آرشیو برای منبع گوگل-ریدر
قند شکن
http://schoolmyspaceproxy.com/
http://unblockwebsitesnow.info/
https://ay.woodwindsplus.net/pn/
https://cu.flowersweb.org.ru/pn/
http://www.unblockproxy007.info/
http://unproxm,info
https://twolul,com
https://at.baskinlawoffices.com/pn/
https://au.baskinlawoffice.com/pn/
http://www.proxycarloans.info/
http://forbidden.bytemysite-proxy.info/
چگونه ازعقايد احمقانه بپرهيزيم؟
رتراند آرتورویلیام راسل (زادهٔ ۱۸ می ۱۸۷۲ – درگذشتهٔ ۲ فوریه ۱۹۷۰). ریاضیدان، منطقدان و فیلسوف بریتانیایی بود که آثارش در مورد تحلیل منطقی، فسلفه در قرن بیستم را تحت تاثیر قرار داد. برتراند راسل که موفق به کسب جایزهٔ نوبل نیز شد، در گفتاری کوتاه با عنوان « چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟»، به روشنی به آسیب شناسی آفات تعصب، جزم و جمود، پیشداوری و …. در باورهای آدمی می پردازد.
برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازمیدارد.
اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن میشود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو میتوانست از این باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر میکرد میداند. تصور کردن این که چیزی را میدانید در حالی که در حقیقت آن را نمیدانید، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سیاه را میخورند، چون به من این طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتهاکورکن لذت میبرد، مرتکب چنین اظهار نظری نمیشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هیچکدامشان حتا یک مورد از آنها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد.
اغلب موضوعات از این ساده تر به بوته ی آزمایش درمیآیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روشهایی وجود دارد که میتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر میکنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی میکنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند. اغلب بحثهای بسیار تند آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. شکنجه در الاهیات به کار میرود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید.
یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از جزمیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سالهای زیادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده به سر بردم. فکر میکنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمیتوانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاههایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار میآیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همینطور به نظر میرسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشید، اما هر دو نمیتوانید بر خطا باشند. این طرز فکر زاینده نوعی احتیاط است.
برای کسانی که قدرت تخیل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگوی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتیهای بخار و ماشین آلات را محکوم میکرد، او دوست میداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثا کند. شما ممکن است هرگز این شانس را نداشته باشید که با شخصی دارای چنین عقایدی روبرو شوید، زیرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوریهای جدید موافقند. اما اگر شما میخواهید مطمئن شوید که در موافقت با چنین باور رایجی بر حق هستید، روش مناسب برای امتحان کردن این است که مباحثه ای خیالی را تصور کنید و در نظر بگیرید که اگر گاندی حضور میداشت چه دلایلی را برای نقض نظر دیگران ارائه میداد. من گاهی بر اثر این گونه گفتگوهای خیالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز این، بارها دریافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضی، تعصبات و غرورم رو به کاستی میگذارد.
نسبت به عقایدی که خودستایی شما را ارضاء میکند، محتاط باشید. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قویاً معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد. دلایل زیادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشید میتوانید نشان دهید که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشید میتوانید پاسخ دهید که اکثر جنایتها هم کار مردان است. این پرسش اساساً حل شدنی نیست، اما خودستایی این واقعیت را از دید بسیاری از مردم پنهان میکند. همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملتهاست. ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ثابت کنیم ارزشهایمان مهمترین ارزشهای ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند. دراینجا دوباره انسان معقول میپذیرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطه بشر بودنش باشیم، زیرا ما نمیتوانیم با ذهن غیربشری مباحثه کنیم. تنها راهی که من برای برخورد با این نوع خودبینی بشر سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جزء ناچیزی از حیات سیاره کوچکی در گوشه کوچکی از این جهان است و همانطور که میدانیم در دیگر بخشهای کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگیشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به یک ستاره دریایی است.
منبع: آفتاب نیوز
جمعه ۲۲ آذر ۱۳۸۷
مراسم بزرگداشت سهراب اعرابی در شهر آخن
مراسم بزرگداشت سهراب اعرابی در شهر آخن – آلمان با حضور خانواده وی: عمه ها و عموی سهراب
با سخنرانی کاظم کردوانی، جامعه شناس و پژوهشگر – رضا معينی، مسئول بخش ايران گزارشگران بدون مرز
همراه با هنرنمايی افسانه صادقی، خواننده مطرح ايرانی – موسيقی سنتی ايرانی با تکنوازی تار رامين ظريفيان
تاريخ: يکشنبه ۱۹ ژوئيه – ساعت ۱۵
اين مراسم در شهر مرزی Vaals که در واقع در هلند است برگزار می شود. اين شهر به آخن يک کيلومتر بيشتر فاصله ندارد
تسخیر بانک «سرمایه» توسط احمدی نژاد !
خبر مهمی که در شلوغی دوران انتخابات اتفاق افتاد و متاسفانه خوب به آگاهی مردم نرسید تسخیر بانک سرمایه توسط احمدی نژاد است.احمدینژاد پس از تخریب بانک پارسیان به عنوان بزرگترین بانک خصوصی از نظر سهامدار پس از کش و قوس فراوان با حسینی هاشمی(مدیر عامل سابق بانک سرمایه) از مدیران با سابقه بانکی توانست اصغر ابوالحسنی را که از دوستان وی به شمار می رود به مدیر عاملی بانک سرمایه منصوب کند.
از سوابق ابوالحسنی که فارغ التحصیل دانشگاه امام صادق و از همفکران قدیمی احمدی نژاد و علی احمدی (وزیر آموزش و پرورش فعلی و رییس کل دانشگاه پیام نور سابق) است می توان به مهمترین پست اجرایی او یعنی قائم مقامی و معاونت مالی و اداری و آموزش و سنجش کل دانشگاه پیام نور اشاره کرد. ابوالحسنی در اولین اقدام تنی چند از مدیران بانک سرمایه را از کار برکنار کرده است. دستیابی طیف احمدی نژاد به این ارگان مالی زنگ خطر بزرگی برای سهامداران خرد و سپرده گذاران این بانک محسوب می شود که توصیه شده است مردم سریعا منابع مالی خود را از این بانک خارج نمایند.
منبع گوگل-ریدر
————-
دکتر ابوالحسنی مدیر عامل بانک سرمایه شد.
بنابر گزارش روابط عمومی بانک سرمایه در جلسه معارفه ای که روز یکشنبه مورخ 17/3/ 1388 و با حضور اعضای هیأت مدیره و مدیران بانک تشکیل شد، آقای دکتر اصغر ابوالحسنی به سمت مدیر عامل بانک سرمایه منصوب و معرفی گردید
آقای دکتر ابوالحسنی دارای تحصیلات دکترا در رشته اقتصاد پولی است که هم اکنون ایشان همین رشته را در مقطع دکترا در دانشگاهها تدریس می نمایند. از سوابق کاری ایشان می توان به عضویت در هیأت مدیره بانک صادرات ایران و رئیس بخش اقتصاد اسلامی مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق ( ع ) قائم مقامی و معاونت اداری مالی و آموزش و سنجش کل دانشگاه پیام نور کشور اشاره کرد. همچنین ایشان صاحب چندین کتاب و مقاله در زمینه های پول و ارز و بانکداری و اقتصاد اسلامی می باشند، که از آن جمله می توان « ابزارهای مشتقه اسلامی در بازار پول و سرمایه » را نام برد.
آقای مهدی! فیروزآبادی دروغ می گه! ابراهیم نبوی
محضر مبارک و محترم آقای مهدی امام زمان
اینجانب سید ابراهیم نبوی در راستای نامه سرلشگر فیروزآبادی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح و عضو شورای عالی امنیت ملی مواردی را بعرض می رساند که مبادا آن بزرگوار را فریب دهند. بخصوص در مورد این فیروزآبادی می خواستم به اطلاع برسانم که ایشان دروغ می گوید و اصلا حرف هایشان را باور نکنید، خودتان هم اگر دقت کنید، اول نامه اش این همه از شما و خانواده محترم تعریف کرده و چاپلوسی کرده که گندکاری های دولت احمدی نژاد را بپوشاند، وگرنه یک آدم دویست کیلویی که برای حمل و نقلش تراکتور یا نفربر باید استفاده شود، اصلا کجاش به آدم راستگو می خورد؟
اصلا مهدی جان! شما خودتان بگوئید این آدم می تواند معرفت داشته باشد؟ مگر نمی گویند “اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی” این خرس گنده کجایش شبیه مومنان است؟ نصف بودجه نظامی مملکت فقط برای صبحانه و ناهار و شام این فرمانده کل مصرف می شود. البته خودتان بهتر می دانید، این آقا، با آن هیکل، که یک مشت لات و چاقوکش را فرستاده مردم بیگناه را کتک بزنند، اگر یک روده راست توی شکم گنده اش بود، این همه چاپلوسی می کرد اول نامه اش و به پدران شما و اجدادتان و پهلوی شکسته حضرت زهرا قسم می خورد و قضیه مسمومیت امام حسن و تشنگی امام حسین را مطرح می کرد. یک جوری حرف زده انگار مسمومیت امام حسن و تشنگی امام حسین هم به دست ما صورت گرفته.
