنده که هيچ حتی ده ميليون رای دهنده نيز به نامزد منصوب او رای داده بودند لازم نبود روز ۱۳ آبان برای گردآوری چند هزار نفر به دور سخنران حکومت کودتا (حداد عادل) بسيجی ها و نيروهای نظامی را کنار دوربين صداوسيما جمع کند و بازهم نتواند از پخش صدای مرگ بر ديکتاتور از تلويزيون رسمی و دولتی جلوگيری کند.
و مردم چه هوشيارانه مشت خامنه ای را بازمی کنند وقتی می گويند ” دروغگو دروغگو شصت و سه درصدت کو؟”

در هريک از اين روزهای تاريخی، امواج اعتراضات ملی ضربه تازه ای به کشتی شکسته کودتا می زند و لحظه غرق آن را جلو می اندازد. شايد ۲۲ بهمن امسال روز غرق همه سرنشينان کشتی کودتای ۲۲ خرداد باشد!چنين باد!

۱۳ آبانماه ۸۸
علی کشتگر

نوشتن دیدگاه

سرلشگر منصوب “فتوا” می دهد! بابک داد

او با چه جرأتی در مقام مجتهد يا مرجع تقليد، حکم به تعطيلی يکی از فريضه های دينی (يا همان ستون دين؛ يعنی نماز!) داده است؟ او اين جرأت را از کدام سابقه ای و کدام مدالی بر سينه اش بدست آورده که اين طور سخن می گويد؟ آيا سال ها برای رفع فقر و بی عدالتی و فساد و اعتياد و رانت خواری و امثال اين ها در کشورش، خدمت کرده؟ و آيا قطاری از مدال های شايستگی بنفش و سبز و آبی و قرمز را با طی همان مشقات و در طی سال ها کسب کرده و بر سينه نحيف اش آويخته که چنين گستاخانه سخن می گويد ؟ بعيد می دانم .

آقای سرلشگر جعلی! لابد منظورتان از “تعطيلی نماز”؛
عبادت همرزمانتان به شيوه “سردار زارعی” با شش زن برهنه است؟

