آرشیو برای For the sake of changing spirit

Trial HIV vaccine cuts infection

An experimental HIV vaccine has for the first
time cut the risk of infection, researchers say.

The vaccine – a combination of two earlier experimental vaccines – was given to 16,000 people in Thailand, in the largest ever such vaccine trial.

Researchers found that it reduced by nearly a third the risk of contracting HIV, the virus that leads to Aids.

It has been hailed as a significant, scientific breakthrough, but a global vaccine is still some way off.

The study was carried out by the US army and the Thai government over seven years on volunteers – all HIV-negative men and women aged between 18 and 30 – in some of Thailand’s most badly-affected regions.

The vaccine was a combination of two older vaccines that on their own had not cut infection rates.

Half of the volunteers were given the vaccine, while the other half were given a placebo – and all were given counselling on HIV/Aids prevention.

Participants were tested for HIV infection every six months for three years.

The results found that the chances of catching HIV were 31.2% less for those who had taken the vaccine – with 74 people who did not get the vaccine infected and 51 of the vaccinated group infected.

‘Encouraging’

“This result is tantalisingly encouraging. The numbers are small and the difference may have been due to chance, but this finding is the first positive news in the Aids vaccine field for a decade,” said Dr Richard Horton, editor of the Lancet medical journal.

“We should be cautious, but hopeful. The discovery needs urgent replication and investigation.”

Dr Anthony Fauci, director of the US National Institute of Allergy and Infectious Diseases said: “For the first time, an investigational HIV vaccine has demonstrated some ability to prevent HIV infection among vaccinated individuals.

“Additional research is needed to better understand how this vaccine regimen reduced the risk of HIV infection, but this is certainly an encouraging advance for the HIV vaccine field.”

The findings were hailed by the World Health Organization (WHO) and the Joint United Nations Programme on HIV/Aids (UN/Aids).

They said while the results were “characterised as modestly protective… [they] have instilled new hope in the HIV vaccine research field”.

Some 33 million people around the world have HIV

http://news.bbc.co.uk/2/hi/health/8272113.stm

نوشتن دیدگاه

خبر خوب هفته: بازگشایی فروشگاه موسیقی بتهوون پس از دو سال

بتهوون تازه، در ابتدای خیابان سنایی در کریمخان دکور خیلی خوبی دارد. آنقدر خوب که باید پنجشنبه ۲۵ تیر در افتتاحیه اش بیایید تا خودتان ببینید.دو طبقه فروشگاه محصولات موسیقی آن هم در کنار پاتوق فرهنگی خیابان کریمخان، در جوار نشر چشمه و ثالث و نزدیک خانه هنرمندان اتفاق خوبی ست.

بچه های بتهوون این روزها مشغول چیدن سی دی‌ها در قفسه های عجیب و غریب هستند. از  شما دعوت می کنم پنجشنبه بیایید مراسم بازگشایی فروشگاه بتهوون.

وعده دیدار ما: پنجشنبه، ۲۵ تیر ساعت ۱۶ تا ۲۲
آدرس: خیابان کریمخان، خیابان سنایی، نبش کوچه اعرابی، پلاک ۲۳.

Bethoven

Bethoven

منبع عکس:http://culture-music.net/events.php?id=215

۱ دیدگاه

اداي دين به دوست – محمد احصايي

به نقل از مجله «بخارا»

هو

براى من اكنون موجب مباهات است كه در اين جمع گرانقدر، دوستان و دوستداران دوست عزيزِ گراميم، آقاى آيدين آغداشلو، چند كلمه‏اى صحبت كنم. با اين يارِ ديرين، به قول خودش، «… آن جوانِ جنگجوىِ شرورِ متكبّر تا اين آدمِ سپيدموىِ ملايمِ فروتن…». بيشتر از چهل و پنج سال زيسته‏ام. در سفرها، گشت و گذارها، در شهر، كوى و برزن، در ديدن فيلم‏ها و سَرَك كشيدن به اينجا و آنجا. چه شبها كه محو كاركردنش روى نقاشى‏هايش و تذهيب كردن‏ها و لذت بردن از مصاحبتش بوده‏ام و كتاب ديدن و مرقع و قطعه تماشاكردن و شطرنج بازى كردن تا صبح. همه نوشته‏هايش را خوانده‏ام و همه آثارش را ديده‏ام به دقّت. بنابراين صحبت كردن درباره ايشان آسان مى‏نمايد: درباره شخحصيت و منش و آثارش و دانسته‏هاى متنوعش؛ از باستان‏شناسى، معمارى، نقاشى، سينما و تئاتر، كارشناسى هنرهاى ايرانى و جهانى، از تاريخ‏دانيش و به‏خصوص درباره نقدش و نثر شيرين و خيال‏انگيزش و فرهيختگى در همه موارد و تيزهوشيش، از طنز و حاضرجوابى بى‏نظيرش و دريادلى و صفت برجسته منحصر به فردش در سلوك با هر موضوع و هر پيش‏آمدى و به طور كلّى يكپارچه وجود هنريش و هنرمنديش.

در ارزش‏يابى كارهايش و آثار گرانسنگى كه از خود گذاشته است، از هر درى سخن مى‏توان گفت. ليكن مطمئن هستم بيان من در مورد هر يك از اينها كه برشمردم بر حضّار گرامى پوشيده نيست. پس به قول سعدى «مُشك به بازار عطاران بردن است.» براى من اين آرزو كه بتوانم حتى بيان حق چند تايى، بدان گونه كه عظمت كارها را بنمايد، دست‏نيافتنى است.

در ابتداى سال‏هاى چهل در يك مؤسسه همكار بوديم. دوستى‏شان با من از توجّه ايشان به خوشنويسى، شايد، و ارادت من به شخصيت هوشمند و دانشى ايشان شروع شد. آن روزها حيرت كردم وقتى نقدى از ايشان را به غرب‏زدگى مرحوم آل‏احمد در انديشه و هنر، كه در بيست سالگى نوشته بودند، خواندم. همان موقع نقاش چيره‏دستى بود. نقد نقاشى هم مى‏نوشت. نقدى نوشته بود درباره كارهاى كسى. هر چه كنكاش كرده بود كه چيزى بيابد، نيافته بود. كارها چون با نوعى رنگ غليظ و به وسيله پى‏پت اجرا شده بود برجسته بود. سرانجام نتيجه گرفته بود؛ پس اين نقاشى‏ها به درد كورها مى‏خورد!

هيچ جا نادانى و پرمدعايى و كندذهنى و كَلَك را برنمى‏تابيد. تند و توفنده شرّ بپا مى‏كرد.

جستجوگرى بود سخت‏كوش. در دانستن و آموختن هر چه به نهايت حريص. هنوز هم هست. براى من شد اُلگو. معلمى مرا به عهده گرفت. مستقيم و غيرمستقيم. در اين، براى همصحبتى هر چه مى‏خواندم و مى‏ديدم دقت مى‏كردم و در آن، هر جا، از دانسته‏هايش براى من مى‏گفت. به هر مجهولى برمى‏خورد با صبر و حوصله و مستند و دقيق دوستانه – مسؤولانه تفسير و تحليل مى‏كرد.

روزى در سينما به ديدن فيلمى نشسته بوديم پُر از كنايات و مؤلفه‏هاى متنوع. از ابتدا تا آخر فيلم هر كجا لازم تشخيص داد، سكانس به سكانس برايم تجزيه و تحليل كرد. به فيلم ديدن از طريق ايشان علاقمند شدم. هنوز هم از علاقه‏اش به سينما و فهميدن و نقد كردن كارهاى عظيم و لايه‏هاى درهم پيچيده كارهاى كارگردان‏هاى بزرگ حيرت مى‏كنم. در همين اين دو حرف مصائب مسيح و فاتح مغلوب را بخوانيد. تنها مقدمه‏اش به كار محققى مى‏ماند كه چند ماهى را براى فراهم كردن مستندات و نوشتن آن وقت گذاشته باشد. بر قول خودش در همين كتاب در جايى اظهار كرده است: تنها اطلاعات و سرگذشت دانستن كافى نيست. اصلِ كارِ منتقد شمّ و فهم سرشار است. و من اضافه كنم، فن بيان، طرز تركيب و چيدمان عبارات و موضوعات خود هنرمندى‏اى مضاعف مى‏طلبد.

در نسخه‏شناسى و قطعات و اوراق پاره‏پوره را گرفتن و احياكردن بى‏بديل است. چند شب پيش ورق قرآنى را نشانم داد كه قاب گرفته بود. تا عكس پيش از آراستنش را نديدم باور نكردم بازسازى شده است. براى مرمت تنها شناختش از اجزاء قطعه و دوره آن و سبك و سياق كار كافى نيست؛ بى‏انصاف عينِ كارِ همان سازنده قطعه و رسام و مُذهب و نقاش آن را بازسازى مى‏كند. دوره سلجوقى را، دوره تيمورى را، دوره صفويه را و قاجار را؛ با همان مشخصات. همان قلم‏گيرى‏ها و تحريرها و رنگ‏گذارى‏ها و گذرِ زمان را بر آنها حتى. آيا توانستم منظورم را بيان كنم؟ انگار آن هنرمندان از پسِ صدها سال جفاى روزگار را بر آثارشان تاب نياورده باشند و آمده باشند و كار منهدم شده‏شان را بازسازى كرده باشند به دست و خامه شخصى به نام آيدين آغداشلو و رفته باشند! گفتم مى‏دانى چرا اين‏قدر عزيز هستى؟ از دلم مى‏گذرد از دعاى خير ارواح قدسى جايگاهشان برخوردارى.

عشق به فرهنگ و آب و خاك وطنش حدّى ندارد. چه، با ادب و احترام و مناسك و مراتب؛ كوبنده‏ترين احساسش را در نقاشى‏هاى «انهدام»ش به زيباترين و ملايم‏ترين شكل بيان مى‏كند و غيرمستقيم حتى. تا خارى بر دلِ كسى ننشيند و غبار كدورتى بر رُخسارى.