آقای مهدی!
اگر می خواهید بفهمید این سردار قطور چقدر دروغگوست فقط نگاه کنید به اینکه در نامه اش نوشته است ” سلام بر نايب بزرگوارت خميني بت شكن” و ” سلام بر امت مسلمان و امت خاص و آزادهات ايرانيان سرافراز” و سلام بر ” مراجع عظام تقليد، روحانيت معزز و خانواده بزرگوار شهيدان و ايثارگران.” آقای مهدی! همه این سلام های این خرس گنده دروغ است. شما که از همان بالاها خودتان در جریان هستید، اولا تمام فامیل آقای خمینی را یا رد صلاحیت کردند، یا هر روز در روزنامه هایشان به آنها فحش می دهند و دامادشان را هم گرفتند الآن زندان است، آن وقت این خرس گنده سلام می کند، چه سلامی! چه علیکی! اگر کسی فامیل شما را زندانی کند، بعد به شما سلام کند، شما نمی زنید توی دهنش؟ در مورد مراجع هم دروغ می گوید، اینجوری می گوید که سرتان را گول بمالد، فکر کنید اوضاع خیلی خوب است و بیایید شما را هم مثل آقای منتظری و صانعی و چند نفر دیگر از مراجع تقلید بندازند توی یک خانه و حصرتان کنند و یکهو دیدید از خودتان هم مرتضوی اعتراف گرفت. اصلا حرف این خرس گنده را باور نکنید. در مورد روحانیت هم دروغ می گوید مثل چی! ابطحی بیچاره را که می شناسید، همان که وبلاگ می نوشت، او را گرفتند و زندانی کردند، کلی از روحانیون را زندانی کردند، بعضی ها را خلع لباس هم کردند. تو رو خدا گول اینها را نخورید، من مطمئنم به شما هم گفته اند مهدی بیا مهدی بیا که به محض اینکه آمدید توی همان فرودگاه پاسپورت تان را بگیرند و یا یک راست ببرند زندان. راستی شما که پاسپورت هم ندارید، دردسرتان دوبرابر است.
آقای مهدی جان!
این فیروزآبادی چاپلوس از قول حضرت علی، جد شما برداشته نوشته که ” به خدا سوگند كه از انتساب هيچ منكري به من خودداري ننمودند و در رفتار ميان من و خود رعايت انصاف نكردند ايشان حقي را طلب ميكنند كه خود آن را واگذاشتند و خوني را ميخواهند كه خود آن را ريخته اند ” یعنی چی؟ فکر می کنید این سردار دویست کیلویی چه قصدی از این حرف داشته؟ همه اش می خواهد بگوید که نیروهایش مردم مسلمان را نزدند و نکشتند و دستگیر نکردند و شکنجه ندادند. در حالی که فیلم ها و عکس هایش همه موجود است، شما یک سری که تشریف بیاورید به یوتیوب یا فیس بوک و حتی بی بی سی یا هر جای دیگر، همه فیلم های لشگریان اینا هست که چطور مردم را کتک می زنند و جلوی دوربین آنها را می کشند و زندانی می کنند و بیست نفر را کشتند و هزار نفر را زندانی کردند. آقای مهدی! الآن دیگر حتما خودتان در جریان ندا خانوم هستید، آن بیچاره اصلا توی تظاهرات هم نبود. یک پسری به اسم سهراب اعرابی را هم کشتند و تازه جسدش را هم نمی خواستند به خانواده اش بدهند. این مردک خرس گنده برای شما نامه نوشته که یعنی ما این کارها را نکردیم. جرات دارد جلوی ما این حرف ها را بزند تا همه فیلمهایش را نشان بدهیم. همه دنیا دیده اند و تازه اسم مملکت را هم به اسم شما گذاشته اند مملکت امام زمان که آبروی تان را ببرند. خواهشا حرف های اینها را باور نکنید که می دانم عمرا نمی کنید.
آقای مهدی!
این ها توطئه است. برداشته برای شما نامه نوشته که ” او خواهد آمد( منظورش شما هستید)، ظلم و ظالمان را درهم ميكوبد، داد مظلومان را ميگيرد، عدل و داد بر پا ميكند و جهان را آباد ميكند، پس آگاهانه منتظرش باش.” یعنی چی؟ غیر از این است که دارد در باغ سبز نشان می دهد که شما بیایید و شما را هم به عنوان عامل اغتشاش بگیرند؟ خودتان بگوئید اگر شما اینجا بودید و رای می دادید به آقای میرحسین موسوی و بعد می دیدید احمدی نژاد انتخاب شده و می دیدید چنان تقلبشان واضح است که انگار اصراری هم نداشته اند مردم باور کنند، ساکت می نشستید؟ البته من نمی خواهم تحریک تان کنم که شما هم وارد درگیری شوید، مردم خودشان حواس شان هست، ولی بخدا اگر شما هم بودید می رفتید توی خیابان و یک شال سبز هم می انداختید دور گردن تان و شعار می دادید. آقای مهدی عزیز! مردم می روند روی پشت بام و می گویند الله اکبر، عرق که نمی خورند، ورق که بازی نمی کنند، الله اکبر می گویند، بعد نیروهای تحت امر همین مردک خرس گنده ” اندرون از طعام هی پرکن” اخطار می کنند که نگوئید الله اکبر. الله اکبر گفتن هم جرم است؟ همان کاری که با فامیل خودتان می کردند، اینها هم دارند با مردم می کنند، و بعد نامه هم می نویسند که کی بود کی بود من نبودم. ببخشید شوخی کردم، ولی مردم اینطوری می گویند.
آقای مهدی عزیز!
ببخشید که پسرخاله شدیم و اینجوری صمیمانه خطاب تان می کنم، ولی به هر حال ما یک جورهایی آشنائیت داریم. بخاطر همین هم هست که نگران تان هستم. این سردار فیروزآبادی در نامه اش برای شما نوشته است: ” روزگار نوجواناني و آغاز جوانيام در سپيده روزگار سپري شد، تا آن كه انقلاب شد. من و همه كسانم به ميدان آمديم. اگر چه عاشورايي ديگر به پا شد، اما ملت ايران نگذارد حسين تنها بماند. هزينه داديم. برادران و خواهرانم را به زندان افكندند. پدران و مادران و برادران و خواهرانم را در ميدان ژاله كشتند.” در این مورد، اگر چه فکر می کنم در جریان باشید، ولی این سردار دروغگو همه این حرف ها را گفته که شما متوجه نشوید که وقتی احمدی نژاد و همین خرس گنده تقلب کردند، مردم دقیقا همان کاری را کردند که این آقا می گوید در انقلاب صورت گرفته، یعنی روز سی خرداد 1388 مردم تهران و همه کسان شان به خیابان آمدند، عاشورایی دیگر بپا شد، منتهی این دفعه شمر و یزیدش همین محمود و سردارش بودند، مردم هزینه دادند، نیروهای ضد شورش هم همین چند روز قبل خواهران و برادران ما را زندانی کردند، و مردم را در میدان توحید و خیابان امیر آباد و میدان آزادی کشتند. لامروت ها لااقل اگر زمان شاه مردم کشته شده بودند، می گفتند مردم در میدان کندی( توحید) و آیزنهاور( آزادی) کشته شدند، اینها به اسم توحید و آزادی مردم را می زنند و می کشند.
آقای مهدی جان!