اشاره: سردار عزيز جعفری فرمانده سپاه پاسداران گفت: “حفظ نظام از ادای نماز واجب‌تر است!” وی با اشاره به معترضان انتخابات گفت: اين افراد شعار ظلم‌ستيزی نظام را زير سئوال می‌برند و در شعارهای انتخاباتی و مبارزات انتخاباتی خود اين مسائل را بيان می‌کنند، به طوری که در روز قدس باقی مانده و پسماندهای آنها سعی داشتند نظام را زير سئوال ببرند.”
شايد هر کسی هم به جای آقای عزيز جعفری بود و بدون انجام سالها رشادت و آزمون عملی نظامی، “يک شبه” از سوی رهبر نظام، درجه سرلشگری می گرفت، شايد می گويم “شايد” او اينطور گستاخانه حرف می زد! اما هرگز گمان نمی کنم می توانست به ميليونها نفر بگويد “پسماند”! اين نشان از “تهور” ( و نه شجاعت) اين سرلشگر منصوب رهبر است. و درباره تفاوت تهور و شجاعت لازم به توضيح نيست که “شجاعت” کار دليران است و “تهور” کار ديوانگان و مجانين!
يک روز يک ژنرال ايتاليايی را با لباس کامل نظامی اش ديدم. سال ۱۹۹۹ بود که هنوز آقای جعفری احتمالا” هنوز درجه جعلی سرهنگی اش را هم نداشت! در جريان سفر رياست جمهوری وقت آقای خاتمی، آن ژنرال محترم را در ضيافت شام با روزنامه نگاران ديدم. پنجاه و پنج،شش سالی سن داشت و هنوز “مفتخر” به خدمت بود. آن ژنرال را سئوال پيچ کردم. خبرنگار بودم ديگر! به وقتش می خواهم عزيزجعفری سرلشگر منصوب رهبر را هم سئوال پيچ کنم. هرچند همواره خودداری می کنم از اينکه با کمتر از شخص آقای خامنه ای، با هيچکدام از عوامل حکومت ايشان سخن بگويم، و ترجيح می دهم به جای غلامان با خود “سلطان غلامان” حرف بزنم. اما اين سردار جعفری فرق می کند. او اولين فرد نظامی است (واقعا” نظامی است؟) که “فتوای دينی” هم صادر کرده و نماز را در مرتبه بعد از حفظ حکومت نشانده است. او يک “کيس قابل بررسی” است!
باری! آن ژنرال ايتاليايی در مقابل يک سئوال ساده قرار گرفت. پرسيدم:”در ارتش ايتاليا، اين علامت های کوچک روی يونيفورم شما، نشانه چيست؟” روی سينه خود را نگاه کرد. پرسيد:”اين علامتهای روی قلبم را می گويی؟” گفتم:”بله! درست روی قلبتان. اينها مدالها، علامت چه چيزهايی هستند؟ مثلا” اين مدال که آبی رنگ است با ستاره زرد نشانه چيست؟” گفت: “انتظار داری در طول همين يک شب، از همه اين ساليان افتخارات ميهنی خود برايت سخن بگويم؟” گفتم:”مگر اين مدالهای کوچولو اينقدر داستان دارند؟” گفت:” هر کدام از اين مدالهای به قول تو کوچولوی روی يونيفورم من، داستانهای بزرگی دارند! شماها که ژورناليست هستيد بايد بهتر بدانيد هر ذره ای، داستانی دارد به اندازه تمام هستی!” از تشبيهش لذت بردم. آدمی بود که می شد ساعتها پای حرفهايش نشست. گفت:” اين علامت کوچولوی آبی رنگ که گفتی، حاصل شش ماه آموزش غواصی من در اقيانوس و ششصد ساعت غواصی زير آبهای ارغوانی اقيانوس آرام است!
با تعجب گفتم:”شش ماه؟” او ادامه داد:” بله! و اين مدال سبز را برای حضور داوطلبانه در عمليات جنگل کاری در شمال ايتاليا گرفته ام. جمعا” سه سال به سبز کردن محيط زيست کشورم خدمت کردم و کوهها را بلوط کاشتيم تا از فرسايش خاک جلوگيری کنند! اما تعداد زيادی از ارتشيان ما، اين نشان قرمز رنگ را دارند که معنايش اين است که بيش از يکبار در سال در تمام سالهای خدمت خود، به همنوعان خود خون اهداء کرده اند! و اين نشان سياه با نوار سپيد، مربوط است به چمن کاری گورستان يارانی که برای وطنمان جان داده اند و به يادشان بوده ايم و با چمن کاری گورستانهای سربازان