در كارگاهش كه براى دوستانش موزه‏اى است خصوصى، چندى پيش كاسه سفالين نيشابورى را كه تازه به دست آورده بود از آب پُر و خالى كرد و به دستم داد كه بو كنم. از احساسى كه به من دست داد وجود گرمابخشش را مدتى در بغل فشردم. اين‏قدر عشق به هنر و احترام به وطن را كجا سراغ مى‏توانستم كرد. اكنون هم هر بار كه به خلوتش راه مى‏يابم آثار جديد به دست آورده را يكى يكى و ميليمتر به ميليمتر با صبر و حوصله و شعف برايم تعريف مى‏كند و با احساس و احترام و همدلى مشترك به گشت‏وگذار در هنر و فرهنگ وطن عزيزمان سرشار از لذت مى‏شويم.

شناخت و فهمش درباره هنر ايران نظير ندارد. راجع به هر چيز و هر كس اطلاعات دست اول و ناب را داراست. از يراق‏آلات اسب‏هاى دوره اشكانيان مى‏تواند دقيق صحبت كند تا فريدون آو!

اينكه مى‏گويم در همه موضوعات راهنماى منست بى‏جا نيست. اگر در مجلسى اشاره‏اى بكنم به فيلمى و سكانسى، مثلاً گفتگو در مهتابى در رجعت به گذشته‏اى و يادم رفته باشد نام فيلم و كارگردان را؛ بلافاصله حافظه ويران من بازسازى مى‏شود. درجا مى‏گويد فيلم «سال گذشته در مارين باد» اثر آلن رنه. يا به تابلو نقاشى‏اى از ون‏گوگ همين‏طور، اسم رمان فلان نويسنده ايتاليايى همين‏طور، در فلان قصيده سعدى همين‏طور، فلان حكايت طنز مولانا عبيد همين‏طور، فلان مجسمه در اكروپوليس و به يادآورى مصراع دوم بيتى كه به مناسبتى مى‏خواهم از خواجه شيراز مثال بياورم همين‏طور.

راجع به هر موضوعى، مطلبى، مقاله‏اى، نقدى نوشته است پر است از اطلاعات گوناگون. در زمينى و آسمانى نگاهى به خوشنويسى ايران؛ آدم مى‏ماند اين‏همه معلومات برايشان چگونه حاصل شده است. ماشاءالله.

مدت‏هاست ديگر خيالم را راحت كرده‏ام. هر چه مى‏خواهم بدانم به تكدى به درِ خانه‏اش مى‏روم. در كارِ خود، اين فقير اگر چيزكى شده است، گردنم زير بار منّت اوست.

يك‏تنه، تمام و كمال، يك دانشكده هنر است. اين را از هزار و چند نفر شاگردانش بپرسيد.

من سَرِ تعظيم به اين معلم گرامى فرود مى‏آورم. مفتخرانه به نمايندگى از طرف ديگر شاگردان، دوستان و دوستدارانش بيشترين احترامات را خدمتش تقديم مى‏كنم. از در دسترس گذاشتن بقيه مقالاتش براى فارسى زبانان تشكر مى‏كنم. و سالروز ولادتش را با بهترين آرزوها تبريك مى‏گويم.

سرانجام درباره بخشندگيش از نثر دلپذير خودش نقل مى‏كنم تا به حُرمت آن نقصان گفتار مرا بر من ببخشيد.

«در نسل خودم، من از كسانى بودم كه مجال پيدا كرد گذشته و حال خودش را درست تماشا كند و اعراض و قهر و دريوزگى نكند و كار و خدمتش را از مردمش دريغ ندارد. ماندم و علم مختصرى را كه داشتم انتقال دادم. رد علم از قديم وظيفه بوده و هست.»

سايه‏اش بر سَرِ من مستدام باد.

نوشتن دیدگاه

درباره آيدين آغداشلو و هنراو – بهرام بيضايي

به نقل از مجله «بخارا»

يكى از دشوارى‏هاى سخن گفتن درباره‏ى آيدين – و آن هم در حضورِ او – اينست كه او خودش سخنرانِ سواره و بسيار خوش سخنى است، با آن دايره لغاتِ گسترده و ذهنِ چالاك. و سخنران، اگر اصلاً سخنران باشد – كه من نيستم – بايد پِياپِى بكوشد كم نياوَرَد. ديگر اين كه هر چه را بخواهيد درباره‏ى او بگوييد، او خودَش پيش‏تر – چنان كه نه به خودستايى غلتيده باشد و نه به فروتنىِ دروغين – درباره‏ى خودَش و كارَش گفته است و چندان جاى سخنى براى كسى نگذاشته است؛ و بنابراين، جز دريافتِ شخصى‏مان از كارِ او، گفته‏ها و نوشته‏هاى خودَش، سَرْچشمه‏ى همه‏ى آن چيزهايى است كه بخواهيم درباره‏ى او بگوييم؛ كه پيداست براى خودَش تكرارى است. در واقع تنها چيزى كه آيدين درباره‏ى خودَش نگفته، شادباشِ تولّدش است در اين هشتُمِ آبان‏ماه؛ و من با شادباش تولّدِ آيدين آغاز مى‏كُنَم كه در ده يازده سالگى – در كِشاكِشِ روزگارى سخت – اندك اندك تصميم گرفت آن مَردى شود كه امشب ميانِ ما نشسته. سخن من شايد درباره و در ستايش اين تصميم است.

شادروان كريمِ امامى در پيشگفتارَش بر كتابِ گُزيده‏ى نقاشى‏هاى آيدينِ آغداشلو، دگرگونى‏هاى فزاينده و پُرشتابِ پيش و پس از جنگِ دوُم تا امروز را – كه نسلِ آيدين در آن پَروَرده شد – كوتاه و گذرا يادآورى كرده است. از چراغ نفتى و دُرُشكه و گارى‏هاى آب‏كِش طيّاره‏هاى ملخى و خيابان‏هاى خاكى، تا پديدارىِ سنگفَرش و راه‏آهن و كارخانه‏ها و نظامِ اجبارى و سوادِ اجبارى و دانشگاه و فرهنگستان و لباسِ متّحدالّشكل و كشفِ حجاب، تا قيرتخت شدن ِ خيابان‏ها و آمدنِ برق و آبِ گرم و تلفن و راديو به خانه‏ها، تا فزونى گرفتنِ جمعيّت و سوارى‏ها و زوالِ خودكفايى و ويرانىِ باغ‏ها و پيدايشِ نهضتِ بساز بفروش و كارخانه‏هاى وطنىِ صنايعِ سَرِهم‏بندى يا مونتاژ، تا همه‏گير شدنِ تلويزيون و دورنگار و رايانه و ماهواره و گوشىِ همراه و امكانِ دسترسى به اخبارِ جهان در هر لحظه. عصرى كه با كوره‏هاى آدم‏سوزى و بمبِ اتم آغاز مى‏شود و با رفتنِ انسان به كُره‏ى ماه و گُسترش ِ رسانه‏هاى ارتباطِ جمعى، دانش و فرهنگِ بشر در آن زير و رو مى‏شود. و در ايرانى كه پس از سده‏ها از خوابى دراز برخاسته و با انقلاب مشروطه به خود تكانى داده – بى آن كه هنوز همه‏ى بندهاى خود را گُسسته و خود را دُرُست به‏جا آورده باشد – پولِ نفت رفاهى كم‏وبيش پديد مى‏آوَرَد، و با دگرگونىِ كم‏وبيشِ انديشه و بينش – دستِ‏كم در بخشى از مَردُمان – در سايه‏ى نياز به خوديابى ميانِ سنّتى و نو، و گُسترش ِ شناسايىِ فرهنگ‏هاى ديگر به‏ويژه غرب [كه سَرْانجام ايران را - به كُندى و نه چندان عميق - داراى تئاتر و سينما و اُپرا و نمايشگاه و جشنواره‏ى جهانى كرد]، و ميانِ دعواهاى بُنيادى و قدرت‏طلبانه‏ى چپ و راست [كه از آن هم روشنگرى‏ها و هم فاجعه‏ها برخاست‏]، سَرْانجام به انقلابى مى‏رسد كه يكباره نظامِ دينى را به جاى نظامِ شاهى نشاند و برگى هنوز ناخوانا را در تاريخِ ايران رقم زد. به راستى مَردُمِ كدام عصرِ ديگرى از تاريخِ ما، شاهدِ اين‏همه تغييراتِ ملّى و جهانى، و دگرگونىِ ارزش‏ها، بوده‏اند؟

آيدينِ آغداشلو فرزندِ خانمِ ناهيدِ نخجوان و آقاى مهندس محمّدِ آغداشلو در جنگِ دوُم به دنيا آمد؛ 1319 در رشت. شهرى كه روزگارى دروازه‏ى اروپا بود، و بخشى از رونق خود را از آن مى‏گرفت؛ و مهمّ‏تر، از توليدهاى زندگى‏بخشِ خود برنج، ماهى، چاى، ابريشم و سپس‏تر زيتون و توليدهاى كوچك‏ترِ ديگر؛ و رفته رفته داشت با تغيير راه‏هاى سفرِ زمينى و دريايى، و سَرْازير شدنِ واردات به كشور، اين جايگاه را از كف مى‏داد؛ و سال‏ها بعد، آغازِ زوالِ آن را نويسنده‏اى كه يك سال زودتر از آيدين در رشت به دنيا آمده بود – اكبرِ رادى – در چند تايى از نوشته‏هايش با واژه‏ها براى ما ترسيم كرده است.