این آقا در نامه اش به شما نوشته است که ” در زمان شاه به فيضيه و دانشگاه حمله كردند.” یک جوری حرف زده انگار خودشان دانشگاه را گلباران کردند، به خدای احد و واحد، به دست بریده آقای ابوالفضل همین سردار فیروزآبادی و نیروهای تحت امرش هزار بار بدتر از گارد شاه به کوی دانشگاه حمله کردند و دانشجویان را کشتند و خوابگاه را درب و داغان کردند. شاه اگر حمله کرده بود به دانشگاه حمله کرد، اینها زمان خواب به خوابگاه دانشگاه حمله کردند. اگر هم باور نمی کنید، که می دانم می کنید، همه عکس ها و فیلم ها و اسم دستگیر شده ها و کشته ها موجود است.
آقای مهدی عزیز!
سردار فیروز آبادی از آن شکم گنده اش که مانع دیدن نوک پایش می شود، خجالت نمی کشد که برای شما نوشته است ” بسيجي يعني عاشق و عارف و شاهد. يعني حسيني، علوي، زهرائي، يعني آحاد ملت ولايي ايران.” بخدا این حرف ها دروغ است، عاشق و عارف کجا بود؟ آخر شما خودتان بگوئید اولا عارف معنی دارد، صد تاشان مثل اویس قرنی، حسن بصری، فضیل عیاض، بایزید بسطامی و دهها عارف دیگر که احتمالا وقتی بیتوته می کردند، آنها را دیدید، طرفدار عرفان و درویش و اهل حق بودند، اولا که اینها هرچی درویش و اهل حق بود زدند و زندانی کردند و مسجدشان را بستند. این یک دروغ، یکی دیگر هم اینکه بسیجی اگر عاشق و عارف و شاهد بود، چماق و گاز اشک آور و قمه و زنجیر دستش می گرفت و زن و بچه مردم را کتک می زد؟ فقط اسم مستعارشان در بازجویی ها حسینی و علوی و زهرائی باشد، ولی اینها دلیل نمی شود که بچه مردم را به اسم سهراب اعرابی(خودتان چک کنید متوجه می شوید) بکشند و یا سعید حجاریان را که مثل جدتان زین العابدین بیمار بود، به اسارت بردند و انداختند سلول انفرادی. جان مادرتان! شمر و یزید با یک بیمار این کارهایی را که اینها با حجاریان کردند، کرده بود؟ تازه! یک چیز دیگر که به نظرم خودتان باید یک جوری تکذیبش کنید، این است که اینها اسم هرچی مامور اطلاعات و کتک بزن و جاسوس است، گذاشتند سربازان گمنام امام زمان، منظورشان شما هستید، شما راضی هستید اینها از اسم شما سوء استفاده کنند. من می دانم فعلا در غیبت هستید و دارید از دست اینها حرص می خورید، ولی خودتان یک کاری بکنید.
آقای مهدی عزیز!
در هر حال این ها حرف هایی بود که باید خدمت تان عرض می کردم. این ها به اسم شما می روند دعا می خوانند در نیویورک که هر سال یک مشت اره و عوره شمسی کوره را ببرند سفر، بعد هم آقای احمدی نژادشان ادعا کرده که هاله نور دور سرش است. یک نفر از معاونانش هم گفته که اگر پیامبری می خواست بیاید، شبیه احمدی نژاد بود. من نمی خواهم دعوا راه بیندازم، ولی خود شما الآن بخواهید تشریف بیاورید، که به نظر من اصلا تا اینها هستند این کار را نکنید، حاضرید شبیه این مردکی که لباس پوشیدنش را بلد نیست، مثل دلقک ها هر جا می رود ادا درمی آورد، کفشش را درست نمی پوشد، کاپشن تنش می کند، مثل لات های چاله میدان حرف می زند، رفتار کنید؟ اصلا کدام پیغمبری در تاریخ 140 کیلو اضافه وزن داشت که این مردک خرس گنده دارد؟ پیغمبر که خودشان گفتند عطر خوب است، این محمود را یک ماه باید بیندازند توی وایتکس و با سیم ظرفشویی و رخشا بشورند که تمیز بشود. پیغمبر این جوری می شود؟ خودتان بگوئید، اگر کسی گفت من هاله نور دور سرم هست، نباید چهار تا زد توی سرش که دیگر چنین غلطی نکند؟
آقای مهدی عزیز!
این سردار عظیم الجثه در نامه اش یک مشت دروغ در مورد درگیری های اخیر نوشته می خواهد شما را سرکار بگذارد، فکر می کند شما هم هر روز فقط شبکه های تلویزیون جمهوری اسلامی نگاه می کنید و می خواهد سرتان را گول بمالد، ایشان نوشته است ” در 30 خرداد آشوبگران و منافقان با چهرهاي جديد كه چندان هم بي ارتباط با منافقان سابق نيستند، بر ملت يورش آوردند. زخم تركشهاي جنگ تحميلي و جاي گلولههاي منافقان و از خدا بي خبران ديروز را اين بار در كوچه و بازار و تن بسيجيان و نيروهاي انتظامي – اين حافظان امنيت مردم با قمه و ضربات سنگ و شعلههاي آتش، گشودند به پاي مصنوعي و سينه خسته جانبازان و حتي بانوان و كودكان رهگذر هم رحم نكردند و منافقانه سلاح اهدايي امريكا و اسرائيل و انگليس را به سوي مردم شليك كردند، تا به خيال خام خود با كمك رسانههاي بيگانه ناجا و بسيج را متهم كنند.” ببینید چه دروغی می گویند، تمام عکس هایش هست، تمام فیلم هایش هم هست، خودتان یک سری تشریف بیاورید یوتیوب و فیس بوک تا همه را ببینید، حتی عکس بسیجی که شلیک کرده و مردم را کشته با اسم و مشخصات همه چیز معلوم است. این سردار فکر کرده شما همین نامه را قاب می کنید و می شود نامه اعمالش، بعدا هم صد تا فیلم اعتراف برایتان می خواهد بفرستد که اینها منافق بودند. از سر تا تهش دروغ است. منافقین کجا بودند؟ منافقین که الآن با وزارت اطلاعات دارند حال و حول می کنند و اصلا صداشان درنمی آید، ملت بودند، کلی زن و مرد و بسیجی جبهه رفته بود که کتک خورد، نه بسیجی تقلبی که بیست سالش است و ادعا می کند فرمانده جنگ بوده، حالا جنگ بیست سال است تمام شده. ببینید، تو را به خدا حواس تان باشد، جنگ سال 1368 تمام شد، اگر یکهو یکی آمد و پانزده سالش بود و گفت من جبهه رفته ام باور نکنید ها! اگر یک بچه هفت ساله آوردند و گفتند این فرزند شهید است باور نکنید، مگر می شود یک همسر شهید چهارده سال حامله باشد؟ نه ماه، نه، فوقش ده ماه. سر خدا و شما را که نمی شود کلاه گذاشت.
آقای مهدی عزیز!
من دیگر زیاد وقت تان را نمی گیرم، فقط آخرین نکته که ایشان گفته است که نیروهای حافظ امنیت هیچ سلاحی نداشتند، دروغ به این گندگی می شود، آقای بسیجی با یک مسلسل جلوی دوربین شلیک کرده و یکی را کشته است، اسمش هم معلوم است، حالا ما آدم فروشی نمی کنیم، ولی خودتان اگر از دفتر بپرسید همه مشخصاتش را می دهند، تمام خیابان پر بود از بسیجی و لباس شخصی و لات و چاقوکش تحت امر سردار خرس گنده، همه شان هم کلت و قمه و همه جور اسلحه داشتند. آقای مهدی! من این حرف ها را زدم برای اینکه فردا پانشوید بیایید این طرف ها، این ها به هیچ کس رحم نمی کنند، هی می گویند منتظریم منتظریم و بعد ترانه های مهستی و هایده را تغییر می دهند و برای شما می خوانند، انگار شکوفه نو است نه مهدیه تهران. در هر حال من فقط قصدم رساندن این پیام به شما بود، چون نخواستم توی فامیلی و خانواده بعدا بگویند که نبوی می دانست و نگفت. امیدوارم موفق باشید و اصلا به حرف اینها گوش ندهید، همه شان دروغگو هستند، یکی از یکی بدتر. بقول آن آقا احمدی نژاد از فیروزآبادی بدتر، فیروز آبادی از ثمره بدتر هاشمی از هاشمی بدتر مشائی، و از همه بدتر آن الهام که البته شما کاریش نکنید چون خداوند او را زده و یکی نصیبش کرده که تا زنده هست فقط زجر بکشد. قربتون برم .