وطن، از آنجا محيط مفرّحی ساخته ايم تا بچه ها به بازی در آنجا و حضور نزد پدران وطن خود تشويق شوند.” آن ژنرال مجرب، درباره تمام حدود سه رديف ده تايی مدالهای روی “قلبش” توضيحات مختصری داد، اما آخرينش شده مسئله اين ماههای من! جايی که درباره “مدال نکشتن هموطنان” چيزی گفت که مرا به فکر برده است:” و اين مدال بنفش و سفيد را ببين! اين افتخار بزرگی است. اين را برای اين افتخار گرفته ام که جزو ارتشيانی هستم که در طول تمام سی سال خدمتم؛ هرگز کسی از هموطنانم را به اشتباه مورد اصابت قرار نداده ام و يا موجب زخمی شدن يا مرگ ناخواسته سربازانم و هموطنانم نشده ام!” گفتم:” مگر ارتشيانی هم هستند که کسی از سربازان يا هموطنان خود را به کام مرگ فرستاده باشند! حتی ناخواسته؟”
گفت: “گهگاه در تصادف با خودروهای ارتشی و يا در تمرينات نظامی و يا تيراندازی غيرعمدی، تعدادی از سربازان يا هموطنان به اشتباه مورد اصابت قرار می گيرند و بيگناه و ناخواسته مجروح می شوند يا می ميرند. وقتی چنين اتفاقات تلخی رخ می دهد، فرد مسئول غالبا” به افسردگی و بيماری روحی دچار می شود و مدتها طول می کشد تا با اين گناه بزرگ و ناخواسته کنار بيايد! خيلی از همقطاران من، از اين مدال دارند و حتی ناخواسته دستشان به خون انسانی آلوده نيست.”
به اينجا که رسيد، غروری حقيقی در چشمانش برق زد. گفت سی سال خدمت کرده ام و مسئول حتی يک فقره خونريزی اشتباهی و سهوی نبوده ام. به همين خاطر است که شبها راحت می خوابم آقای ژورناليست جوان!”
از ديروز به حرفهای آن ژنرال فکر می کنم و به صحبتهای سرداران سپاه پاسداران که روزگاری قرار بود حافظ کشور باشند و حالا در فکر تصاحب کشورند و برای اين تصاحب، فرمانده سپاه حتی فتوای دينی می دهد تا نماز را برای حفظ نظام تعطيل کنند! نظاميانی که به جای افتخار به انساندوستی، خون هموطنان خود را می ريزند. به پسران و دختران مردم تجاوز می کنند و اجساد قربانيان را هم با دريافت ده ميليون تومان “حق تير!” به خانواده های داغدار تحويل می دهند. و می پرسم که آيا سردار جعفری هم به مشکل “کمبود خواب!” احمدی نژاد دچار شده که چنين هذيان هايی می گويد؟ اين کمبود خوابش بابت سرجنباندن وجدانش است يا ولع تصاحب باقيمانده های قدرت؟
نمی دانم آيا مقصود سردار جعفری از “تعطيل نماز برای حفظ نظام”، تعطيلی همان مدل نمازهايی است که سردار زارعی فرمانده پليس استان تهران با شش زن برهنه در حال ادای فريضه اش بود؟ شايد سردار جعفری دوستان و همکاران خود را از “آن نوع نمازها” پرهيز داده و از آنها خواسته فعلا” سماع عرفانی(!) با پريچهران را وابگذارند و به “حفظ نظام” بينديشند چون فرصت عيش برای آينده مهياست! وگرنه معلوم نيست او با چه جرأتی در مقام مجتهد يا مرجع تقليد، حکم به تعطيلی يکی از فريضه های دينی (يا همان ستون دين؛ يعنی نماز!) داده است؟ او اين جرأت را از کدام سابقه ای و کدام مدالی بر سينه اش بدست آورده که اينطور سخن می گويد؟ آيا سالها برای رفع فقر و بی عدالتی و فساد و اعتياد و رانت خواری و امثال اينها در کشورش، خدمت کرده؟ و آيا قطاری از مدالهای شايستگی بنفش و سبز و آبی و قرمز را با طی همان مشقات و در طی سالها کسب کرده و بر سينه نحيفش آويخته که چنين گستاخانه سخن می گويد ؟ بعيد می دانم.