تولّدِ آيدين – 1319 در رشت، يك ثبتِ رسمى و تقويمى است؛ امّا حقّ با آيدين است كه مى‏گويد خود و هم‏نسلانَش – اهل هر شهر و دِهى باشند – كم‏وبيش همه از يك  جا مى‏آيند؛ از سَرْنوشت‏هاى حقير و چشم‏اندازهاى بسته در فضاى پس‏مانده و تنگ‏نظرى كه رو به دگرگونى داشت.

آيدين خيلى زود متفاوت بودن را درك كرد. با كشفِ مهاجر بودنِ پدرَش؛ و تخيّل درباره‏ى قفقاز؛ جايى [آن زمان نا در دسترس‏] كه پدرَش از آن آمده بود؛ و انديشيدن به آنچه او پُشتِ سَرْ گذاشته بوده و بعد – مهمّ‏تر – با مرگِ پدرَش در ده يازده سالگىِ او، و ناگهان احساسِ كمبود و هراس. آيدين بارِ ديگر، و اين بار در تهران، با لهجه‏ى غريبِ رشتى / تُركى‏اش، و باعثِ خنده شدن، از نو متفاوت بودن را درك كرد؛ و كوشيد با چيره شدن بر زبان و فرهنگ و سَرْآمد شدن در آن، اين تفاوت را از سَرْشكستگى به برترى برسانَد، و رساند.

شمارِ كمى از ما تجربه‏ى مرگِ پدر در ده يازده سالگى را درك مى‏كُنيم. اين بايد نقطه‏ى عطفِ آن اتفاقِ مهمّ باشد كه در آن ناگهان بزرگ مى‏شويم يا فرو مى‏شكنيم! اين مى‏تواند آغازِ تقديرگرايى و شكست‏پذيرى‏هاىِ پياپِى باشد، يا آغازِ پايدارى و ايستادگى؛ و آيدين چون تنها فرزند بايد زود تصميم مى‏گرفت؛ و زودتر از آنچه بايد، بزرگ مى‏شد. آن زمان كه بسيارى همسالانَش – هر يكى در خورِ خود – آمد و شُدها و سرگرمى‏هايى داشتند، بايد مى‏خواند و مى‏آموخت و نقاشى مى‏كرد تا روزى بتواند با فروشِ كارهايش به گرداندنِ چرخِ زندگى يارى برسانَد. اين كه آيدين ناگهان و زود مَردِ خانه و يارى‏رسانِ خانواده شد، و اين كه پدرى فرهيخته – مسلّط به پنج زبان – حتّى در غيبتِ سَرْنوشتى‏اش – دانسته و ندانسته – سَرْمشقِ او بود، كه وِى را به فراتر رفتن از خودَش وامى‏داشت، بايد آيدين را به كوششى بسيار بيش از سن و سالِ خودَش برانگيخته باشد. نمى‏دانم جايى نوشته شده يا نه كه اصلاً چطور آيدين به نقاشى علاقِمند شد؛ ولى مى‏دانيم كه پدرَش او را نزدِ نخستين معلّم بُرده بود، و پيش‏تر از آن آيدين نقاشى را پيشِ خود شروع كرده بود؛ همچنان كه سپس‏تر هم، كنارِ كارِ با خود، آموختنِ فن‏ها و مهارت‏هايى را جَسته گُريخته پيش اين استاد و آن صنعتگر دنبال كرد. آيدين نمونه‏اى از هُنَرمندانِ خودساخته‏اى شد كه نسلِ او گهگاه پَروَرْد، تا كم‏كاران، نبودِ مدرسه و مربّى را بهانه‏ى هدر رفتنِ استعدادشان نكُنند. در خانه با مادر تركى حرف مى‏زد، و بيرون با مَردُم به فارسى، و براى شناخت اصولىِ نقاشى و فلسفه‏اش، و مهارت‏ها و ظرافت‏ها و شيوه‏هايش، ناچار بود انگليسى بخواند. آيدين در روزگارى كه كتابها و نوشته‏هاى زياد و عميقى درباره‏ى نقاشى نبود، با ورق‏زدنِ مجلّه‏ها و كتاب‏هاى فرنگىِ تصويرى، با آموختنِ زبان و گِردآورىِ كتاب و خواندن و ديدن و زير و رو كردن و تمرينِ پيشِ خود و استادكارانِ كميابِ برخى شگردهاى فنّى، به دانش و آگاهى و كاركُشتگىِ حرفه‏اى رسيد.

خُب – پس آيدين در يك قدمىِ انهدام در برابرِ آن ايستاد، و در اين كِشاكِش خود را و بخشى از فرهنگِ تصويرىِ زمانه‏ى ما را ساخت؛ و سايه‏ى مادرى هميشه نگران، خاموش و شكيبا – تا بود – هميشه پُشتِ سَرَش.

هر يك از ما مرگ را به گونه‏اى كشف مى‏كنيم. گيلگمش مرگ را با ديدنِ مرگِ هَمسانِ آينه‏وارش انكيدو شناخت، و آيدينِ ده يازده ساله با ديدنِ مرگِ پدر. هراسِ اسطوره‏اىِ گيلگمش را در چهره‏ى آيدينِ ده يازده ساله مى‏بينم؛ همچنان كه مى‏توانستم آن را در چهره‏ى پدرَم – وقتى كه در پنج سالگى پدرَش را از دست داده بود – تصوّر كُنَم! آيدين خود را ساخت اما هولِ انهدام با او ماند و بعدها دانسته و ندانسته در نقاشى‏هايش ثبت شد.

بخشِ مهمِّ نقاشى‏هاى آيدين عنوانى دارند: خاطراتِ انهدام! عنوانى كه بر اثر سنگينى مى‏كُنَد و آن را مى‏گردانَد به سوى آنچه امروزه – دُرُست يا غلط – معناگرا مى‏خوانند. اين عنوان با همه‏ى صلابتَش، مُشكلاتى با خود مى‏آوَرَد: يكُم اين كه نمى‏گذارد اثر را جز در سايه‏ى اين عنوان بنگريم. دوُم اين كه گويى نقّاش ما را راهنمايى مى‏كُنَد چه معنايى را در اثرش جستُجو كُنيم. سوُم اين كه اثر را تبديل مى‏كُنَد به انديشه‏نگارى؛ يعنى هُنَرى كه بُنيادِ خود را از دركى ادبى / فلسفى مى‏گيرد. و چهارُم – از همه مهمّ‏تر – اين كه سنگينىِ انديشه ما را باز مى‏دارد از اين كه به مهارت و ظرافت و دقّت و هُنَرِ به كار رفته در اثر خيره شويم و به پاس اين‏همه، اثر را دوست بداريم. آنچه از پسِ اين عنوان برمى‏آيد، به راستى، چيرگى و تَردستىِ نقّاش است؛ و اگر خوب بنگريم، تعارضِ تلخ و دلنشينى در اين عنوان و اثر هست كه عميقاً انسانى است. ساده‏اش اين كه نقّاش به انهدام و زوال واقف است، و با اين‏همه از خلاقيّت ناگزير؛ و در واقع خلاقيّتِ او توضيحِ همين انهدام و زوال است. بله – همين؛ چرخه‏اى بسته! خاطراتِ تلخِ انهدام او را به خلاقيّت برمى‏انگيزد؛ خلاقيّتى كه خود در توضيحِ انهدام و زوال است. يك چرخه‏ى كاملِ يانگ و يينِ تائويى؛ دو عنصرِ ويرانگر و سازنده، كه گردشِ ابدىِ آنها خودِ زندگى است و از آن گريز نيست! و اين مرا به جايى مى‏بَرَد كه بارها شاعرِ توس بُرده است؛ وقتى سَرْانجام و به فرمانِ روزگار – و حُكمِ تاريخِ افسانه‏اىِ پيش نوشته‏اش – بايد مرگِ پهلوانانى چنان چيره و ستبراندام و دراز زندگانى و كارآمد را – كه خود با واژه‏ها آراسته – مى‏سروده؛ همان‏گاه كه با دريغ و افسوس، ناخرسندىِ خويش را از ويرانگرىِ زمان – و تاريخ [گرچه در پسِ واژه‏ى جهان، يا سپهر] – باز مى‏گفته. پيش از نقّاشان – و در غيابِ نقّاشى – فردوسى مرگ را با واژه‏هايش تصوير كرده است:

يكى كِشتمندى است داسى به دست!

تصويرى كه بى‏گمان از فرهنگِ كشاورزىِ باستان به خداينامه‏ها آمده: مرگ چونان دروگرى، و به دستَش داسى! در آزمونِ موبدان از زال مهّم‏ترين چيستان همين است: آن مَردِ داس به دست كيست كه چون دروگرى تَروخشك را مى‏دروَد و لابه و افغانِ آنها را كه زير پا فرو مى‏شكند نمى‏شنود؟ – فردوسى نيز با همه‏ى آگاهى به انهدام، از خلاقيّت ناچار است. خاطراتِ انهدام او را نيز به خلاقيّت برمى‏انگيزد؛ خلاقيّتى كه خود در توضيحِ انهدام و زوال است! و همين انديشه‏ى زمان ستيز و مرگ آگاه است كه بخش‏هاى جدا جداى شاهنامه را به هم مى‏پيوندد.

اين دريغى است كه تا مَردُم در جهان هست بوده است؛ امّا آنچه در آيدين امروزى است نه شِكوِه‏ى شاعرانه، كه پيشِ چشم گذاشتنِ سرد و تلخِ اين معناست اكنون كه نقاشى را در فرهنگ، جايى باز شده.