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
سید ابراهیم نبوی
21 تیرماه
خود کرده را تدبیر نیست
http://ourperspective.wordpress.com/2009/07/13/nameh-3/
دوست عزیز و حزباللهی من سلام،
خودتان مقصر بودید. پرسیده بودی «چرا اینگونه شلوغ پلوغ شد که شد»، بار دیگر عرض میکنم خودتان مقصر بودید. معمولا من هیچ چیز را با قطعیت بیان نمیکنم ولی اینبار به تو دوست خوب خودم میگویم شک نکن که خودتان مقصر بودید. سی سال تمام برای چیزی بنام «انقلاب» قداست و والائی قائل شدید و آن را به همین نحو به مردم عرضه کردید. ببین دوست من، «انقلاب» یک زلزله همگانی است در جامعه. میآید و میرود (خوب یا بد، درست یا نادرست، به حق یا ناحق) بعد باید ثبات بیاید و فراموشی و آرامش خاطر. شما اما سی سال این زلزله اجتماعی را در میان جامعه زنده نگاه داشتید. جامعه ما سی سال یک جامعه «انقلابی» بود. به همراه این مفهوم شما «قداست» را هم به انقلاب مان در سال ۱۳۵۷ اضافه کردید. برای سی سال هرکجا نامی از انقلاب آن روزگار بود «قداست» چند کلمه قبل یا بعد آن حضور داشت. این شد که در ضمیر مردم «انقلاب» و «قداست» همراه شدند.
در عین حال شما دوست خوب و محترم من در این سی سال مفهوم «قانون» و «راه حلهای قانونی» را نه تنها در جامعه جا نیانداختی بلکه آن را از بین بردی و کمارزش جلوه دادی. هرکجا که نیاز به حرکت با جامعه جهانی از راه قانون بود زیر آن زدید (به حق یا ناحق آن کار ندارم) و حرکت نکردن مطابق قانون در عرصه جهانی را یک «مزیت» و یک «راهکار» برای خود دانستید. هر وقت که صحبت از مسیرهای قانونی برای حل مشکلاتی مثل مناقشه اعراب و اسرائیل بود شما دوست نازنین من آمدید و به مردم گفتید که حرکت بر اساس مذاکره و معیارهای قانونی جهان بهضرر مظلوم (=اعراب) تمام خواهد شد. بگذریم که سه چهار قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل علیه ما را نیز «ورق پاره» خواندید. در میان اذهان عمومی مردم ما اینگونه جا انداختید که «قانون»ی در جهان خارج ما وجود ندارد و اگر هم دارد قانون ظالم و مظلوم است و قانون جنگل. حتی اگر هم چنین است نباید اینگونه عریان و صریح آن را به مردم عرضه کنید.
و اما در پرده داخلی این نمایش هم چندان خوب ظاهر نشدید. بگذریم که در قانون اساسی ما تقریبا نیامده که مردم اگر از عملکرد نمایندگان خود در حین انجام وظیفه آنان ناراضی هستند چگونه و با چه ابزارهائی میتوانند این نارضایتی را به نمایندگان خود منتقل کنند و اصولا سیستم نظارتی مردم بر کار حکومت چگونه باید باشد در یک حکومت «جمهوری». بگذریم از این که موضوع بحث ما نیست. مسئله آنجا شکل زشتی به خود میگیرد که مردم ما در این سی سال ندیدند که در درون مملکت «قانون»ی به نفع ایشان عمل کند. مثلا ندیدند که فلان روستائی از پشت کوه آمده توانسته باشد از طریق یک دعوی حقوقی با مثلا سازمان مراتع و جنگلداری در افتاده باشد و بعد پیروز از میدان خارج شده باشد. ندیدند که یک مصرفکننده معمولی پیکان یا پژو بتواند در دادگاه عادل گوش مسئولان ایران خودرو را بپیچاند بخاطر کیفیت پائین محصولات آن شرکت. ندیدند که یک شهروند عادی میتواند علیه مثلا فلان وزیر یا بالاتر اقامه دعوی کند و ریز قضایای دادگاه و دادرسی به اطلاع مردم برسد و در نهایت وزیر مربوطه یا دستگاه زیر نظر وی توبیخ شود.
میخواهم بگویم حتی برای «نمایش» خیمهشب بازی هم یک نمونه اینگونه نداشتهایم در این سی سال. یک نمونه عمومی از دادخواهی یک شهروند عادی کشور علیه یکی از کسانی که قدرت را در دست داشتهاند نداشتهایم. یک نمونه که چشمها را خیره کند و توجهها را به خود جلب کند نبوده. دادگاه رفیقدوست و بنیاد مستضعفان و یا دادگاه کرباسچی و شهرداری تهران هم نمونههائی بود از حسابکشی یک سیستم از سیستم دیگری (به خوب و بدش کار ندارم). در این سی سال (و احتمالا خیلی قبلتر آن) «فرد» نتوانسته با ابزار «قانون» حقش را از قدرتمندان سیاسی یا اقتصادی جامعه بگیرد. حتی بعنوان یک نمایش، حتی با سناریوای از پیش تعیین شده. این است که روی کردن به «قانون» در این سی سال از طرف شما دوستانی که قدرت کشور را به دست داشتند در داخل جامعه ما جا نیافتاد. نهایتش این بود که تقی از نقی بر سر یک ملک و کاربری آن و جعل سند شکایت داشت و باید پلههای دادگستری را گز میکرد بمدت چند سال تا آیا به نتیجه برسد یا نرسد. هر وقت شکایتی از نهاد قدرت بوده دست آخر به چیزی مثل محکوم شدن سرباز وظیفهای به دزدیدن یک ریشتراش در حادثه ۱۸ تیر ده سال پیش تمام شده.
این است که نه در سیاست خارجی «قانون» برای مردم ما چیز مقدس و قابل احترامی بوده و نه در داخل کشور «قانون» چیز بدردبخوری بنظر میآمده. در این میان اما «انقلاب» و «شلوغ پلوغی» همواره «مقدس» بود. به همه اینها اضافه کن اینکه همیشه و از سر هر منبر و گلدسته و تریبونی «مقابله» فیزیکی «مظلوم» و «ظالم» توصیه و تجویز میشد به مدت سی سال. مفهوم «جنگ با ظالم» هیچگاه این امکان را به مردم نداد که بیاندیشند که ممکن است بتوان با ظالم «مذاکره» هم کرد. «توافق با ظالم» چیزی بود در حد خیانت به همه امور مقدس. در این سی سال یک نوع تقابل ظالم و مظلوم به مردم یاد داده شد و آن هم راه فیزیکی آن بود. گرفتن یقه و کتک زدن همدیگر.
همه آنچه که در بالا گفتم را دوست عزیز و حزباللهی من با هم جمع کن و ببین اگر کسی (به حق یا ناحق، درست یا نادرست) مدعی این باشد که رای او به حساب نیامده یا دزدیده شده تنها چه راهی پیش پایش میماند. نباید برای چیزی بنام «انقلاب» یک طول عمر سی ساله یا بیشتر تعریف میکردید. نباید «قداست» را به انقلاب گره میزدید. نباید «قانون» را از روابط اجتماعی بیرون میراندید. نباید «برخورد فیزیکی» برای گرفتن حق را در جامعه ترویج میکردید. همه اینها را کردید و شد آنچه نباید بشود و شکست حرمتی که نباید میشکست و از بام افتاد آنچه نمیبایستی میافتاد. دوست نازنین حزباللهی من، کمی به گذشته خود بنگرید و سعی در تغییر رفتار خود برای آینده کنید. هر جامعهای که باشد نیاز به «آرامش» و «قانون» و «گفتگو» دارد. اینها را به جامعه ندادید و اکنون وقت درو آنچه است که بذرش را در زمین پاشیدهاید.
خداوند در این هرج و مرج به شما که آنطرف قضیه هستید و به ما که اینطرف معرکه هستیم رحم کند و هر دو گروه را به راه راست هدایت نماید. آمین.
با تقدیم احترام
محمد
خبر خوب هفته: بازگشایی فروشگاه موسیقی بتهوون پس از دو سال
بتهوون تازه، در ابتدای خیابان سنایی در کریمخان دکور خیلی خوبی دارد. آنقدر خوب که باید پنجشنبه ۲۵ تیر در افتتاحیه اش بیایید تا خودتان ببینید.دو طبقه فروشگاه محصولات موسیقی آن هم در کنار پاتوق فرهنگی خیابان کریمخان، در جوار نشر چشمه و ثالث و نزدیک خانه هنرمندان اتفاق خوبی ست.