در آغاز اين نوشته، به سردار جعفری گفتم “هر کسی جای شما” بود، شايد اغوا می شد چنين سخن بگويد. اما بزرگترين خوشبختی ما اين است که امثال عزيز جعفری و لاريجانی و مصباح يزدی و جنتی و احمدی نژاد و خامنه ای فوق العاده محدودند و خوشبختانه در ايران ما در اقليتی بسيار کم شمارند. کسانی که به نام دين، حکومت را غصب کردند و حالا برای تصاحب کشور، به فکر قربانی کردن دين افتاده اند و نمی دانند هر قدم که جلو می روند، به نابودی خود نزديک می شوند. البته سوابق اينها که ولايت آقايشان را از خدايی خدا بيشتر در بوق و کرنا می کنند، نشان از صداقت دينی يا انقلابی شان ندارد و معلوم است برای “تصاحب يک سرزمين غنی”، چنين جان گرفته اند و گستاخ شده اند و خون می ريزند و نعره می کشند.
همچنين وعده دادم که اين سردار سپاه را سئوال پيچ می کنم اما ايشان مگر مدال افتخار نوعدوستی يا شجاعتی هم بر سينه اش دارد که بتوان سئوال پيچش کرد؟ کارنامه او جز در فسادهای مالی عظيم و فسادهای سياسی و جنايات کهريزک و اوين و زندانهای ديگر جای سئوال کردن دارد؟ پس تنها به يک سئوال بسنده می کنم: “هيچ می دانيد تنها مدال شرافت شما، همان يونيفورم سبزی بود که ملت به شما داد تا از سرزمين دفاع کنيد؟ و آيا می دانيد ملت، ديگر شما را شايسته اين سبز نمی داند و آن را از شما پس گرفته و پس می گيرد؟”
نمی دانم اين سردار جعلی به چه جرأتی اينطور حرف می زند و در حضور عداه ای روحانی در آذربايجان، حکم فقهی تعطيلی نماز صادر می کند و نماز را در برابر حفظ نظام سلطانی بی اعتبار می داند؟ همانطور که مهندس موسوی پيش بينی کرد اينها دارند با نابودی خودشان، ارزشهای مادی و معنوی زيادی از اين سرزمين را به نابودی می کشند و با خود نابود می کنند. اما متعجبم که با چه جرأتی از “حذف نماز” سخن می گويند و همزمان شعار “جمهوری ايرانی” را عبور از اسلام تعبير می کنند! فرصت خوبی است تا بگويم مردمی که شعار “جمهوری ايرانی” سر می دهند، با پسوند ناساز “سالامی” اين نظام غيراسلامی و خونريز مشکل دارند نه با “اسلام”! و همين مردم نماز را دوست دارند اما نه با شيوه سرداران سپاه و با زنان برهنه!
رهبر گفته زير سئوال بردن انتخابات جرم است، در حالی که تقلب خائنانه در انتخابات بر همگان آشکار است. سئوال را برای چه وقتی گذاشته اند؟ سردار جعفری هم که سرلشگری اش را مديون آقايش است گفته زير سئوال بردن نظام جرم است. من می گويم هم نظام ضداسلامی شما و هم تقلب وقيحانه تان در انتخابات “زير سئوال” است و هزاران سئوال ديگر درباره ايرانی بودن و مسلمان بودن و سالم بودن اين غاصبان هست که ناگزيرند جواب بدهند. يکی اينکه ولی فقيه ناعادل و دروغگويتان به چه حقی می تواند قيم يک ملت باشد و بعد از تقلب در انتخابات، برای نامزدهای حذف شده پيغام تهديد آميز خصوصی بفرستد که سکوت کنيد؟ و اين سرداران بی مدال، به چه حقی می توانند سرلشکر باشند در حالی که برای کشور ذره ای رشادت به خرج نداده اند جز کشتن بی گناهان؟ و جز شکنجه بی پناهان؟ و جز ستم بر مظلومان؟
اين فرماندهان منصوب و بی مدال و بی افتخار، به زودی زود از همه کارهای سياهشان پشيمان خواهند شد. آنها خيلی زودتر از آنچه فکرش را بکنند مجبور می شوند توسط همين “پسماندها” و “خس و خاشاک”، به جايی بروند که ای کاش با علم به چنان فرجامی، چنين حرفهايی می زدند تا بتوانيم فرض کنيم لااقل “شجاعت” دارند. با گفتن اين حرفها معتقد شده ام که آنها و رهبرشان فقط “تهور” دارند و چنانچه گفتم “تهور” بدترين نوعی ديوانگی و جنون است. با يک ملت هرگز چنين سخن نبايد گفت. به زودی می فهميد چرا؟