به راستى آيدينِ استادكار – نقّاشى كه واقعيّت خيلى زود رؤياهاى كودكى‏اش را از او ربود – در نقاشى چه مى‏كُنَد؟ چگونه گذشته را معاصر مى‏كُنَد، و معاصر را در چهره‏اى كُهَن به نمايش درمى‏آوَرَد؟ و اين زمان‏نَوَردى را آيا معنا و جادويى است؟ و چگونه است كه مهارت و معنا، و صنعتگر و هُنَرمند، در بهترين ساخته‏هاى تصويرىِ آيدين به هماهنگى و يگانگى مى‏رسند؟

چرا گستاخى نكُنَم و نگويم كه اگر در ماننده‏كِشى ارزشى باشد، الگوهاى بزرگانِ گذشته‏ى نقاشى و نگارگرى در دسترسِ ما نيستند، تا چون معيارِ سنجش، به ميزانِ توفيقِ آن استادان در ماننده‏كِشى گواهى دهند؛ ولى آثار ايشان كه آيدين دوباره‏سازى كرده هست تا گواهِ مهارتِ آيدين در ماننده‏كِشى باشد. پيداست كه ماننده‏كِشى همه‏ى هُنَرِ آنان نبود، همچنان كه همه‏ى هُنَرِ آيدين نيست. تخيّل و انديشه‏ى زمان‏نگر و مرگ‏آگاهِ آيدين است كه سازنده‏ى نهايىِ اثر اوست. تَرَك‏هايى كه زمان در نقش‏ها انداخته، و ستمى كه روزگار – يا دستِ بشر – در حقِّ آنها روا داشته. در دوباره‏كِشى‏هاى آيدين، ستايشِ اين استادان با دريغ بر فناپذيرىِ خود و آثارشان همراه است.

هر كسى مى‏داند كه به دنبالِ پس نشستنِ دين‏مَدارى و برنشستنِ محوريّتِ انسان در فرنگِ پس از نوزايى، اندك اندك قدّيسانِ نقاشى‏هاى دينىِ اروپايى و رنجهايشان جاى خود را به والاتباران و بلندپايگانِ عصرِ خِرَد، و شُكوهِ انسان‏مدارانه‏ى آنان، دادند. آيدين در بازسازى‏ها و ماننده‏كِشى‏هايش، والاتباران و بلندپايگانِ بى‏چهره را – چون تجربه‏ى دستِ اوّلِ عصرِ خود – در قاب مى‏كُنَد. گهگاهى نيز شاهكارى را [از سَرِ اداى احترام و نيز پهلوزدن‏] با همه‏ى دقّت و صبر و ظرافت باز مى‏سازد، و سپس در نمايشِ دستِ ناپيدا و ويرانگرِ زمان، يا جهلِ زمانه، آن را زخم مى‏زند و ناسور مى‏كُنَد و با چسبِ زخم‏بندى‏هاىِ امروزين از شكل مى‏اندازد. در يكى از همين‏هاست كه چهره‏ى زنى سرد و باوقار با همه‏ى نفرت خط خطى شده، امّا گويى زن هنوز از واپسين گوشه‏ى واپسين روزنِ پُشتِ خطها دارد به مهاجمَش مى‏نگرد.

نگرانىِ آيدين از انهدام كه با كشفِ مرگ آغاز شده بود، به كُلِّ هر ارزشى و تكيه‏گاهى گُسترش مى‏يابد. احتمالاً ناخودآگاهِ آيدين نمى‏توانسته تصويرِ پدر يا مادرَش را جز در شخصيّت‏هاى در حدِّ كمالِ پس از نوزايىِ فرنگ بازسازى كُنَد كه در يك قدمىِ فروريختن‏اند، و مرگ چهره‏ى آنان را يا زدوده يا فرو پوشانده.

بِدين ترتيب از نگاهِ موضوعى، بخشِ مهمّى از كارهاى نقّاشىِ آيدين گفتگويى است با شاهكارهاى تصويرىِ گذشته؛ با ارزش‏هاى تثبيت شده و نمونه‏هاى كمال، كه خواه‏ناخواه در معرضِ ستمِ زمان و زمانه‏اند. و بخشِ ديگر – كه منظره‏هاى بى‏اهميّت، يا چهره‏ى نقّاش و مانندهايش نام گرفته – نگاهى به دور و بَر است – امروز – و در واقع، ثبتِ جهانى به دست نيامدنى و زمانى گريزان، كه با پيش نمايشِ ويرانىِ ما به ما – به نشانه‏اى در هر قدم، از اين در و آن ديوارِ شكسته – ما را به هيچ مى‏گيرد؛ و نقّاش مى‏داند كه آنچه مى‏سازد نيز ازميان‏رفتنى است.

امّا آيدين بازسازى‏هايى نيز دارد در ستيز با انهدام؛ بازسازىِ مانيواره‏اى فرسوده، قطعه‏اى تذهيب، يا خطّى دريده و پوسيده و رنگِ رو رفته. و آنچه ميانِ اين دسته بيش از همه مرا مى‏گيرد، آنهاست كه خود را نقّاشى در نقّاشى، يا خطّ در خطّ، يا تذهيب در تذهيب نشان مى‏دهند. در ديدنِ بهترينِ اين نمونه‏ها، با رفت و برگشتى برق‏آسا ميانِ زمانِ نگاره يا خطّ يا تذهيبِ اصلى و دوباره‏كِشىِ آن به دستِ آيدين، گونه‏اى نقّاشى در نقّاشى يا خطّ در خطّ يا تذهيب در تذهيب مى‏بينيم كه آشكارا زمانِ ناپيدا را گير انداخته و ديدنى كرده و در چهارچوبِ قابى به نمايش گذاشته است. معمولاً در نخستين نگاه، مانيواره‏اى است كه فلان استاد نگاشته و امضا كرده، و استادِ ديگرى خطاطّى و استادِ ديگرى تذهيب. امّا در نگاهِ دوباره، كُلِّ مانيواره‏ى استاد و امضاى او، و خطّ و تذهيبِ آن، و تَرَك‏هاى سده‏ها را – كه امضاى زمان است – آيدين نقّاشى و امضا كرده. پس اين اثرى است يكجا هم امروزى و هم متعلّق به گذشته با فاصله‏ى زمانىِ نزديك به چند سده؛ و نقّاشى در نقّاشى است. مانيواره‏ى فرسوده امّا نوشده‏ى استادِ گذشته به قلم و در دلِ نقّاشىِ استادِ امروزين، و با آن چنان يكى است، و هر دو زمانِ گذشته و اكنون چنان يكجا، كه فاصله برمى‏افتد؛ و آيدين شايد بِدين تَرفَند – جز خودآزمايى – از چشم‏اندازِ زمانىِ خويش به ديدگاهِ استادِ گذشته دست مى‏يابد، و زمان را – دَمى هم كه شده – برمى‏اندازد. اين همچشمى و پهلوزدن با استادانِ پيشين – نه با نفى، كه با نوسازى و زنده كردنِ نام و اثرشان – گذشته از نمايشِ تداومِ يك شكلِ هُنَرىِ ارجمند و ايستادگى‏اش در برابرِ انهدام، كُنِشِ سه‏گانه‏ى امروزى كردنِ گذشته، پيشينه‏يابى براى امروز، و نيز آميختنِ فنّىِ تصويرگرىِ گذشته و امروز – و بازآزمايىِ آن – را نشانگر است؛ و اگر من آن را نقّاشى در نقّاشى يا خطّ در خطّ يا تذهيب در تذهيب نام مى‏دهم براى آن است كه آيدين خود نامى براى اين دسته نگذاشته.

در برابرِ اين دسته كارها، كه به راستى ايستادگى در برابرِ انهدام‏اند، هر چه آيدين در فرهنگ و تاريخِ ايران بيشتر فرو مى‏رَوَد، تاريخى غمبارتر و چشم‏اندازى تيره‏تر پيشِ رو دارد. پس دريغ‏گويان، امّا به شيوه‏ى يورشگران و تازندگان – بيگانه يا خودى – نخست چهره‏ى باشكوهِ تنديسى سنگى و باستانى را در اثرش مى‏شكند؛ و سپس‏تر در دوباره‏كِشى و بازنگارىِ مانيواره‏هاى ايرانى – مثلاً كارِ استاد عليرضا عباسى – در ظاهرى مچاله شده و نيم‏سوخته، بى‏حرمتىِ زمانه و چيرگىِ جهالتِ نابكار را نشان مى‏دهد.

در گذشته، ناقص كردنِ اثر يا مخدوش كردنِ آن – گرچه نه همه‏گير [گاه چون گرايشى خرافى در رفعِ چشمِ بد، و گاه چون اعترافى به كمالِ خداوند] – در فرهنگِ مَردُمانه‏ى روزگارِ اسلامىِ ايران بود. در بناهاى شكوهمند آجرى را كج يا كم مى‏گذاشتند، و در بافتِ قالى گاهى گُلى يا برگى را به عمد ناقص مى‏بافتند يا يكدستى رنگِ حاشيه‏اى را به‏هم مى‏زدند، و بسيار نگاره‏هاى مانيوار است كه رنگ‏آميزىِ پيكرى را در آن به عمد جا انداخته‏اند و از او فقط طرحى مانده‏اند، تا اين‏همه اعترافى باشد به ناتوانىِ بشر در رسيدن به كمال، و اين كه تنها خداوند كامل، و قادر به خلقِ كامل است. آيدين با هوشيارى، و در مفهومى غيردينى، اين ناقص‏نمايىِ ناپيدا را از حاشيه به اصل آورده، و با آشكاركردنِ آن، آن را به بخشِ مهمّى از هُنَرِ خود تبديل كرده است؛ با مفهومى روشنفكرانه، چون نمونه‏اى از گواهى به نقشِ زمانِ ويرانگر، يا جهالتِ لگام‏گسيخته، كه همواره ضدِّ خلاقيّت و فرهنگ مى‏كوشد. آيدين بارها نوشته است كه با چه رنجى و دقّتى نقّاشى‏ها را به ثمر مى‏رسانده و سپس با ويرانسازىِ آنها احساس مى‏كرده به لحظه‏ى شهود خود رسيده؛ به تاريخى كردن، يا گواهى دادن به هر لحظه‏ى تاريخى كه در آن فرهنگ پايمال يا هتكِ حرمت مى‏شده. و من مى‏افزايم كه با اين ويرانسازى، روحِ نقّاش از بارِ اين‏همه دردهاى تاريخى، موقّتاً پالايش مى‏يافته، و براى يكچندى درمان مى‏شده است. او در آن لحظه‏ى رنج، عملاً با كُنِشِ زمان و تاريخ يكى مى‏شده و در يك دَم هر سه نقشِ سازنده، ويرانگر، و گواه را در خود باز مى‏يافته است. چون هُنَرمند اثر را مى‏ساخته، چون زمانه‏ى كور آن را مى‏دريده، و چون گواهى دريغاگوى هر دُوان را ثبت مى‏كرده است. بايد تجربه‏ى تلخ و سختى بوده باشد، كه در پايانَش هر بار چون كُنِشى درمانى، هُنَرمند به گونه‏اى تزكيه‏ى روانى مى‏رسيده. و دُرُست همين جاست جاى اين پُرسش، كه اين ساختن و دريدنِ هر بار – از نو و به تكرار – آيا شكلِ تلخ شده‏يى از بازيهاى نكرده‏ى روزگارِ كودكى و نوجوانى نيست؟ بازيى ديرهنگام در جبرانِ زمانِ از دست شده، و در پسِ چهره‏ى متعالىِ هُنَر؟