بچه های بتهوون این روزها مشغول چیدن سی دیها در قفسه های عجیب و غریب هستند. از شما دعوت می کنم پنجشنبه بیایید مراسم بازگشایی فروشگاه بتهوون.
وعده دیدار ما: پنجشنبه، ۲۵ تیر ساعت ۱۶ تا ۲۲
آدرس: خیابان کریمخان، خیابان سنایی، نبش کوچه اعرابی، پلاک ۲۳.
منبع عکس:http://culture-music.net/events.php?id=215
چینی اگر عیب تو بنمود راست! – باران در دهان نيمه باز
در علم آمار هرچقدر تعداد نمونه های آزمایش شونده بیشتر باشند احتمال خطا کمتر است و نتیجه اطمینانبخشتر. کدام ملت پرنفوستر از چینیها هستند؟ حکومت و مردم چین آیینهی خوبی هستند در برابر ما که بدانیم اگر راه آنها را برویم به سرنوشت آنها دچار خواهیم شد. شاید بد نباشد همهی ما نگاه گذرایی داشته باشیم به مشهورترین آزمون سیاست چینی: انقلاب فرهنگی!
مائو در سال ۱۹۶۶ انقلاب فرهنگی چین را که بزرگترین و اساسیترین کشمکش قدرت در حزب کمونیست چین بود به رهبری همسرش جیانگ چین برپا کرد و ارتشی به نام گاردهای سرخ را برای حمایت از مائو از دانشجویان و دانشآموزان بر پا کرد. چهرههای میانه رو حزب اخراج شدند. در سال ۱۹۶۸ مائو نام مرد برتر چین را از آن خود کرد…
از سال ۱۹۵۶، حزب کمونیست چین به دلیل فقدان تجربه کافی در جریان رهبری اقتصادی و نوسازی چین اشتباهاتی مرتکب شد. در قحطی چهار سالهٔ ۱۹۵۸ الی ۱۹۶۱ طی به اصطلاح جهش بزرگ به پیش ۳۸ میلیون انسان تلف شدند. رژیم مائو در آن سالها محصولات زراعی کشور را مصادره کرده و آنها را به اروپای شرقی که زیر کنترل کمونیستها بود در برابر دریافت جنگ افزار و حمایت سیاسی صادر میکرد. مواد غذایی و پول همچنین برای حمایت از نهضتهای ضد استعماری و کمونیستی به آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین ارسال میشد.
انقلاب فرهنگی در واقع برای تصفیهٔ دیگر مسئولین حزب کمونیست طراحی شده بود تا حزب مرعوب شده و رهبری مائو تضمین شود. در واقع مائو آن رویداد را به عنوان یک «تصفیهٔ بزرگ» به شمار آورد. اهداف اصلی او آن رهبران حزبی بودند که فکر میکردند تلاشهای مائو در اشتراکی کردن و صنعتی کردن در جهش بزرگ به جلو یک فاجعه بودهاست.
گاردهای سرخ نیروهای بسیج شبه نظامی بودند متشکل از دانش آموزان و دانشجویان تندرو که در سال۱۹۶۶ با حمایت مائو رسمیت یافتند. جیانگ چین همسر مائو و رهبر باند چهار نفره از این نیروها بهره برد و دستور داد در صورت لزوم، آنها جایگزین ارتش شوند.
مائو و همسرش جیانگ چین حزب کمونیست چین را از وجود هزاران تن از مقامات این حزب از جمله جانشین احتمالی او لیو شائوچی و تنگ شیائوپنگ کسی که بعدا بالاترین مقام رهبری را عهده دار شد پاکسازی کردند.
تصویر صورت مائو بر هر مقالهای در روزنامهٔ People’s Daily نقش بست و نیمرخی از سر او آرمی را زینت داد که همه باید آن را به لباس خود میداشتند. از «آثار منتخب» مائو و چهرهپردازی معروف او تعدادی به چاپ رسید که از جمعیت کشور چین هم بسیار بیشتر بود (۲/۱ میلیارد). نزدیک به ۸/۴ میلیارد آرم از سر مائو ساخته شد، یعنی به ازاء هر چینی شش عدد. هر چینی نسخهای از «کتاب سرخ کوچک» که نقل قولهایی از مائو بود را در یافت کرد و آن کتاب میبایست در تمامی مراسم عمومی همراه آنها باشد…
گاردهای سرخ با بیرحمی شروع به پاکسازی دگراندیشان کردند. هزاران بنای تاریخی با خاک یکسان و اقلیتهای قومی و مذهبی از جمله مسلمانان سرکوب شدند.
تعرض گاردهای سرخ تا اواسط سال ۱۹۶۸ ادامه داشت. درگیری داخلی گاردهای سرخ از یکسو و بیم کودتای ارتشی از سوی دیگر سبب شد تا مائو بعد از این که فرمانده ارتش لین پیائو متهم به کودتا و کشته شد پایان انقلاب فرهنگی را اعلام کند.
در آوریل ۱۹۷۳ تنگ شیائوپنگ، از قربانیان انقلاب فرهنگی، با موافقت چوئن لای به معاونت نخست وزیری انتخاب شد. باند چهار نفره به رهبری چیانگ چینگ همسر مائو از این تحولات راضی نبود، آنها رقیب اصلی خود را چوئن لای، نخست وزیر چین میدانستند.
با مرگ مائو در ماه سپتامبر ۱۹۷۶ باند چهار نفره تضیعف شد. آنها در ماه اکتبر ۱۹۷۶ دستگیر شدند و بدین ترتیب انقلاب فرهنگی خاتمه یافت. ثمره انقلاب فرهنگی، خشونت و کشتار و تخریب اقتصادی چین بود.
حزب کمونیست در سال ۱۹۸۱ رسما از انقلاب فرهنگی تبری جست و به اشتباهات مائو اذعان کرد.(1)
اگر تا اینجا حکومت چین به نظرتان خیلی جالب آمده؛ بد نیست به هم نگاهی هم داشته باشیم به خلقیات مردم چین که باعث میشد چنین حاکمانی بر آنها حکومت کنند. شاید آنها هم به نظرتان جالب بیایند:
“نانکینگ” عنوان کتاب معروفی ست به قلم آیریس چانگ که ابعاد جنایات ژاپن را در حمله به کشور چین شرح میدهد…سطر سطر این کتاب مو به تن آدم راست میکند. به روایتی ژاپنی ها پس از فتح نانکینگ به خاطر محدود بودن منابع آذوقه شان سیصد هزار نفر از ساکنان نانکینگ و اسرای چینی را قتل عام کردند و میلیونها نفر را مورد تجاوزهای دسته جمعی قرار دادند…ژاپنی ها برای کشتار مردم شهر با توجه به محدود بودن نفراتشان از شیوه های ابداعی عجیب و غریب و تکان دهنده ای استفاده میکردند …چیزی که از همه عجیب تر و قابل تامل تراست این که هیچکدام از قربانیان چینی چه در مرحله اسارت و چه در مرحله اعدامهای دسته جمعی از خود مقاومتی نشان نمیدادند…هیچ میل به همدلی و اراده به یکی شدن و اتحاد در آنها برای مقاومت در برابر این دشمن متجاوز و خشن وجود نداشت…انگار همه شان مسخ شده بودند…در جایی از کتاب چند خطی از یاد داشتهای یک سرباز ژاپنی در زمان اشغال نانکینگ نقل میشود که به وضوح این روحیه چینیها را که باعث قتل عام گسترده شان شد نقل می کند:
” شگفت آور و حتی رقت بار آن بود که میدیدم چینی ها هرجا تکه ای پارچه سفید پیدا میکردند آن را سر چوبی گره میزدند و به سوی اسارتگاه میرفتند. با خود میگفتم با قدرت جنگیدنی که اینها داشتند چرا از خود کوچکترین مقاومتی نشان ندادند…با این که ما دو گردان در اختیار داشتیم و ان هفت هزار چینی را هم خلع سلاح کرده بودیم باز اگر دست به شورش میزدند میتوانستند همه ما را نابود کنند…
…گله گله راه میپیمودند، مثل مورچه هایی که روی زمین میخزند. به یک مشت آدم بی همه چیز شباهت داشتند و حماقت از ریختشان می بارید…”(2)
——————–
1 – به نقل از ویکیپدیا تاکیدها از من است.