فرصت نوشتن / روزنوشته های بابک داد
www.babakdad.blogspot.com
تماس:
babakdad@hotmail.com

نوشتن دیدگاه

۱۳ آبان سبز: حضور وسيع و گام های سنجيده شرط پيشروی جنبش سبز، علی کشتگر

هرچه شعارها سنجيده تر باشد موجب جذب و جلب بيشتری از مردم می شود و درعين حال همراهی و يا دست کم ترديد نيروهای درون نظام و بدنه نيروهای نظامی را سبب می گردد. که اين قدرت جنبش سبز را بيشتر می کند و شکست ناپذيری آن را در برابر کودتا تضمين می نمايد. حکومت کودتا، رفتنی است، به شرط آن که ما خردمندانه حرکت کنيم. محکم بايستيم و از افراط و تفريط پرهيز کنيم
همه روزها و مناسبت هايی که تا پيش از کودتای ۲۲خرداد وسيله قدرت نمايی و تحکيم حکومتگران بودند، حالا از دست آنان خارج شده است. هريک از اين مناسبت ها که نزديک می شوند مسافران کشتی دزدان رای ملت را ترس فرامی گيرد. بيانات تهديد آميز سران سپاه و سخنگويان حاکميت در روزهای اخير نشانه استيصال کودتاگران از حضور مردم و حاکی از ضعف و سرگردانی آنان است. چه کسی تا پيش از کودتا تصور آن را می کرد که روزی فرا رسد که سران حاکميت از روز قدس و يا روز ۱۳ آبان وحشت کنند. و يا ازرنگ سبز و فرياد ياحسين و الله اکبر مثل جن از بسم الله بترسند!
آنها هرگز تصور اين را هم نمی کردند که مردم، بويژه اين دختران و پسران جوان از هر فکر و عقيده و سليقه ای دربرابر کودتاگران هم چون تنی واحد برای واژه آزادی متحد شوند!
پيش از کودتا حاکميت برای گردآوری مردم و کشاندن آنان به مراسم قدس، ۱۳ آبان و سالگرد انقلاب همه امکانات خود را به کار می گرفت. اما از کودتا به بعد همه امکانات حاکميت برای ترساندن مردم و جلوگيری از حضور وسيع آنان در اين مراسم به کار گرفته می شود. و اين يعنی آن که سنگرهای مهمی که رژيم برای پاسداری از خود در اين سی ساله ايجاد کرده بود از دست داده است. و حالا نيروی جنبش سبز است که که اين سنگرها را يکی پس از ديگری در اختيار می گيرد.
همه شواهد حاکی از آن اند که مردم تصميم دارند روز۱۳ آبان مجددا در اعتراض به کودتا به خيابانها بيايند. رژيم کودتا با همه وحشی گری هايی که برای خفه کردن جنبش سبز مرتکب شده، نتوانسته است فضای اعتراضی را خاموش و همبستگی ملی جنبش نوين آزاديخواهی را خدشه دار کند.کودتاگران اين بارهم مثل دفعات پيشين مردم را تهديد کرده اند و همه امکانات تبليغی، نظامی و تدارکاتی خود را برای ممانعت از به هم پيوستن مردم و شکل گيری اعتراضات ميليونی بسيج کرده اند. سردار رادان در آخرين بيانيه تهديد آميز خود عليه جنبش سبز، ميرحسين موسوی که مردم را به شرکت در ۱۳ آبان فراخوانده تهديد کرده است. سردار گفته است: “رسما اعلام می کنيم، کسانی که قصد تجمع غيرقانونی دارند وافرادی که مردم و جوانان را با فريب دعوت و تشويق به تجمع غيرقانونی کنند، بايد پاسخگوی اعمالشان باشند”. سردار هنوز نمی داند که شرايط از بيخ و بن عوض شده وکار موسوی همراهی با مردم است و اگراو سکوت هم بکند، باز مردم در ۱۳ آبان برای نشان دادن حضور خود عليه کودتا به خيابانها خواهند آمد.
در آستانه اين حرکت اعتراضی نکاتی را درباره نقاط قوت جنبش سبز و نيز آفاتی که آن را تهديد می کند به اختصار يادآوری می کنم:

نقاط قوت جنبش سبز

جنبش سبز که می شود گفت حاصل تجربه همه جنبش های گوناگون گذشته و نتيجه ۱۵۰ سال تلاش و پيکار روشنفکران و مردم ايران برای استقرار آزادی و عدالت در ايران است به لحاظ ظرفيت پذيرفتن افکار و عقايد و سلايق مختلف در درون خود پديده ای نوين در تاريخ ايران است.
اين جنبش که يک حرکت تاريخی فراطبقاتی است در ورای همه گرايش ها و عقايد سياسی و ايدئولوژيک، مردم را براساس يک حس و درک مشترک که همانا کسب حقوق فردی و سياسی شهروندی است به هم پيوند می دهد.
در هيچ يک از جنبش های فراگير گذشته- و نه جنبش های محدود به لايه روشنفکران- اين حد از رواداری و ظرفيت پذيرش افکار و عقايد مختلف و متضاد وجود نداشته است. شايد بتوان علت اين امر را آگاهی نسل جديد به حقوق شهروندی خود و رنگ باختگی ايدئولوژی ها و عقايد در برابر اهميت حياتی آن دانست.
وحدت مردم و گروههای سياسی در جنبش فراگير ماههای قبل از انقلاب بهمن ۵۷ پيش از آن که برای خواست ايجابی آزادی و حقوق بشر باشد برای خواست سلبی نابودی قدرت سياسی حاکم بود. درآن جنبش وسيع هنوز حقوق فردی و سياسی شهروندی جايگاه امروز را در جامعه پيدا نکرده بود، و ايدئولوژی های مارکسيستی و مذهبی هريک به دنبال مدينه فاضله خود بودند تا در جستجوی استقرار آزادی و حقوق بشر. اما جنبش کنونی کم و بيش نشان داده است که بيش ازهرچيزبه دنبال حقوق فردی و سياسی شهروندی است و در اين راه می تواند از هرکسی به اندازه توان وگرايش و آمادگيش بهره گيرد. مثل دريايی که می تواند از همه بارانها و همه آبها و جويبارهايی که به آن می ريزد بهره مند شود. به اين اعتبارجنبش کنونی را می توان سرآغاز رستاخيز و يا نوزايی ايران معاصر به شمار آورد.

سازمان يابی افقی و نامتمرکز

يکی از نقاط قوت جنبش سبز برای شرايط ويژه ايران عدم اتکاء آن به يک رهبر فرهمند است. اتکاء به رهبر کاريزماتيک و وابسته شدن جنبش به رهنمودها و فرامين روزمره وی در شرايطی که استبداد می تواند رابطه عمودی رهبر و کادرهای رهبری را با بدنه قطع کند و جنبش را دچار سردرگمی و نوميدی نمايد درجه آسيب پذيری آن را افزايش می دهد.
درجنبش سبز بسياری از فعالان نقش چند جانبه عضو فعال، رهبری و رسانه را هم زمان با هم ايفا می کنند و درعين حال از حضور سه رهبر شاخص ميرحسين موسوی، مهدی کروبی، و محمد خاتمی نيز حتی الامکان بهره می گيرند.
اين ايده که هرفعال جنبش سبز می تواند نقش رسانه و رهبری يعنی وظيفه پيدا کردن راههای نوين فعاليت و سازمانيابی را ايفا کند، و هر فرد و يا هسته فعال اين جنبش خود يک ستاد است، پويايی و خلاقيت عظيمی به جنبش سبز می دهد و موجب می شود که از درون آن به سرعت کادرهای جوان مبتکر و سازمانگر زاده شوند.
اين ويژگی ها همراه با خصلت جنبشی اين حرکت و ظرفيت بالای آن در جذب همه گرايش های آزاديخواهانه و جلب حمايت همه مخالفان کودتا حتی ناراضيان درون حکومت، کار سرکوب آن را تقريبا به امری غيرممکن تبديل کرده است.
اگر حکومت کودتا، موسوی و کروبی و خاتمی را هم ترور و يا زندانی کند و رابطه آنان را با مردم قطع کند، بازهم نخواهد توانست اين جنبش را از حرکت بازدارد و چه بسا که واکنش های خلاقانه مردم در برابر زندانی کردن آنها حاکميت را از کرده خود پشيمان سازد.