اين‏همه تلخى به پوچى نينجاميد، به فلج شدنِ ذهن، و نوميدى. آيدين معتاد نشد، گوشه نگرفت؛ با صلابت و سلامت و دقّت در قلمروى خود استوار ايستاد و با كارِ بيشتر بخشى از خالىِ جهان را پُر كرد. او يكى از كوشاترين‏ها، و اميدوارترين‏ها، ميانِ اين نسل است؛ چنان‏كه همواره تضادّى ميانِ حسرت و افسوسِ او، با خودِ او، به نظر مى‏رسد. راستى هم كه شايد دريغِ تلخِ او ناهمخوان با آراستگىِ ظاهرىِ خودِ اوست. گرچه بخرَدى و آراستگى و جهانِ بى‏گزند همانهاست كه او براى همگان مى‏خواهد، نه متضادّ با دريغ‏هاى او بر نبودِ اين‏همه. آراستگىِ او در تاييدِ شأن انسانى و ارزش‏هايى است كه آيدين از آنها مى‏نويسد؛ و خارى در چشمِ انهدام.

نوشته‏هاى آيدين بخشى است از خلاقيّتِ او، و در عينِ حال گفتگو درباره‏ى خلاقيّت! نوشته‏هاى آيدين يكسره گفتگو با امروز است؛ و گونه‏اى گواهى دادن به اينجا و اين زمان. پيداست كه او از روزگارى كه او را در ميان گرفته بركنار نيست؛ و پُرسش‏هاى او پُرسش‏هاى گروهِ بزرگى از انديشمندانِ نگرانِ اين سَرْزمين است. اين پُرسش كه جايگاهِ من – ما – كجاست، از آنِ مَردُمى است كه جايگاهى داشته‏اند، كه پيش از آن كه شايستگى‏اش را از دست دهند، به ناشايستگى از دست داده‏اند. كوششِ آيدين به تعيين جايگاهِ هر چيز، و تعيين جايگاهِ خود، همراه با انصاف و سختگيرىِ يكسانى نسبت به خودَش و آن ديگران بوده است، چه با نوشته‏اش موافق باشيم يا نباشيم. هيچكس به اندازه‏ى او در معرّفىِ هنرهاى تصويرىِ اين زمان – و راهيانِ آن – ننوشته است. نوشتنى كه جز بلندنظرى و انصاف، دانشِ گُسترده و جامعيّت مى‏طلبيده و آيدين اين شايستگى را به رنجِ جستُجو و خواندن و ديدن و انديشيدن و بازانديشى طىِّ سال‏ها فراهم كرده، چنان كه شايد آيندگان در سخن از فرهنگِ بصرىِ اين روزگار كمتر مرجعى جز نوشته‏هاى او بيابند. اين نوشته‏ها در كنارِ آنچه آيدين عملاً كرده – بازسازىِ قطعاتِ مُندرسِ خطّ و تذهيب و مانيواره‏ها، گردآورىِ مجموعه‏ى فرهنگى / تاريخى، كارشناسىِ آثار هُنرى، تدريسِ نقاشى، تصويرگرى و غيره – از او مرجعى در نقدِ هنرهاى بصرى ساخته است كه نثر و استدلال و استنتاجش يادآورِ نهضتِ نقدى است كه از آغاز دهه‏ى چهل با پيدايىِ نسلِ نويى از نويسندگان – و از جمله آيدين – پا گرفت. آيدين در نوشته‏هايش به دُرُستى از تأثيرِ بزرگش جلال آل‏احمد از سويى، و همسالَش شميم بهار از سوى ديگر، در شكل‏گيرىِ ذهن و قلم خود سخن گفته است. و گرچه در نوشته‏هاى پُردامنه‏اش وامدارِ آگاهى و بينش و كارشناسىِ خويش است، امّا با اندك شناختى از اين دو نامِ بلند، مى‏توان گفت كه هرگاه آيدين در نوشته‏اش مى‏شكافد و دانش و تحليل مى‏دهد سايه‏ى شميم بهار است كه مى‏گذرد، و هرگاه چون يك مرجع با صدور حُكمى بحث را مى‏بندد، قلمِ آل‏احمد است كه به جولان درآمده. به راستى هم كه آيدين در داورى‏هايش گهگاهى خود را ملزم نمى‏بيند رأى خود را با دليلى همراه كُنَد، و اين همان گهگاهى است كه چون همه‏ى مرجع‏هاى فرهنگى، يك «چرا» به ما بدهكار است؛ گرچه بنا بر سنّت، قولِ مرجع خودَش دليلِ قاطع باشد. امّا آيدين هوشمندانه، با نوشتنِ اين كه نظرَش يكى از صدها نظر است كه خودِ آن هم شايد در آينده نيازمندِ بازنگرى است، خود را از مرجعِ سنّتى جدا مى‏كُنَد؛ و اين‏گونه است كه نه تنها چون يك نقّاشِ مهمِّ معاصر، كه چون يك روشنفكرِ امروزى خود را در معرضِ داورىِ ديگران قرار مى‏دهد. رهروانى كه شاگردىِ وِى نكرده‏اند، مى‏توانند از نگريستن در نقاشى‏هاى او، و خواندنِ نوشته‏هايش، نه تنها مهارت، كه تعهّدش به هر دو قلم را بياموزند.

. سپاسگزار آيدين هستم كه روى جلدِ ديباچه‏ى نوينِ شاهنامه، طومارِ شيخ شرزين، و عيّارنامه را ساخت؛ نوشته‏هايى كه هر يك جدا، خاطراتِ انهدام‏اند.

نوشتن دیدگاه

نقاش ما آيدين آغداشلو – احمدرضا احمدي

به نقل از مجله «بخارا»

به نام خدا

خانم‏ها – آقايان – آيدين آغداشلو

از سركار خانم ناهيد طباطبايى و آقايان فيروز شافعى و مجيد عباسى تشكر دارم مرا براى شب 68 سالگى دوست 45 ساله‏ام دعوت كردند. من و آيدين اقبالِ محمد على جمالزاده را نداريم كه با خريد يك بليط در اين جهان سه سانس مشغول تماشاى جهان باشيم. من هفت ماه زودتر از آيدين پا به اين جهان وحشت هيچ در هيچ گذاشتم. اگر آيدين از من پرسيده بود آيدين را از آمدن به اين جهان منصرف مى‏كردم. همه‏ى خانم‏ها و آقايانى كه امشب در اين سالن حضور دارند مى‏دانند آيدين نقاش بزرگى است. سخنران بى‏نظيرى است به قول خودش ذهن هندسى دارد. كارشناس آثار هنرى است. نثر فارسى را مجلل و فاخر و ساده مى‏نويسد كه اديبان ما قادر به خلق چنين نثرى نيستند. معلم بزرگ و بى‏همتايى است كه بدون خست و ريا آنچه را كه در زندگى هنرى به تنهايى كشف و كسب كرده است در اختيار شاگردانش مى‏گذارد. هنرمندان سنتى ما چه در نقاشى و چه در موسيقى دانسته‏هاى خود را به گور مى‏برند. مى‏گويند ملانصرالدين در كوچه بچه‏ها را كتك مى‏زد مى‏گفتند: ملا چرا بچه‏ها را كتك مى‏زنى، مى‏گفت آخر قرار است اين بچه‏ها جاى ما را بگيرند.

آيدين مى‏داند بايد نقاش دوران ما از هنرهاى زمانه‏اش اطلاع داشته باشد پس سينما را خوب مى‏شناسد و نقدهاى خوب سينمايى نوشته است، منظورم از كلمه‏ى خوب يعنى انشاء نه نوشته است. رفيق است در روزهاى بيمارى من. در كنار همسر و دخترم به كنار تخت من در بيمارستان آمده است. دستانش را كه آغشته به زحمت و كار و رنج بوده است بر پيشانى سرد من گذاشته است. در درد و حرمان و مرگ كنار من و همسرم و دخترم بوده است. من هميشه غصه‏ها و حرمان را با او تقسيم كرده‏ام.

آيدين فروتن و شكيبا است. از مردم اين سرزمين طلب‏كار نيست كه چرا قدر او را نمى‏دانند. خوب مى‏داند سهمش از اين جهان چقدر است. در مورد توانايى‏هايش گزاف‏گويى نمى‏كند. يك غروب جمعه به ديدارش رفته بودم مشغول قاب كردن يك نقاشى بود كه تازه تمام كرده بود. با چاقوى موكت‏برى دستش را بريد. من در وحشت ماندم. زود يك حوله را روى زخم گذاشت، به بيمارستان مهراد رفتيم. آيدين را كه به اتاق عمل مى‏بردند خانم پرستار از من پرسيد شغل دوست شما چيه. گفتم نقاش. خانم پرستار گفت: نقاش ساختمان؟ گفتم بله. آيدين فقط خنديد.