2 - این قسمت را از وبلاگ شراگیم نقل کرده ام.
http://www.debsh.com/archives/2009/07/13/003325.html
از آن مروه تا این مروه – ایمــــایان
1. چندسال پیش مروه کاواکچی با حجاب به پارلمان ترکیه وارد شد که به محض ورود با اعتراض نمایندگان لائیک که حضور او را در مجلس منافی با لائیسیتهی نظام سیاسی ترکیه میدانستند روبهرو شد. تابعیّت دوگانهی آمریکا و ترکیهی او دستاویزی شد برای اخراج او از پارلمان. برخی زنان ایرانی چون فائزه هاشمی و مرضیه وحید دستجردی در دفاع از او نامه نوشتند و راهپیمایی راه انداختند ولی او در واکنشی نامنتظر گفت که دوست ندارد در کشوری که حجاب در آن اجباری است و زنان حقّ انتخاب ندارند از او و گزینش آزادانهی حجاب دفاع شود.
۲. مروه شربینی پس از شکایت به دادگاهی در آلمان به خاطر اینکه یک آلمانی روسیالاصل به دلیل حجابش وی را تروریست خوانده بود، در صحن دادگاه به دست او به طرزی وحشیانه به قتل رسید. در حالیکه عمل انجام شده به وسیلهی فردی عادی و دربارهی شهروندی غیرایرانی است و صدراعظم آلمان هم پیام تسلیت به مصر داده و عمل وی را نکوهیده، ایران سفیر آلمان در ایران را احضار میکند و بسیجیان برای وی تشییع جنازهی نمادین برگزار میکنند. پدر مروه در مصاحبهای اعلام میکند که از ملاقات با وکیل گروههای تندرو مصری خودداری کرده و نمیخواهد که خون دخترش آلت دست افراطگرایان شود.
۳. اسلامگرایان ترک از ده سال پیش تا کنون قدم به قدم جلو رفتهاند؛ از فراز انواع موانع گذشتهاند و مناصب دولتی را یکی پس از دیگری به تصرّف درآوردهاند. ترکیه به ریاست سازمان کنفرانس اسلامی رسید و در داخل نیز توانست بسیاری از قوانین را به سود اسلامگرایان کشور خود اصلاح کند و هماکنون بلندترین صدا را در اعتراض به برخورد خشن دولت چین با شهروندان مسلمانش دارد ولی ما از دولت خاتمی و احترام بینالمللی که نثار او میشد، از سال گفتوگوی تمدّنها به نفی قتل عامهای هولناک بشری رسیدیم. ایران روز به روز منزویتر شده و احتمالاً و شوربختانه باز هم خواهد شد. اعتراض شخصی به برخورد جهتدارانهی پارلمان ترکیه، به احضار ناموجّه سفیر آلمان به خاطر خطای یک شهروند آن کشور در مورد شهروندی دیگر رسیده است. در بارهی کشتار چین امّا دریغ از یک بیانیّهی خشک و خالی از سوی مجلس یا دولت. دوستان ترک ما ده سال بزرگتر شدهاند و ما ده سال کوچکتر شدهایم.
http://imayan.blogsky.com/1388/04/21/post-896/
حضور در سیاست جهانی با کدام اصول؟ عباس عبدي
اين يادداشت درنقد نگاه دوگانه دولت درسياست خارجي است كه چوب اين دوگانگي را مردم خواهند خورد و در روزنامه اعتماد ملي (20-4-88) چاپ شده است.
آن طور که مقامات اجرایی کشور برآمده از انتخابات گفتهاند، نتایج اعلانی در 22 خرداد، سرمنشأ تحولات عظیم جهانی هم خواهد بود، از این رو بیش از پیش خود را برای مدیریت فعال جهانی آماده میکنند چرا که ساختن ایران را در گرو مشارکت در مدیریت بینالمللی میدانند.
برای چنین مشارکتی و تعامل یا تقابل با نظام بینالمللی، باید اصول راهنمای سیاست خارجی خود را نیز اعلان کرد. برای مثال مهمترین اصلی که سیاست خارجی باید بر محور آن بچرخد چیست؟ منافع ملی یا دفاع از مسلمانان؟ روشن است که در مواردي متعددي میان این دو اصل تعارضي نیست، اما موارد زیادی هم پیش میآید که نمیتوان میان این دو اصل سازش برقرار کرد و لزوماً باید یکی را بر دیگری ترجیح داد در اين صورت اصلي كه ترجيح داده مي شود كدام است؟.
در تجربه دو دهه گذشته ایران با مواردی از اين تعارض مواجه میشویم. ایران در قضایای بوسنی و هرزگوین و دیگر مناطق مسلماننشین بالکان به شکل کاملاً فعالی وارد عمل شد و از مسلمانان آنجا در برابر صربها و دیگر اقوام و مذاهب دفاع کرد. این سیاست ایران هم به لحاظ مالی و هم نیروی انسانی و حتی نظامی و هم تبلیغاتی در حد وسیع و گستردهای اجرا مي شد. در مقابل، همزمان در برابر اتفاقات و جنايات رخ داده در چچن سکوت شد، در حالی که ظلم و ستمی که بر مردم چچن وارد میشد به دلایلی كمتر از آن چیزی نبود که بر مسلمانان بالکان روا داشته میشد.
به جز چچن، به طور سنتی و عادی حکومت ایران در دفاع از مردم فلسطین و لبنان، نهتنها فعال بوده بلکه در عرف سیاسی پیشتاز این حمایت هم محسوب میشود، به گونهای که حتی از برخی جناحهای فلسطینیها هم در این مسیر فلسطینیتر محسوب میشود و این حمایت طبعاً همهجانبه نیز بوده است. اما در همین روزها مردم سینکیانگ که مسلماناني بسيار مظلوم هستند و هیچ امکان ارتباطی و تبلیغی هم برای رساندن صدایشان به گوش دنیا ندارند، در حال کشته شدن هستند و تاکنون بیش از 150 نفرشان کشته شدهاند و میتوان حدس زد به ازای 150 کشته، چند هزار زخمی باید باشد، اما دریغ از یک خبر و موضعگیری رسمی و حتی غیررسمی در نماز جمعه! و حتی از درج خبر صحیح و بیان مسلمان بودن کشتهها هم اجتناب میکنند، چه رسد به اینکه موضع جدی اتخاذ کنند و جالب اين كه براي كشته شدن يك زن مصري در آلمان انواع تظاهرات و اقدامات شده است. و البته اگراين تظاهرات دولتي نبود و در همه موارد رخ مي داد بسيار هم موثر ميبود.
در زمان قضایای بالکان، تظاهرات و سخنرانیها در مذمت آن جنایات بیان میشد و آقای جنتی یکی از فعالان این عرصه بود، اما ظاهراً خون مردم مسلمان مشرقزمین و دورافتاده در مناطق مرکزی آسیا، به رنگینی مسلمانان مغربزمین که در کنارههای دانوب زندگی میکنند نیست و نه تنها ارزش تظاهرات ندارد، بلکه شایسته یک جلسه فاتحه هم نیست. و شاید در نظر آقایان زنان محجبهای که در سینکیانگ به دست کسانی که اعتقادی به خدا ندارند مورد تعدی قرار میگیرند، در مقایسه با دعواهای مذهبی منطقه بالکان بیاهمیت و فاقد ارزش خبری و سیاسی است؟ وقتی که بخش مهمی از مسلمانان از جمله همین کشور همسایه ما یعنی ترکیه، نسبت به این اتفاقات اعتراض کرده و همسبتگی خود را نشان دادهاند، چرا در ایران سکوت محض حاکم است؟
مسأله این یادداشت این نیست که حتماً دولت ایران را موظف کند که در برابر این جنایات موضعگیری تندی انجام دهند، چرا که میدانیم اگر دهها برابر این تعداد از مسلمان هم از سوی دولت مرکزی چین کشته شود، دولت ما قادر نیست حتی یک اعتراض شفاهی هم بکند. اما پرسش اصلی در جای دیگر است:
1ـ چرا اجازه داده نمیشود که جامعه ایران مستقل از اراده قدرت و دولت، مثل ترکیه در برابر این وقایع واکنش مستقلی از خود نشان دهد؟
2ـ اگر اصل محوری سیاست خارجی دفاع از مسلمانان است، چرا در برابر این اتفاقات تأثرآور سکوت کردهاید؟ و اگر محور اصلی منافع ملی است، در این صورت با چه منطقی میتوان سیاستهای دیگری را که به اسم دفاع از مسلمانان مطرح میشود در ذیل منافع ملی توضیح داد؟ مشکل اصلی این است که وقتی سیاست خارجی از مبنای واحد و مشترکی پیروی نکند، هر موضعی که بر اساس این سیاست دوگانه اتخاذ شود، نتایج منفی خود را دارد، بدون آنکه نتایج مثبت آن را شاهد باشیم. روشن بودن اصول سیاست خارجی و اجرای آن، حتی اگر این اصول مورد سؤال باشد، از اجرای اصولي متعارض و دوگانه بهتر است. پس برای حضور در سیاست جهانی، اصول خود را اعلان کنید.
http://www.ayande.ir/1388/04/post_773.html
توصيه هاى اوباما به مدودوف درباره ايران
http://irdiplomacy.ir/?Lang=fa&Page=24&Action=ArticleBodyView&ArticleId=5129&TypeId=5
تحليل روزنامه الحيات و افشاى صحبت هاى پشت پرده اوباما با مدودوف در مسکو درباره تحولات کنونى ايران و خاورميانه.