آفتی که جنبش سبز را تهديد می کنند

به گمان من در شرايط حاضر، جنبش سبز برای آن که هم گسترده و فراگير بماند و هم ناراضيان درون و پيرامون نظام را با خود همراه و يا دست کم بی طرف کند و هرگونه بهانه برای توجيه سرکوب و کشتار را از کودتاگران بستاند بهتر است حتی الامکان به شعارهای حداقلی و درحد کف جنبش اکتفا کند. برخی از اين شعارها مثل نه شرقی نه غربی دولت سبز ملی، مرگ بر ديکتاتور، يا شعارهايی که در جهت استعفای دولت کودتا و پذيرش حق رای داده می شوند حمايت عمومی را به خود جلب می کنند. اما شعارهايی که بطور مستقيم و يا غيرمستقيم خواهان نابودی نظام جمهوری اسلامی می شوند از يکسو نيروهای بينابينی و مردد را از جنبش سبز دور می کند و حتی در برابر آن قرار می دهد و از سوی ديگر زمينه جلب رضايت بدنه سپاه و فرماندهان نظامی را به سرکوب جنبش فراهم می کنند.درعين حال جنبش سبز اين هوشياری را دارد که اصرار برخی از فعالان و هواداران به شعارهای راديکال را درک نمايد و تلاشهای حکومت را برای جدا کردن سردهندگان اين گونه شعارها از جنبش خنثی نمايد. بويژه ان که طرح شعار جمهوری ايرانی نتيجه شکست اسلام سياسی و نابودی جمهوريت به نفع تحجر و خودکامگی دينی در جمهوری اسلامی است و در نهايت نيز راهی جز استقرار جمهوری ايرانی بر اساس جدائی کامل دين از دولت نيست. پس اين تجربه جمهوری اسلامی و ناسازگاری جمهوريت با دولت دينی است که بسياری را به شعار جمهوری ايرانی واداشته است.
اما جنبش دموکراسی خواهی بايد با گام های سنجيده و منطبق با ظرفيت خود حرکت کند و نبايد پيشاپيش به طرح شعارها و خواسته هايی که پس از پيروزی های نخستين، شرايط تحقق آن فراهم می شود، مشغول شود. به سخن ديگر در شطرنج پيچيده سياسی نبايد حرکت آخر را از اول بازی کرد و به دست خود زمينه باخت را فراهم نمود. درروزهای پيش از انقلاب بهمن نيروهای راديکال چپ فدايی و مجاهد شعار نابودی ارتش را سرمی دادند ( ارتش ضد خلقی نابود بايد گردد) که اين شعار زمينه ساز انسجام نيروهای نظامی برای سرکوب بود، اما اکثريت مردم شعار برادر ارتشی چرا برادر کشی را تکرار می کردند و به نظاميان شاخه های گل هديه می کردند که در همراه کردن بدنه نيروهای نظامی با مردم و انزوای فرماندهان طرفدار کشتار و سرکوب بسيار موثر بود. و يا اين که آيت اله خمينی تا مدتها در بيانات خود خواستار نابودی نظام سلطنت نمی شد و حتی چند ماه مانده به انقلاب فقط خواستار خروج شاه از کشور بود(شاه بايد برود).
امروز نيز هرچه شعارها سنجيده تر باشد موجب جذب و جلب بيشتری از مردم می شود و درعين حال همراهی و يا دست کم ترديد نيروهای درون نظام و بدنه نيروهای نظامی را سبب می گردد. که اين قدرت جنبش سبز را بيشتر می کند و شکست ناپذيری آن را در برابر کودتا تضمين می نمايد. جنبش سبز در شرايط کنونی بايد چنان حرکت کند که موجب بسيج حداکثر مردم در اعتراضات و همراهی حداکثر نارضيان حکومتی و نيز نيروهای اپوزيسيون گردد.
حکومت کودتا، رفتنی است، به شرط آن که ما خردمندانه حرکت کنيم. محکم بايستيم و از افراط و تفريط پرهيز کنيم.
روز ۱۳ آبان همه به خيابانها بيائيم. هيچ کدام چه در ايران و چه در خارج از ايران در خانه هامان نمانيم.

۱۱ آبان ۸۸
علی کشتگر

نوشتن دیدگاه

نوشته‌های کهنه »