هميشه در عمرم به دستان دو نفر از دوستانم خيره بودم و نگران بودم. آيدين و اردشير روحانى نوازنده‏ى تواناى پيانو در سال 1371 براى دستان آيدين نوشته بودم:

اين دستان بر ادامه‏ى عمر ما و اين خاك پهناور، ترس و سرما را ذوب كرده است و بر اين خاك كه نام «ميهن» ما را دارد گل‏هاى نرگس را براى همه‏ى فصول ابدى كرده است. اين دستان بر خاك ما ريشه دوانده است. صاحب اين دستان و آن چشمان «دريايى» تاريخ رشته رشته‏ى ما را محك زده است، همه‏ى عمر خيره به خاك و تاريخ سرزمين ما بوده است: تاريخى كه همه رمز و راز است و چون يك كشتى مانده در يخبندان است كه فقط كمى از دكل اين كشتى از يخ بيرون مانده است. اين يخ را نمى‏توان ذوب كرد. اين يخ گاهى نثر كتاب دُرّه‏ى نادرى است كه جستجوگر بايد در اين نثر غرق شود و سرانجام بى‏حاصل جستجو را رها كند. جستجوگر فقط بايد حدس بزند كه مسافران اين كشتى چه كسانى بوده‏اند و حتى گاهى بايد جسارت كند و شك را يقين بداند. «آيدين» همه‏ى جوانى را به تنهايى در ديدار آن «سفال شكسته» طى كرد. حوادث هر تكه از اين «سفال» را به گوشه‏اى از اين «خاك» رها كرده بود. اين «سفال» گمشده و رهاشده در زمان و مكان يا در يك هجوم تاريخى شكسته شده بود يا زلزله و سيل آن را منهدم كرده بود. اين «سفال» در حال تعليق بود – مگر اشياء نقاشى‏هاى آيدين همه در حال تعليق نيستند؟ – هر تكه از اين «سفال» در گوشه‏اى از اين زمين پهناور رها شده بود. تكه‏اى از اين «سفال» در شعر شاعرى، تكه‏اى ديگر در نثر يك مورخ شكاك، ابدى‏ترين و گمنام‏ترين تكه‏ى اين سفال در كنار چاه آب يك روستا دفن است، مانده‏ى آخرين اين «سفال» در موزه‏اى خارج از اين خاك در پشت شيشه‏ها دفن است. همه‏ى عمر «آيدين» در پيوند تكه‏هاى اين «سفال» به يكديگر بود. او در جستجوى «شريان» اصلى اين گمشده‏ى تاريخ است. با حوصله تكه‏ها را با نفس و آهش به هم مى‏چسباند، به ما نشان مى‏دهد كه ما شجره‏ى خويش را بدانيم. ما در ميان اين «سفال»هاى شكسته در جستجوى چهره‏ى تاريخى «نياى» خويش هستيم. «آيدين» در گزارش حكايت اين سفال «مترادف بازى» را دوست ندارد. گاهى در ذكر اين حكايت عطوفت هم ندارد. حكايت اين قوم را زلال مى‏بيند و زلال مى‏نويسد. مى‏داند شايد ذكر اين حكايت بدون تعصب و تزوير براى نامش ويرانى آورد اما او مى‏داند كسى كه بخواهد از چهره‏ى «پدران» تاريخ صورتى واقعى بسازد بى‏محابا به درون آتش و باد مى‏رود. او را اين جسارت هست.

مردمى كه در اين لحظه بيرون از اين سالن هستند يا در انتظار عمل چشم و قلب هستند يا در مطب پزشكان هستند، حتماً نمى‏دانند آيدين كيست. ما امشب فقط به اين سالن آمده‏ايم كه به يك خادم فرهنگ اين سرزمين كه فروتن و بى‏ادعا است اداى احترام كنيم.

آيدين چون من متولد 1319 است. كودكى همه‏ى ما متولدين 1319 در فقر و بيمارى و گرسنگى و وحشت و شقاوت ديگران گذشت. در پنج سالگى ما جنگ جهانى پايان يافت، اما قحطى و بيمارى و وحشت را در كشور ما به جاى گذاشت. من در كرمان از سربازان هندى كه در حال عبور از شهر ما بودند بيمارى تب راجه گرفتم تا آستانه‏ى فلجى و مرگ رفتم. آيدين در سن 14 سالگى دچار بيمارى فلج اطفال شد تا آستانه فلجى و مرگ رفت. در 8 سالگى ما در 15 بهمن 1327 محمدرضاشاه را در دانشگاه تير زدند. ضارب شاه در محله‏ى ما ساكن بود. روز 16 بهمن محله‏ى ما به محاصره‏ى سربازان درآمد. ما در كوچه بازى مى‏كرديم كه همسايه‏هاى ما را بى‏رحمانه كتك مى‏زدند و مى‏بردند – خانواده من در هفت سالگى به دليل نابينايى چشم پدرم به تهران كوچ كرد – آيدين در ده سالگى به دليل مرگ پدر از رشت به تهران، با مادر، كوچ كرد. ما در تهران غريب بوديم. دوران دبستان ما مصادف با روزهاى ملى شدن نفت بود – روزهاى تظاهرات – فقر عمومى – بيمارى تراخم – كچلى – سالك و سل – حصبه – در 12 سالگى من و آيدين، در 30 تير 1331، كشتار وسيعى شد. دولت حقوق كارمندان را قادر نبود پرداخت كند.

مجلس هر ماه لايحه‏اى را به نام 112 براى پرداخت حقوق كارمندان تصويب مى‏كرد. در 13 سالگى من و آيدين كودتاى 28 مرداد رخ داد. من روز كودتا در خيابان شاه‏آباد بودم. كلاس تجديدى مى‏رفتم. معلم ناگهان كلاس را تعطيل كرد. گفت زود به خانه‏ها برويد. خيابان در دست اوباش با چماق بود و زنان كافه‏هاى خيابان شاه‏آباد روى صورت اسكناس چسبانده بودند. اوباش ابتداى تئاتر سعدى را آتش زدند. تئاتر سعدى يك پرده‏ى مخملى به رنگ آبى آسمانى داشت. اين پرده آبى مخملى هنگامى كه كنار رفته بود من نمايشنامه‏هاى: بادبزن خانم ويندير، تارتوف، اوژنى گرانده، از طبع خارج شد و مونسسرا را ديده بودم – تئاترى كه براى هنرپيشه‏هايش لباس مى‏دوخت – براى تماشاچى بروشور چاپ مى‏كرد و از سوفلور خبرى نبود. تاريخ ايران وارد مرحله‏ى جديدى شده بود. دوران كودكى و دبستان ما با 28 مرداد 1332 به پايان رسيد اما درون ما سرما بود. كتك‏هاى معلمان سنگدل گرسنه كه ما را مسبب فلاكت خود مى‏دانستند و كتاب‏هاى بى‏منطق درسى بود. يك كتاب دستور بود به تأليف عبدالعظيم خان قريب كه نه شاگرد مى‏فهميد نه معلم. يك كتاب حساب بود به نام كتاب حساب نسترين مملو از مسئله‏ها كه حوضى پر از آب است فواره را باز مى‏كنيم و زير آب حوض را مى‏زنيم معين كنيد در حوض چه مقدار آب مى‏ماند. يا شش كارگر در عرض سه روز يك ساختمان رإ؛ت‏% ظظ پتمام مى‏كنند حالا اگر تعداد كارگرها را اضافه كنيم ساختمان در چه زمان تمام مى‏شود. اما اشكال اين بود اگر تعداد كارگران را اضافه مى‏كرديم ساختمان در عرض دو دقيقه تمام مى‏شد. پدر همسرم كه فرهنگى بود مى‏گفت در كتاب فارسى كلاس سوم ما معلم ما مى‏خواند: وال هوراكش ماهيان كوچك است از معلم فارسى مى‏پرسيدم آقا اين جمله چه معنى دارد. مى‏گفت: وال در جلو حركت مى‏كند ماهيان كوچك به دنبالش مى‏گويند هورا – هورا. بعدها فهميدم اين جمله چنين بوده است: وال خوراكش ماهيان كوچك است كه نقطه‏ى خ بد چاپ شده بود و تازه هورا با ح دو چشم نيست.