جو بایدن معاون رئیس جمهوری امریکا در گفت و گو با شبکه سیبیاس امریکا گفت در صورت حمله اسرائیل به ایران ما دخالتی نمیکنیم. رسانهها آن را تعبیر به چراغ سبز امریکا به اسرائیل کردند و تمام دنیا آن را پوشش داد. این گفته ها سپس از سوی باراک اوباما رئیس جمهوری امریکا تصحیح شد و نور پرنوری را بر بسیاری از مسائل مرتبط با هم روشن کرد. عبارت بایدن در حقیقت هم توهینی بود به ایران و ایرانیها و هم توهینی بود به امریکا و امریکاییها.
اما چه شد که معاون رئیس جمهوری امریکا چنین گفت و چنین پاسخی را از سوی رئیس جمهوری امریکا شنیدیم. آیا بایدن و رئیسش بدون هماهنگی با هم صحبتی را ایراد کردند؟
امروز ایران با چالشهای سیاسی داخلی اش دست و پنجه نرم میکند. ناظران و تحلیلگران بر این عقیدهاند که در ایران راه جدیدی باز شده که این راه میتواند بسیاری چیزها را تغییر دهد و بدون این که سدی بتواند آن را متوقف کند از مقابل بسیاری از موانع عبور خواهد کرد و با تمام مشکلات و چالشهایی که در خود دارد هیچ گاه مضمحل نخواهد شد. اگر بنا باشد خارجیها در این مسئله دخالت کنند – چه امریکا باشد چه اسرائیل – آنگاه تمام حرکتهای اصلاحات در ایران شکست خواهد خورد و به طور ناگهانی ملت ایران حتی در پناه احمدینژاد هم که شده برای جلوگیری از مداخله خارجی دست به مقابله خواهند زد. در آن صورت ما شاهد اتفاقات طوفانی شدیدی خواهیم بود که توقفش تنها از سوی فرد جنگ طلبی چون جورج بوش امکان پذیر خواهد شد.
اما در مقابل، اگر بحث دفاع بخواهد با مداخله نظامی همراه شود و مثلا بخواهد این درگیری از خاک عراق آغاز شود (با وجود این که اصل دفاع از خاک کشور دیگری از اساس مردود است) باید گفت ایران از قدرت بیشتری برخوردار خواهد شد چرا که در آن صورت طرفداران بسیاری را در عراق به دنبال خود خواهد داشت.
خوب اگر این احتمالات را در نظر بگیریم آن گاه دلایل آنچه را که بایدن گفته است را به آسانی میتوان در یافت. کشورهای امپریالیستی خواسته امریکا، همواره برای تغییر شرایط صرف نظر از این که در داخل کشورهای هدف چه اتفاقی خواهد افتاد تجویزهایی میدهند و طوری وانمود میکنند که انگار خود هیچ دخالتی در تجویز آن ندارند. در این صورت دخالت رئیس جمهوری امریکا را نیز بهتر میتوان درک کرد. وی به جا دخالت کرد، به جا توضیح داد و به جا راهها را برای بسیاری که میخواستند از آب گل آلود به وجود آمده ماهی بگیرند، بست.
البته این بدان معنا نیست که اوباما خواستار نزدیکی و دوستی با جمهوری اسلامی ایران است. او میخواهد سیاستهایش را همزمان با فکر چگونگی استفاده از دیگر ابزارها نیز بیازماید. نشانه این ادعا همزمانی رد صحبتهای معاونش در امریکا و مذاکراتش در مسکو با دیمتری مدودوف رئیس جمهوری روسیه است. وی در مسکو سیاست تازهای را مطرح کرد که بر اساس آن بر استقرار سپر دفاع موشکی برای مقابله با اتحاد ایران و روسیه تاکید کرد و در مقابل از وحدت نظر بر سر کره شمالی صرف نظر کرد. اوباما این پیشنهاد را داد چون به خوبی میداند، مسکو تهران را بر واشنگتن مقدم نخواهد کرد. چناچه در سالهای اخیر مشروعیت رهبری امریکا بر دنیای غرب را که از زمان جورج بوش آغاز شده بود، پذیرفت.
اوباما در مسکو در راستای همان سیاستی که پیشتر گفتیم، از روسها سه چیز را طلب کرد. نخست، در تلاشهایی که برای دور کردن تهران از دمشق میشود، دخالت نکنید. دوم، مطمئن باشید خروج نیروهای امریکایی از شهرهای عراق که مقدمهای برای عقبنشینی از کل این کشور است، این برگ برنده را از دستان ایرانیها میگیرد که دیگر نتوانند در عراق نقش مخرب داشته باشند و با امریکا به رویارویی برخیزند. سوم، تلاش کنید که در جبهه نزاع فلسطین – اسرائیل تحولی ایجاد شود که حتی اگر این تحول کوچک هم باشد، این تحول کوچک میتواند پیامدهای بزرگ و مسلسلواری به دنبال داشته باشد.
به همین دلیل است که هیلاری کلینتون نیز با فراغ بال به تبیین استراتژی غیر نظامی امریکا میپردازد و از آن سخن میگوید. استراتژی که میتواند تحولات ایران را بدون دخالت نظامی و غیر نظامی امریکا هر آنچه ملت ایران میخواهند رقم بزند و زمینهای بسازد که آنها خود آینده خود را بسازند. آنها مهندسی سیاست داخلی ایران را به دست ملت ایران رها کردهاند و از آن طرف منتظر دستاوردهای بزرگ سیاستهای خود هستند.
اعتراف به شکست – بهمن هاتفی
«البته باید این نکته را یادآوری کنم که انتخابات تمام شده است و بحثهای من انتخاباتی و تبلیغاتی نیست، من اعتقادات و باورهای خودم را با مردم مطرح میکنم». این جمله اولین جملهای بود که از سخنرانی احمدینژاد توجه مرا به خود جلب کرد. جمله تلویحاً میگوید که گوینده در بحثهای انتخاباتی، اعتقادات و باورهایش را کنار میگذارد. او میگوید که به حرفهایی که در این سخنرانی میزند باور دارد. این تأکید احساسی وارونه را در من بر میانگیزد، همان حسی که وقتی کاسبی برای فروش جنسش “قسم” میخورد و اصرار میکند که حرفش را بپذیریم.
احمدینژاد در بیش از یک سوم سخنرانی خود که آنرا “گزارش به مردم” نامیده است، به بحث سلامت انتخابات میپردازد. انتخابات را “آزادترین و سالم ترین” مینامد و “کاملاً پاک”. او هر چه بیشتر اصرار میکند، خود کمتر باور میکند و فراموش میکند که وقتی از جانب برخی از مردم متهم است، نباید خود را در جایگاه قاضی قرار دهد و در این مورد هر چه کمتر حرف بزند تأثیر منفی کمتری برایش دارد. او فکر میکند که اگر بگوید «کسانی که مدعی بودند حتی یک سند دال بر مخدوش بودن انتخابات ارائه نکردند و همه ملت این را فهمیدند»، استدلالش باورکردنی میشود و فراموش میکند که حتی سخنگوی شورای نگهبان پذیرفت که مشارکت در مناطقی بیش از صد در صد بوده است و جناب سخنگو این مناطق را مسافرپذیر دانسته و در نهایت هم گفته است که آرای این مناطق سه میلیون نفر است که تأثیری در نتیجه نهایی ندارد.