دبيرستان من و آيدين با محاكمه‏ى دكتر مصدق، اعدام افسران حزب توده و اعدام فدائيان اسلام توأم بود. هر شب عكس آدم‏هايى كه از چوب اعدام به سوى زمين معلق بودند را مى‏ديديم و كشتار وسيع در 16 خرداد 1342 را ديديم. شايد تنها حُسن كودتاى 28 مرداد دو شعر زمستان اخوان ثالث و شعر سال بد احمد شاملو بود. از شهريور 1320 تا 28 مرداد 1332، ادبيات ايران به دست نيروى چپ بود. نرودا، ماكسيم گوركى، جك لندن، ژان لافيت، و زبان‏شناسى استالين. من نمى‏دانم آن جانى بزرگ تاريخ چگونه كتاب زبان‏شناسى تأليف كرده بود. براى اينكه زبان‏شناسان كه بعداً ما ديديم چون آقاى دكتر حق‏شناس و آقاى دكتر باطنى انسان‏هاى منزه و مهربانى هستند. بعد از 28 مرداد 32 انتشارات نيل به داد نسل ما رسيد. البته ترجمه‏ى ادبيات قرن 19 اروپا بود. حكومت هم تازه متوجه شد كه صحنه‏ى ادبى ايران از 1320 تا 28 مرداد 1332 به دست نيروى چپ بوده است. پس بنگاه ترجمه و نشر كتاب را افتتاح كرد. فقط بالزاك بود و بودلر بود از ادبيات قرن بيستم خبرى نبود. ناشر ديگرى كه به نجات نسل ما آمد انتشارات صفى‏عليشاه بود. برادران مشفق كه چهار جلد تفسير و تاريخ موسيقى سعدى حسنى را چاپ كردند و وداع با اسلحه ارنست همينگوى. اوضاع نقاشى هم زار بود. نام نقاشان مصحف، نجمى، دولشتاهى، پى جم، كاتوزيان، كه موضوع تابلوها: سيل ميگون، آش رشته، شله‏زرد، مست در خيابان بارانى. تكنيك نقاشى‏ها صفر و بى‏مزه و ابتدايى. تذهيب‏هاى درجه صدم دولتشاهى. آيدين در اين سال‏ها 17 سال دارد. يك نقاش درجه يك است. دوره‏ى سوم مجله موسيقى به مديريت زاون هاكوپيان سند مهمى از نقاشى آن روزها است. كسانى روى جلد اين مجله را نقاشى مى‏كردند كه تصور مى‏كردند در فضاى مدرن نقاشى غرب زندگى مى‏كنند. نام نقاشى‏ها مرد تار زن، مرد كمانچه‏كش. نام‏ها را مى‏نويسم: صادق بريرانى، پرويز تناولى، ضياپور، ناصر اويسى، ماركو گريگوريان، چنگيز شهوق، حشمت جزنى، منوچهر شيبانى، اكبر تجويدى، محمود جوادى‏پور، محسن وزيرى، سهراب سپهرى. اين دوران نقاشى ما چون موسيقى ما در بلاتكليفى و سرگردانى بود. شعر نيما را كه مى‏خوانديم از سادگى منظومه افسانه به منظومه‏ى مانلى رسيده بود كه زبان ساده و آرام افسانه مبدل به زبان بغرنج و نامفهوم و زبان سُغدى منظومه‏ى مانلى شده بود…. نيما و شهيدنمايى‏هاى او سبب شده بود كه به زبان نامفهوم پناه برد. دوباره به زبان قاآنى بازگشته بوديم. على اصغر گرمسيرى در مجله نمايش نوشته بود. نمايش‏نويسان ما بايد چون نمايشنامه‏نويسان فرانسوى نمايش بنويسند. چون آسمان هر دو كشور آبى است نسل من و آيدين در خاكروبه‏هاى از ساليان مانده به دنبال غذا بوديم. نسل ما شاهد دو جنگ كره و ويتنام بود. همه ما آن شب را به ياد داريم كه قرار بود اگر كشتى‏هاى شوروى به سوى كوبا موشك ببرند كندى دستور حمله‏ى اتمى دهد. آن شب جهان تا صبح در وحشت بود و بيدار بود. انفجار اتمى در هيروشيما به ما آموخته بود كه كلمه‏ى ابديت ديگر معنى ندارد و فشار يك دكمه مى‏تواند كره زمين را مبدل به خاكستر كند. قصه‏هاى بلاهت‏آميز محمد حجازى و آيين دوست‏يابى ديل كارنگى نمى‏توانست بر لب‏هاى نسل ما خنده‏هاى دروغين بكارد. شايد تئاتر پوچى، آمدن بيتل‏ها به صحنه، ظهور هيپى‏ها از انفجار بمب اتم در هيروشيما بود. آيدين را در سال 1342 از انتشار مجله انديشه و هنر دكتر ناصر وثوقى شناختم. دو نام را خواندم: آيدين آغداشلو، شميم بهار. مدت‏ها خيال مى‏كردم اين دو نام مستعار است. آيدين در مجله انديشه و هنر نقد نقاشى مى‏نوشت. با قلمى آگاه و تند و گاهى خشن. غصه‏ى آيدين آن بود كه چرا نقاشان ما از گذشته‏ى اين سرزمين بى‏اطلاع هستند و اطلاع آنان از نقاشى غرب صفر است. در سن 23 سالگى با آيدين آشنا شدم. هر دو پر از انرژى، شادمان و با معصوميت و تخس و يك دنده بوديم اما بى‏ادب نبوديم. اما در همان سن 23 سالگى مى‏شد از آيدين فراوان آموخت. آيدين نقد نقاشى و دانشكده هنرهاى زيبا را رها كرد. درباره‏ى دانشكده تعبير زيبايى دارد كه اين دانشكده يك قطار مرده بر روى ريل بود. شش ماه بعد از كتاب دوم من روزنامه‏ى شيشه‏اى در شماره‏ى 4 انديشه و هنر براى اين كتاب نقد نوشت. آيدين با همان زبان تند و گستاخ شعر مرا جدى گرفت. بعد از انقلاب فهميدم فرامرز خبيرى كه براى من نقد نوشته است آيدين بوده است. پس از كار روزانه هر شب با هم بوديم. خيابان‏ها را پرسه مى‏زديم. در بلوار كشاورز بيشتر پرسه مى‏زديم. در اين خيابان سهراب شهيد ثالث نازنين را به من معرفى كرد. ما دو تن، تن بى‏جان فيروز شيروانلو را در اين خيابان براى هميشه بدرقه كرديم. مادر من در اين خيابان از جهان رفت. ماهور دختر من و تارا دختر آيدين در اين خيابان به جهان ما آمدند. در همان سال 1343 آيدين مرا به خانه‏اش برد. يك تابلو را تازه تمام كرده بود. يك مجسمه را نقاشى كرده بود كه مجسمه فقط يك چشم داشت. نقاشى در اوج صلابت و قدرت. هر وقت از اين تابلو ياد كردم آيدين گفت نمى‏دانم چه كسى آن را خريد. عيب نقاشى همين است. مثل فرزند از تو جدا مى‏شود. فقط عكسش روى طاقچه مى‏ماند. ناگهان در آن غروب پاييزى دستى از ميان پرده اتاق به درون اتاق آمد و سينى چاى را به آيدين داد. صاحب دست مادر آيدين بود. هميشه تأسف داشتم كه چرا صاحب اين دست را نديدم. بعدها فهميدم مادر آيدين چون مادر من از خاندان نخجوان‏ها است. آيدين در آن جوانى نقاشى مى‏كشيد كه زندگى كند. براى تفنن و از سر سيرى نبود. در جوانى من و آيدين دختران اشراف از سرِ سيرى و بى‏حوصلگى نقاشى مى‏كردند. از ظرف ميوه خاله منير و عمه عاطفه الهام مى‏گرفتند. نام تابلو هم طبيعت بى‏جان بود. بعد از انقلاب اين نقاشان نقاشى را رها كردند به يوگا، مديتيشن، عرفان، دف، كودك درون – من هر چه بر كودك درونم پن‏پرز مى‏بندم فايده ندارد – انرژى مثبت پناه بردند. بعد از ديدن نقاشى‏هاى آيدين و بهمن محصص بود كه دانستم نقاش بايد درد و رنج داشته باشد تا نقاش شود. همان درد و رنجى كه خميرمايه‏ى شعر ناب و واقعى است. دردهاى كودكى و نوجوانى نسل من و آيدين در نقاشى‏هاى خاطرات انهدام خانه گرفت. هراس و وحشت و مرگ خميرمايه اين نقاشى است. حتى در آبرنگ‏هاى باغ ملك ويرانى، انهدام، مرگ ديده مى‏شود. آيدين به خاطر دوران مشقت‏بار كودكى خيلى زود متوجه هراس و تنهايى ابدى انسان گشت. در تازه‏ترين كتابش با نام اين دو حرف كتيبه‏اى را با كلام ترسيم كرده است به عنوان زندگى يك آدم تنها مى‏نويسد: آرمان‏هاى بزرگ را وانهاده‏ام، اما خوشحالى تماشاى گل خشك شده‏اى را كه غنچه باز مى‏دهد با هيچ چيزى عوض نمى‏كنم. آيدين هميشه براى نقاشى احترام و جلال قائل بود. هميشه عابرى تنها بود كه از كنار ديوارها گذشت. گاهى بر سرش سطل آب را خالى كردند. حتى بالا را نگاه نكرد كه چه كسى بر سرش آب ريخته است. هميشه دانسته است كه هنرمند انسان را تحقير نمى‏كند، صاحبان زور و زر هستند كه انسان را تحقير مى‏كنند.

انقلاب 1357 آغاز شد. مدت كوتاهى يكديگر را گم كرديم. شنيدم مادر آيدين از جهان ما رفته است. سال 1361 بود. مادرم در سال 1360 خاموش شد. به كوچه اردلان در نياوران براى عرض تسليت و همدردى رفتم. مى‏دانستم اين گوهر گرانبها و مهربان تنها چگونه تنهاتر شده است. من و آيدين دل خسته‏ى مادران بوديم. مرگ مادران دوباره ما را پيوند زد. انقلاب سال 1357 براى من و آيدين رهايى آورد. من و آيدين در آن سال‏ها نردبان ترقى ديگران بوديم. از خودمان و از كارمان غافل شده بوديم. انقلاب به ما فهماند كه كار اصلى ما چيست. آيدين پس از انقلاب در كوچه اسكو يك كلاس نقاشى ايجاد كرد. من قبل از انقلاب مدير بخش توليد موسيقى و شعر كانون پرورش فكرى بودم. آيدين معلمى را دوباره آغاز كرد. اين بار با حوصله‏ى فراوان درس دادن را آغاز كرد. بخش توليد موسيقى و شعر كانون تعطيل شد. من و سيروس طاهباز را در يك اتاق گذاشتند. گفته شد ويراستار هستيد. من تازه ازدواج كرده بودم. گفتم چشم. كار من و سيروس طاهباز آن بود كه روزى دو بسته سيگار مى‏كشيديم. حرف «مى» را از كلمات جدا مى‏كرديم تا آخر وقت ادارى. رييس بعدى كه مى‏آمد مى‏گفت «مى» را بايد به كلمات بچسبانيد. من تازه ازدواج كرده بودم مى‏گفتم چشم. رييس سومى مى‏گفت چسباندن «مى» بسته به حالات روحى شما است مى‏خواهيد بچسبانيد مى‏خواهيد نچسبانيد. اين بازى تا سال 1373 كه من بازنشسته شدم ادامه داشت. آيدين همراه كلاس نقاشى جلدهاى انتشارات فارياب را هم مى‏كشيد. نقاشى‏هاى آيدين ستار العيوب كتاب‏هاى نشر فارياب بود. كلاس آيدين از كوچه اسكو به كوچه رستمى چهارراه قنات منتقل شد. آيدين در اين سال‏ها جلد كتاب هزار پله به دريا مانده است را براى من نقاشى كرد. آن انارى كه در هوا معلق است با استادى تمام چون هميشه اين كتاب به آيدين تقديم شده بود. من خيلى روزها در كلاس جديد به ديدارش مى‏رفتم. اتاق كوچكى دفترش بود. در كمدى هميشه كمى باز بود. يك روز از درز كمد يك رختخواب ديدم. حكمتش را نفهميدم. تا يك شب برفى با همسر و دخترم بحثم شد. لباسم را پوشيدم، مثلاً قهر كردم. از آپارتمان بيرون آمدم. قرانى پول هم نداشتم. فكر كردم در اين موقع شب به كجا بروم. خواهرانم و برادرم كه مرده بودند. مسعود كيميايى در سفر بود. كليد را به درِ آپارتمان انداختم به آپارتمان آمدم. اصلاً به روى خودم نياوردم كه قهر كرده‏ام. آن شب راز آن رختخواب در كمد را فهميدم.

در همه‏ى اين 45 سال رفاقت به قول خودش آيدين از من مراقبت كرده است. در آن دو بارى كه تا آستانه مرگ و كورى رفتم از نخستين كسانى بود كه دست مهربان رفاقت را بر روى پيشانى من نهاد. هميشه مرا تسلى داده است. به من آموخته است كه با نفرت زندگى نكنم. در خيلى لحظات اين 45 سال مرا تصحيح كرده است. براى دو كتاب من ناشر يافته است. بعد از انقلاب مقالاتش مجلل و پخته شده است. در اين مقالات مجلل هميشه از من و شعر من ياد كرده است. در همين كتاب دو حرف يك سخنرانى درباره‏ى من دارد كه در خانه‏ى شعر جوان در زمستان 1382 ايراد كرد. همه‏ى حاضران را شگفت‏زده كرد. بدون آنكه از كاغذ و متنى بخواند در هوا گوهر پراكند. خودش مى‏گويد من ذهن هندسى دارم. در اين سخنرانى گفته است من سه شاعر را دوست دارم. نيما يوشيج، منوچهر آتشى و احمدرضا احمدى. من با آيدين هم‏عقيده هستم من هم اين سه شاعر را بسيار دوست دارم. در نااميدترين لحظات كه قدمى تا مرگ فاصله نداشتم مرا آرام كرده است و تسلى داده است. بعد از «اسكمى» مغزى و تارى چشمم روزى به من گفت: صبح كه از خواب بيدار مى‏شوى بگو يك روز ديگر زنده ماندم كه كار كنم. من به همه‏ى كسانى كه بعد از انقلاب در ايران ماندند و آژير قرمز و سفيد را در زندگى روزمره شنيدند، نه در فيلم‏هاى سينمايى، احترام بسيار قائلم. انقلاب جامعه را الك كرد. دانه درشت‏ها ماندند دانه‏هاى كوچك از سوراخ الك به بيرون پرتاب شدند. محمدرضا شجريان و محمد نورى ماندند و ستار رفت. در سال‏هاى جوانى ما، هنر اين سرزمين ترجمه بود در شعر، در داستان و در نقاشى. آيدين نقاشى را ترجمه نكرد با اينكه نقاشى غرب را خوب مى‏شناخت. چاقو را در گلدان نكاشت و ديزى آبگوشت را روى بوم نقاشى نياورد كه كار مدرن مى‏كند. آيدين هيچ وقت به اين اطوارها تن نداد. مدهاى روزگار نتوانست او را محاصره كند. هايكو نگفت. درباره‏ى حافظ مقاله ننوشت با آنكه بضاعتش را داشت. به دنبال گرين كارت نرفت كه خوارى ببيند و در فرودگاه از دستان مهربان او انگشت‏نگارى كنند. مثل اينكه از دستانى بايد انگشت‏نگارى كرد كه از آنها توقع هيچ كارى نيست. براى ماندن چند روزى بيشتر در ويترين كتاب فروشى‏ها سعدى‏زدايى و حافظزدايى نكرد. حافظ و سعدى را براى حق‏التأليف مصادره نكرد. در اين سرزمين ماند، هزاران شاگرد تربيت كرد. آيدين با قدرت نقاشى و دانستن زبان مى‏توانست از اين سرزمين برود. وضع زبان خارجى‏اش با من تفاوت دارد. من در كلاس سوم دبيرستان مى‏خواستم امتحان انگليسى بدهم. ما تك تك به اتاق امتحان مى‏رفتيم. به دوستم كه از اتاق امتحان بيرون آمد گفتم معلم زبان از تو چه پرسيد گفت به تو مى‏گويد: open the window و تو پنجره را باز مى‏كنى به تو نمره قبولى مى‏دهد. من به اتاق امتحان رفتم معلم زبان گفت: what is your name و من پنجره را باز كردم. گفت از همان پنجره برو شهريور بيا. من و آيدين در اين 45 سال در انديشه جايزه و تجليل نبوديم. كار كرديم. كار كرديم. يك روز كامران عدل عكاس را در خيابان حقوقى ديدم. كلاس موسيقى دخترم در آن خيابان بود. كامران گفت چطورى، گفتم خوب هستم هيچ آرزويى در زندگى ندارم فقط يك آرزو دارم. كامران گفت چه آرزويى. گفتم آرزو دارم مادرزن مخملباف هم جايزه فستيوال كان را بگيرد. در حق ايشان اجحاف شده است. آيدين خوب مى‏داند صداى دست زدن‏هاى فراوان گوش انسان را كر مى‏كند و فلاش عكاسان چشم‏ها را نابينا مى‏كند، حتى اگر بر چشم عينك سياه بزنى. مهم‏ترين صفتى كه در اين 45 سال دوستى در آيدين ديدم كه در هيچ زمانى چه در جوانى و چه اكنون كه هر دو گيسوان سفيد داريم و رنگ نمى‏زنيم، مسخ نشد و سر نشد، هميشه با هوش و خرد به جهان نگريسته است و پس از كشف قلمروى تازه غرّه نشده است. مى‏داند غره شدن و تكبر جذام روحى است كه از جذام جسمى هولناك‏تر است. اقبال من در اين 45 سال بوده است كه در كنار هم تا امروز آمده‏ايم. اگر گاهى يك تن از ما آتش كدورت افروخته باشد آن ديگرى آتش را خاموش كرده است. من در 20 كتاب شعرم بيشترين شعرهايم را به شهره همسرم، ماهور دخترم، آيدين و مسعود كيميايى اهداء كرده‏ام. در پايان از تازه‏ترين كتابم به نام روزى براى تو خواهم گفت كه زير چاپ است شعرى را كه به آيدين تقديم كرده‏ام مى‏خوانم. خودش مى‏داند در مقابل شفافيت روح و دوستى‏اش چقدر بى‏بضاعت هستم.

تهران – 8 آبان 1387

جامه به : آيدين آغداشلو

چون جامه‏ى من از پيرى و زمان عبور مى‏كند و بوى مرگ دارد

من چگونه در آفتاب بمانم و هزاران بوته‏ى گل سرخ را از ياد ببرم.

دستانش از برف بود در ظهر تابستان ذوب شدند.

سپيدارها در نور در كنار چشمانش جان مى‏دادند.

با شاخه‏هاى شكسته در باد غرق مى‏شدند.

از شفافيت اندوهش عبور مى‏كرديم‏

در دستانم تكه‏اى از رؤيا و كودكى‏ام فنا مى‏شد

مى‏گفتم: فنا شود اما من سرانجام به تو خيره مى‏شوم تو كه‏

ستون‏هاى سبز جنگل را فراموش كرده‏اى‏

در آن نمكزار كه در كنار رؤياى ما دو تن خانه داشت‏

خودم را به شعله‏هاى آتش بافتم‏

من از خلال تاك‏هاى انگور مى‏خواستم جهان فرسوده‏

و پهناور را دوست داشته باشم‏

زمان گرم بود و تب داشت‏

تب‏گيرهاى فرسوده جوانى ما را به باد فنا مى‏سپردند

من خيره به جامى بودم كه از اشك‏هاى من انبوه بود،

اشك‏هاى امسال نبود اشك‏هاى همه‏ى اين ساليان بود كه‏

جهان مى‏خواست در قاشق مربايى شيرين شود

پرندگان در كنار قاشق مرباخانه ساختند اما چگونه اندوه و

نااميدى من پايان نداشت‏

از دالان‏هاى تاريك كه مى‏گذشتم به حياط خانه مى‏رسيدم كه‏

انبوه از گل‏هاى لاله عباسى و اطلسى بود پيرزن در غروب‏ها

گل‏هاى لاله عباسى و اطلسى را با حوصله آب مى‏داد، ما از

چشمانش هراس داشتيم طعم مرگ داشت.

زمان چه كال و خسته مى‏گذشت‏

حياط خانه را كه به خاطر مى‏آوريم‏

پيرى و شك و اشك و ستيز و مرگ است.

نوشتن دیدگاه