فقط تأکید بیش از اندازه در باره سلامت و اصرار بر غیر تبلیغاتی بودن حرفها نیست که در این سخنرانی غیرعادی است، احمدینژاد در این مصاحبه میخواهد نشان دهد که احمدینژاد دیگری است و من کاملاً موافقم که او احمدینژاد جدیدی است. او خود را “نماد تغییر” میخواند و از حقوق شهروندی حرف میزند، و از “مخالفت با برخورد پلیسی با متن مردم و به ویژه مخالفت با پلیسی کردن حوزه فرهنگ و فضای فرهنگی و اجتماعی”. احمدینژاد شعارهای دیگران را تکرار میکند و فراموش میکند که محور اصلی کمپین تبلیغاتیش چه بود. او در دوره انتخابات تا توانست فضا را رادیکال کرد و بر شعار “مبارزه با فساد” تأکید کرد، تا جاییکه حتی در راهپیمایی پیروزیش دو روز پس از انتخابات، هوادارانش هنوز شعار “غارتگر بیت المال اعدام باید گردد” سر میدادند، هوادارانی که باور کرده بودند که رقیب اصلی وی هاشمی است. باید گفت که اثری از احمدینژاد انتخابات در این سخنرانی به چشم نمیخورد.
درست است که فرد پیروز در فردای هر انتخاباتی سعی میکند تا خود را منتخب همه بداند و نشان دهد که حساسیتهای طیف وسیعتری از مردم را درک میکند و در نظر میگیرد، اما در کجای دنیا سراغ دارید که پیروز انتخابات در سخنرانی پیروزیاش از شعار اصلیاش که او را به پیروزی رسانده، حرفی نزند و به جای آن حرفهای جبههی مقابل را تکرار کند. احمدینژاد همراه با احساس پیروزی، احمدینژاد میدان ولیعصر بود و گفتمان “خس و خاشاک”. احمدینژاد سخنرانی تلویزیونی، معترف است که شعارهای پیروز، شعارهای دیگری بوده است. احمدینژاد سخنرانی تلویزیونی شکست خورده است و نمیتواند آن را کتمان کند. او به پیروزی خود باور ندارد. او احمدینژاد پس از راهپیمایی میلیونی است. او در تلاش است تا خود را نه فقط مطلوب که قانونی و مشروع نشان دهد.
او از حقوق شهروندی میگوید، اما چند ساعت قبل یا چند ساعت بعد از سخنرانیاش یکی دیگر از وکلای کانون مدافعین حقوق بشر دستگیر شده است و یا میشود. او از همدلی و همراهی میگوید و فراموش میکند که طرفداران دوآتشهاش در مجلس حتی اجازه قرائت گزارش “حمله لباس شخصیها به کوی دانشگاه” را به دوستان اصولگرایش ندادند. او میگوید به جوانان باید اعتماد کرد و از “تغییر در ساختار دولت متناسب با شرایط جدید” میگوید و من بیاد میآورم که دو روز بعد از این سخنرانی ۱۸ تیر است و بار دیگر “شرایط جدید” خود را به همه ما نشان میدهد.
نمیدانم آدمهای جدیدی که احمدینژاد از آنها حرف میزند، که قرار است با وی همکاری کنند، چه کسانی هستند و آنها که میگوید از دولت جدا خواهند شد، چه کسانی. اما فکر میکنم که جهت تغییراتش به سمت داخل سنتیتر و محافظهکارتر نظام باشد. او که در دوره اول خود بسیاری از کادرهای درجه دو و درجه سه نظام را ارتقا داده و به مقامی رسانده است، اینبار به سمت و سویی دیگر خواهد رفت. همدلی و همراهیای که او میگوید، حرکت به سمت میانه طیفهای سیاسی (و در حقیقت استمداد او از میانهروها) است. او که موازنه قوا را در پایین بهم خورده میبیند، باید در بالا بیشتر معامله کند و به رقبای سیاسی دیروزش در جناح راست، امتیاز بدهد. او که چهار سال پیش پیروزی خود را مدیون کسی نمیدانست و خود و اطرافیانش را بالاتر از دیگران میدید، امروز باید بیش از پیش خود را ذیل رهبری و مناسبات معمول نظام تعریف کند. بر خلاف کابینه نهم، آدمهای کابینه جدید وی، معروفتر و سابقهدارتر خواهند بود. این تغییر احتمالی که احمدینژاد در سیاستها و آدمهایش اعمال خواهد کرد، مشکلی را از او حل نمیکند. اتحاد جدید در بالا با برخی رقبا از محبوبیت واقعیاش در پایین (در بین کسانی که واقعاً به وی رأی دادهاند) میکاهد و مخالفین واقعی (مردم در خیابان) را نیز جذب نخواهد کرد و در حقیقت مشکل (مشروعیت) وی را دو چندان خواهد کرد.
http://bahmanhatefi.blogspot.com/2009/07/blog-post_10.html
جسد سهراب اعرابی ۱۹ ساله دیروز به خانواده اش تحویل شده است – بهمن
http://bahmanagha.blogspot.com/2009/07/blog-post_169.html
خبرهای اولیه اینطور بود که سهراب در زندان اوین و در اثر شکنجه کشته شده است. اما بر اساس خبرهای بعدی، ظاهراً سهراب یکی از کسانی بوده که در تیراندازی بعد از راهپیمایی دوشنبه ۲۵ خرداد در شمال میدان آزادی (از پشت بام پایگاه ۱۱۷ عاشورا در تقاطع خیابان آزادی و خیابان جناح) کشته شده است و جسدش تازه تحویل خانواده اش شده است. البته من هنوز هم مطمئن نیستم که به چه شکل مرده. باید منتظر خبرهای دقیقتر ماند.
منبع خبر من فقط گویانیوز نیست، اما خبر گویا را هم اینجا میآورم:
خبرنامه گويا – طبق آخرين خبرهای موثق دريافتی سهراب اعرابی، که خبر کشته شدن او ديروز به خانواده وی ابلاغ گرديد، پس از پايان راهپيمايی ميليونی و مسالمت آميز مردم تهران در شامگاه روز ۲۵ خرداد توسط تيراندازی يک عضو بسيج از پشت بام پايگاه گردان ۱۱۷ عاشورا، ناحيه مقاومت بسيج ويژه قدس، در تقاطع خيابان آزادی و خيابان جناح – که فيلم آن همان شب به شکل وسيعی در سايت های اينترنتی منتشر گرديد – به قتل رسيده است. گلوله شليک شده به سوی سهراب، درست به زير قلب او اصابت کرده است.
انتقال وی به بيمارستان و تلاش برای زنده نگه داشتن او به نتيجه ای نرسيد و در نهايت اين جوان ۱۹ ساله، جان خود را از دست داد. آثار شکنجه بر پيکر سهراب ديده نشده است و تنها بر سينه او اثر ديسک های شوک آور برای زنده نگاه داشتن وی ديده می شود. گفته می شود مامورين بر اساس ظاهر سهراب، سن وی را بيش از ۱۹ سال تشخيص داده بودند.
خانواده سهراب، به ويژه مادر او، از روز ۲۵ خرداد تا روز گذشته برای يافتن وی به همه ارگان ها و مکان هايی که فکر می شد مراجعه نمودند اما هيچ پاسخی دريافت نکردند. حتی يک بار به اشتباه خبر رسيد که سهراب را در زندان اوين ديده اند. اين خبر دلگرمی ای برای خانواده وی بود که حداقل سهراب زنده است؛ تا اين که روز گذشته، شنبه ۲۰ تيرماه، از سوی مامورين مجموعه عکس هايی از کشته شدگان وقايع اخير را به خانواده سهراب نشان دادند که خانواده اعرابی ناباورانه تصوير سهراب در ميان ديگر تصاوير را تشخيص دادند. اين که بقيه تصاوير متعلق به چه کسانی بود و در چه تاريخی کشته شده بودند مشخص نيست، اما آن چه روشن است تعداد زياد کشته شدگان است که هنوز هويت آنان مجهول مانده است.
سهراب اعرابی، هم در فعاليت های انتخاباتی اين دوره فعال بود و هم در تظاهرات اعتراضی ۲۵ خرداد فعالانه شرکت کرد. وی که سال آخر دبيرستان را می گذراند برای امتحان کنکور آماده می شد و خانواده وی در زمان بی خبری نگران از دست دادن امتحانات کنکور سهراب بودند.





































